تنهایی ِ رنج

۱ .
سر ِ یه چهار راه ِ کوچیک وایسادم . چهار راه که نه . . . در واقع تقاطع ِ کوچه مون با خیابون ِ یه ذره ِ اصلی تر . دارم در ِ یه بطری ِ شیر کاکائو رو باز میکنم . دم دمای غروبه . عبور و مرور ِ خیابون مثل ِ همیشه س . مثل ِ همیشه ی یه خیابون ِ ۱۶ متری . یه ۲۰۶ نوک مدادی رد میشه . اون رد میشه و نگاه ِ من قفل میشه به جایی که اون رد شده . به قوسی که رد شدن ِ اون ماشین ایجاد کرده . قوسی بزرگ و دردناک . قوسی که از فشار دادن ِ سرش به آسفالت و بلند کردن ِ کمرش ایجاد شده . از جاش بلند میشه و بلافاصله میچرخه و به پهلو می افته . حالا صورتش سمت ِ منه . درست سمت ِ من . دهنش رو تا انتها باز کرده . اما هیچ صدایی ازش بیرون نمیاد . چشم هاش در گُشاده ترین حالت ِ ممکنه ، اما خالی از نگاه . برای یکی دو ثانیه چشم هام رو سفت ِ سفت میبندم . وقتی باز میکنم میبینم ماشین بعدی ترمز کرده ، راننده ش داره با تلفن حرف میزنه و بیخیال ، لابد منتظره که اون از وسط خیابون خودش رو بکشه کنار .
دهها فکر و امکان ِ مختلف به ذهنم میاد . اما همه چیز سریع و کُند رخ میده . بطری رو میذارم لب ِ جدول و میخوام برم سمتش . اما اون دوباره به کمرش قوس میده . تا من بخوام برسم بهش ، خودش رو مچاله و گلوله وار رسونده کنار ِ جدول ِ اون ور ِ خیابون . راننده رد میشه . از خیابون میگذرم . میرم بالا سرش . با حالت ِ اخم ، چشم هاش رو بسته . از دهنش خون اومده . تکون نمیخوره . نفس هم نمیکشه . چشم هام رو محکم میبندم .

۲ .
از اوایل ِ زمستون ِ چند سال ِ پیش بود که دیگه کم کم به سختی میتونستم راه برم . تقریبا تو هیچ حالتی نمیتونستم بدون ِ درد ، یا با درد ِ قابل ِ تحمل بخوابم . کلاج عوض کردن ، یه عذاب ِ باور نکردنی بود و بدتر از اون ، وقتی بود که به هر دلیل ، میخواستم سرفه کنم . از شدت ِ درد مچاله میشدم .
حجم ِ کار ، و حجم ِ پوست کلفتی باعث شده بود که نتونم خودم رو بندازم . هرچند که دیگه تقریبا افتاده بودم . تقریبا پیش ِ همه ی دکترهایی که اسم و رسمی داشتن رفته بودم . بعد از تموم شدن ِ کار ، سوار میشدم و کشون کشون خودم رو میرسوندم مطبشون . تقریبا ۴۰ جلسه فیزیوتراپی ِ دردناک . جایی که خیلی دورتر از خونه مون بود و منی که دیگه نمیتونستم رانندگی کنم ، هر بار مجبور بودم با آژانس برم و برگردم . اما همه ی این کارها بی فایده بود و درد ، مثل ِ نَفَس در هر حالت و وضعیتی با من بود . هفته آخر ِ اسفند بود که بالاخره تونستم از دکتری که کمر بابا رو عمل کرده بود وقت بگیرم . همه ی عکس ها و سی تی اسکن ها و ام آر آی هایی که انجام داده بودم رو با درد بردم پیشش . براش توضیح دادم که تو این مدت پیش کیا رفتم و چیکارها کردم . خیلی دقیق معاینه کرد و همه ی مدارک رو دید . بعد با خونسردی ِ کامل ، حرفی رو که سه تا دکتر قبلی هم گفته بودن گفت . گفت بعد از تعطیلات ِ عید باید عمل کنم و هیچ چاره ی دیگه ای هم ندارم . و شروع کرد به نوشتن ِ آزمایشات ِ لازم ِ پیش از عمل و معرفی نامه بیمارستان ؛ و ضمن ِ نوشتنش ، توضیح داد که بعد از عمل میتونم یه زندگی عادی داشته باشم و میتونم دوباره بدون ِ درد راه برم و اینکه خیلی عجیب نیست که کسی به سن ِ من ، بخواد چنین عمل سنگینی رو انجام بده .
از مطبش تا بلوار ِ کشاورز ، چهار پنج تا کوچه بیشتر راه نبود . اما نیم ساعت طول کشید تا شل شل زنان خودم رو برسونم به یکی از نیمکت های وسط ِ بلوار . نشستم کنار ِ شلوغی ِ پیش از عید ِ خیابون . ناراحتیم ، از دردم بیشتر بود . نگاه میکردم به آدم هایی که راحت دارن راه میرن و به خودم لعنت میفرستادم . نگاه میکردم به رفتگری که داشت پیاده روی وسط ِ بلوار رو جارو میکرد و حسرت میخوردم . نمیتونستم باور کنم که دیگه نمیتونم برم کوه . نمیتونستم باور کنم که باید ناقص بشم ، تا فقط بتونم دوباره صاف و بدون ِ درد ( احتمالا ) راه برم . و خودم رو لعنت میکردم . خودم و همه ی چیزهایی که باعث شده بود اونقدر غیر انسانی با خودم برخورد کنم که حالا نتیجه ش چنین چیزی شده بود . نشسته بودم روی اون نیمکت ، و فکر ِ اینکه چطوری باید خودم رو به خونه برسونم ، خارج از تصورم بود . . .

۳ .
چند هفته پیش بود . ساعت از دوازده شب گذشته بود که بالاخره رسیدم خونه . دیدم مامان خوابیده .  میخواستم ساعت ِ ۲ راه بیفتم به سمت ِ رستم رود . کنسرو ها رو گذاشتم بجوشه و خیلی سریع شروع کردم به جمع کردن ِ کوله پشتیم . وسایل رو میذاشتم توی کوله و لیستم رو تیک میزدم . یه برنامه ی کوهنوردی ِ بیراهه ی جنگلی چیده بودم برای خودم که قرار بود دو شب و سه روز طول بکشه . دو شب و سه روز قرار بود جایی از جنگل باشم که اصلا قرار نبود بدونم کجاست . فقط میدونستم قراره ِ کدوم قله رو برم .
وسایل رو جمع کردم ، رفتم یه دوش گرفتم . ۲۰ ساعتی بود که بیدار بودم و قرار بود ۵ ساعت رانندگی کنم و تازه بعدش هم بلافاصله کوهنوردی شروع میشد . یه لیوان ِ بزرگ نسکافه ی غلیظ درست کردم . رفتم پیش مامان . دیدم تو خودش مچاله شده . تعجب کردم . مامان ِ پوست کلفت ِ من ، یعنی اونقدر درد داشت که تا این حد مچاله بشه ؟ پرسیدم چی شده ؟ گفت هیچی . . . سرم درد میکنه خیلی . رفته بودن دکتر . دکتر گفته بود احتمال داره که در ادامه ی روند ِ بیماری ِ اصلیش ، میگرن هم به چیزهای دیگه اضافه شده باشه . در همین حد بهم گفت .
وقتی خودت سال های ساله که یه دردی رو داری ، یا شرایطی رو به همون شدت تجربه کردی ، وقتی کسی روبروت قرار میگیره که دچار ِ همون وضعیته ، خیلی نگران نمیشی . انگار برات پذیرفته س . صراحتش شاید آزار دهنده باشه ، اما برای منم همین حالت رو داشت . ناراحت بودم از اینکه اینقدر سرش درد میکرد . اما سردردی بود که خودم سالهای سال ، از وقتی خیلی کوچیک بودم داشتم . پیشونیش رو بوسیدم و بهش گفتم چه برنامه ای دارم ، خداحافظی کردم و رفتم . . .

. . .

به کرات درباره ی رنج ِ تنهایی نوشتن و گفتن . چه نوشته ها و گفته های قابل تامل ، چه چُس ناله های زرد ِ الکی . اما به نظر ِ من اونقدری که دچار ِ تنهایی ِ رنج هستیم ، از تنهایی رنج نمیبریم .
همین جا لازمه بگم که من تفاوت ِ بسیار عمیقی بین ِ ” تنهایی ” و ” انزوا ” قائل هستم . فکر میکنم در دنیای امروز ، با ساختاری که به واسطه تغییر ِ نوع ِ ارتباطات ایجاد شده ، آدم ها بیشتر در انزوا هستن تا در تنهایی . تنهایی بیشتر تبدیل به یه ” انتخاب ” شده تا یه وضعیت ِ ایجابی ؛ و بر همین اساس ، به نظرم تنهایی چندان هم رنج آور نیست .
اما ما چه تنها باشیم چه منزوی ، یا حتی اگر اصلا تنها نباشیم ، در مواجهه با ” رنج ” تنهاییم . فقط ِ ما هستیم و رنج .

اون روزی که وایساده بودم سر ِ اون چهار راهی که چهار راه هم نبود ، و اون ماشین رد شد و بدون ِ اینکه بخواد یا حتی متوجه بشه ، از روی اون گربه رد شد ، اون موقع که اون گربه سرش رو با تمام ِ توان فشار داد به زمین و قوس ِ درد از کمرش گذشت ، اون موقع که صورتش سمت ِ من قرار گرفت ، اون موقع که درد ، دهانش رو بی صدا تا آخرین حد ِ ممکن باز کرد و درد بی نگاه از درشت ترین وضعیت ِ چشمانش گذشت ، حتی اون موقع که من از شدت ِ درد ِ اون گربه برای یکی دو ثانیه چشم هام رو اونقدر محکم بستم که پلک هام درد گرفت ، حتی اون موقع ، اون گربه در رنج ِ خودش تنها بود . و در رنج ِ تنهای خودش امتداد پیدا کرد . حتی اگر امتدادش به کوتاهی ِ امتداد ِ خونی بود که از دهنش روی آسفالت ریخته بود و در شیب خیابون نشت کرده بود .

اون شب ِ اسفندی ای که از مطب ِ دکتر با یه بغل پرونده اومدم بیرون و درد داشت به جای پاهای من راه میرفت ، اون موقع که تنها آرزوم این بود که دوباره بتونم صاف راه برم ، بدون درد بخوابم ، اون موقع که بغض ِ بیراهه های نرفته توی گلوم گیر کرده بود ، اون موقع که حتی فکر کردن به اینکه چطور باید خودم رو برسونم خونه ، رنج ِ میخچه و پا بود ، اون موقع ، دقیقا همون موقع من و رنج ، تو یه شهر ِ ۱۴-۱۵ میلیونی تنهای تنها بودیم .

اون صبح ِ زودی که رسیدم روستای شیرکوه و کوله پشتی رو برداشتم و از ده زدم بیرون و شروع کردم به گم کردن ِ خودم توی جنگل ، درست همون موقعی که به اندازه ی همه ی برگهای ریخته شده ی همه ی سالهای گذشته فکرم مشغول ِ مامان بود ، اون با رنج ِ خودش تنها بود . با دردی که فقط نه تو سرش ، که بعدا فهمیدم توی قلبش بوده و اشتباه نکرده بودم که یه سردرد ، هرچقدر هم زیاد ، نمیتونه اون موجود ِ ظریف ِ قوی و  پر تحمل رو مچاله کنه مگر اینکه به قلبش تیر زده باشه ، حتی تو همون وضعیت که بابا خونه بوده و حداکثر چند متر باهاش فاصله داشته ، اون تو رنج ِ خودش ، با رنج ِ خودش تنها بوده . . .

چه یه گربه ی ناشناس ، چه خود ِ خودت ، چه عزیز ترین کسانت ، وقتی که رنج میکشن ، وقتی از چیزی رنج میبرن ، در رنج ِ خودشون تنها هستن . حتی اگر تو تا روزها نتونی تصویر ِ اون قوس ِ دردناک و دهان ِ خون آلود رو از ذهنت بیرون کنی ، حتی اگر مهربان ترین قلب ها در درد کشیدن های خودت کنارت باشن ، حتی اگر سلول سلول ِ بدنت نگران و مچاله ی درد کشیدن های عزیزانت باشه ، باز هم همه ی اینها فقط یه حضور ِ بیرونیه ، و تنهایی ِ رنج ، قدرتمند تر از همه ی اینها ست . چیزهایی که در خالص ترین و با کیفیت ترین شکلش ، فقط یه همدردی میتونه باشه .
و این واقعیت ، نه خوبه نه بد . فقط چیزیه که هست . هیچ کاریش هم نمیشه کرد . مثل ِ خیلی چیزهای دیگه ی زندگی . مثل ِ خیلی چیزهای دیگه ای که زندگی رو اینجوری کرده . مثل ِ همه ی چیزهایی که از زندگی ، چیزی تا این حد شگفت انگیز ساخته . . . فقط همین ! 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده, دلـــ درد ـــهای پریودیک | پاسخ دهید:

توضیح ِ اضافه

نوشتن ِ این وبلاگ ، بیشتر از اونکه حرف زدن با بقیه باشه ، گونه ای حرف زدن با خود بوده . البته این سوال برای خودم هم هست که چرا کسی که میخواد با خودش حرف بزنه یا برای خودش بنویسه ، باید بیاد تو یه فضای عمومی مثل ِ وبلاگ شروع به نوشتن کنه . شاید به همین دلیل هیچ وقت نتونستم فلسفه ی پست های رمز دار رو بفهمم .
اما مسئله اینه که از اولش که من اینجوری نبودم . یعنی اون اول ، به اشتراک گذاشتن ِ فکر هایی که داشتم و دغدغه هایی که دچارشون بودم ، انگیزه ی قوی ای بود . اون موقع ها حرف میزدم . نه فقط حرف ، که به نوعی گفتگو در جریان بود در من . گفتگو با آدم ها . چه اونهایی که خواننده ی اینجا بودن ، و چه آدم هایی که در دنیای واقعی باهاشون در تماس بودم .
اما بعد ، بعدش کم کم اتفاقاتی افتاد که من ساکت و ساکت تر شدم . البته این اتفاق یکباره نیفتاد . اما آهسته آهسته کمتر و کمتر حرف زدم . انگار که دیگه حرفی برای گفتن نبود . حرفی برای گفتن نبود ؟ نه ! حتما بوده ! همیشه حرفی برای گفتن هست . حتی همین حرف که ” دیگه حرفی برای گفتن نبود ” خودش کلی حرف داره ! 
بهتره اینجوری تصحیح کنم که : کم کم ترجیح دادم که کمتر حرف بزنم . کمتر انگیزه ای برای نوشتن بود . و این اصلا ربطی به کمرنگ شدن ِ وبلاگ و به طبع ِ اون وبلاگنویسی نداشت ، چون قبل از اون هم من چندان وبلاگ نویس محسوب نمیشدم . واسه خودم یه گوشه ای میپلکیدم .
این کمتر نوشتن ، در دنیای واقعی به شکل ِ کمتر حرف زدن در اومد . دیگه کمتر دلیلی میدیدم یا میبینم که بخوام حرف بزنم . نیاز و انرژی ای برای توضیح دادن ِ خودم ندارم . و اینها به معنای سکوت نیست . من همیشه فکر ِ پُرهیاهو و شلوغی داشتم و دارم . یه جورایی همه چیز فروتر رفت . نوشته ها توی مغزم نوشته میشد . حتی گاهی همین جا هم مینوشتم و به صورت ِ ثبت ِ موقت باقی میموندن ؛ حرف زدن هم به همین شکل . . . هنوز هم گاهی ساعت ها و ساعتها تو ذهنم حرف میزنم . . .

اما باید پذیرفت که کسی را توان ِ گریختن از ” آنچه هست ” نیست . من از نظر ِ ارتباطی ، بیشتر آدم ِ نوشتاری هستم . وقتهایی که مینویسم ، بدون اینکه چیز ِ مهمی باشه یا جایی اثری داشته باشه ، بعدش حالم بهتر میشه . 
برای همین ، در راستای اقدامات ِ ” بازگشت به خویش ” ای که در پیش گرفتم ، تصمیم دارم که نوشتن رو هم به برنامه هام اضافه کنم . همون نوشته های بی اهمیت ِ بی سر و ته . میخوام از مغزم خالی کنم . اصلا گور بابای ریتم ِ دنیای جدید و اصول ِ وبلاگ نویسی و موجر گویی . . . اصلا من دوباره میخوام همون سه نقطه ای باشم که نوشته های طولانی ِ سه نقطه شعری مینوشت . اصلا میخوام تمرین کنم که از دکمه ی ” ذخیره ی پیش نویس ” کمتر استفاده کنم ! 

. . . نوشت : کرکره ی اینجا دوباره بالا میرود !

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | 4 پاسخ

مکاشفات ِ یک اُلاغ – ۳


. . . اما برا من جذاب ترین قسمتش ، وختیه که خودمو به خریت میزنم ؛ و اونقد این کارو خوب میتونم انجام بدم که خرترین خر ِ دنیا هم در مقابلش احساس ِ اُسکُلی کنه !

و شما برای یه لحظه قیافه ی خری رو تجسم کنید که احساس ِ اُسکُلی کرده !
اینجور وختا ، قشنگ صدای توی مغز ِ آدم ها رو میشنوم که با بُهت به خودشون میگن : بابا این دیگه چه خریه !
و این صدا رو اونقد واضح میشنوم که دلم میخواد بلافاصله بعداز تموم شدن ِ جُمله شون ، با سُم ام لُپشون رو بکشم و عاشقانه تو چشماشون نگا کنم و بگم : خودتی ! اما هیچی نمیگم چون یه الاغ ِ واقعی ، سکوت کردن رو خوب بلده !

بخشی از کتاب ِ هنوز نوشته نشده ی ” مکاشفات ِ یک الاغ ”

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | 2 پاسخ

آونگ


کسی که مینویسه یه مرگیش هست .

کسی که مینویسه و بعد نمینویسه ، یه مرگیش هست .
کسی که مینویسه و بعد نمینویسه و بعد دوباره شروع میکنه به نوشتن ، یعنی هیچ سنگ و دیواری پیدا نکرده برای اینکه سرش رو بکوبه بهش . هیچ راهی جز نوشتن برای ارتباط برقرار کردن با خودش و محیط ِ پیرامونش پیدا نکرده و برای نفس کشیدن ، چاره ای پیدا نکرده جز برگشتن به نوشتن .

از دوستانی که در این مدت به اینجا سرزدن و پیغام گذاشتن و پاسخی نگرفتن عذرخواهی میکنم . ظرف امروز و فردا پاسخشون رو خواهم داد .
پناه بر کلمه و نوشتن بر خویش ، باشد که شفا یابیم . . .

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | 2 پاسخ

پاییز ِ هر سال

 

پاییز
گَوَزن ِ تنهایی است
که برگ ِ شاخ هایش
ریخته . . .

ارتفاعات ِ ناکجای سوادکوه

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

هراس ِ پیش بینی نشده


اصلا فکرش رو هم نمیکردم . باور کنید تا قبل از رسیدنش ، حتی اپسیلونی فکر نمیکردم که اینجوری رخ بده . خب طبیعی هم بود . برام حل شده بود . از خیلی وقت قبلتر ، حل شده بود ؛ یا بهتره بگم که کلیت ِ اون مقوله ، اونقدر مبهم بود که حتی به مرحله ای نرسیده بود که بخوام درگیرش بشم تا ببینم حل میشه یا نه . 

حتی همون شب هم فکرش رو نمیکردم . راستش اون شب ، همه چیز فوق العاده بود . به لطف ِ مختوم قُلی ِ برادر و آشنای غریب و یار ِ آشنای غریب و یک رفیق ِ رفیق ، واقعا سورپرایز شدم . جزو معدود دفعاتی که بود که علیرغم حس ِ ششم ِ لعنتی ِ قوی ، اونجوری غافلگیر میشدم . حوصله ی توضیح ِ جزئیاتش ندارم ، جزئیاتش اهمیتی هم نداره . فقط مهم این بود که با زحمت ِ زیادی که کشیده بودن و لطف ِ بی حسابی و بی بیانی که داشتن ، با هم یه شب ِ فوق العاده رو گذروندیم .

اما ماجرای باور نکردنی ، از فرداش ، دُرست از فردای فرداش که از خواب بیدار شدم ، از اولین ثانیه ای که هنوز سرم روی بالش بود و چشمام بسته بود و مغزم روشن شده بود شروع شد . یه ترس ِ احمقانه ی موزیانه ی پیشبینی نشده ی غیرقابل باور .

الان ، امروزی که الان دیگه امشبش شده ، درست میشه پنج ماه . پنج تا سی و یک روز . پنج ماه از فردای روز ِ تولد ِ سی سالگی گذشته . سی سال و پنج ماه ، و من هنوز نمیتونم از خودم این ترس ِ موزیانه ی یکنواخت ِ غیر ِ منتظره رو بپذیرم .

راستش فکر میکردم که فرداش هم یه روزیه مثل ِ روزهای دیگه . شاید به این خاطر که مفهوم ِ ” زمان ” چندان برام قابل ِ هضم و درک نبوده . چون فکر میکردم به ” جریان ِ زندگی ” باور دارم . چون به ” عبور ” اعتقاد داشتم . اما اینجوری نبود . اینجوری نشد . . .

هیچ وقت مو های سفیدی که هر هفته بیشتر میشن باعث هراسم نشده بود . اهمیتی نداشت . اما صبح ِ فردای اون روز که خواستم دست و صورت بشورم و برای عید دیدنی های دلخواه و نادلخواه آماده بشم ، همون سفیدی ها ترسم رو بیشتر کرد .

میدونید . . . مسئله این بود و هست که از پیر شدن نترسیده بودم . اینو میدونم . شاید به این خاطر که همیشه به اندازه ی توانایی ها امکانات و هزار تا چیز ِ دیگه ، سعی کردم به هر شکلی بهترین ِ خودم باشم که دلم نخواد برگردم عقب . اما از فردای اون روز ، همچنان از چیزی به نام ِ پیری نمیترسیدم ، اما هراس ِ گذر ِ سریع ِ زمان رو نمیتونم انکار کنم .

انگار خودم یک طرف وایساده بودم ، و همه ی آرزو های کوچیکی که داشتم اون طرف . آرزو های کوچیکی که برای محقق کردنشون ، همیشه در تلاش ِ فراهم کردن ِ ابزار ها و شرایطش بودم . همیشه در مسیرش گام برداشته بودم ، اما هنوز نمود ِ عینی ِ بیرونی پیدا نکرده بود . اینور سه نقطه بود و اونور ، همه ی چرندیات و غیر ِ چرندیات ِ ذهن و عین ِ سه نقطه . ترس ِ از دیر شدن . ترس ِ از اینکه بالاخره یه جایی یه چیزهایی باید یه طرفه بشن ، اما نشدن . اما نمیشن . نمیتونی یه طرفه شون کنی . و در عین ِ حال آگاهی که هر روزی که بگذره ، همه چیز سخت و سختتر میشه . یه چرخه ی معیوب ِ وحشت .

کسایی که از اون روز عبور نکردن ( مطلقا باید ازش عبور کرد تا فهمیدش ) به هیچ وجه نمیتونن هیچ ذهنیتی داشته باشن که من چی میگم . اونهایی هم که ازش عبور کردن ، یا حس های مشابه داشتن ، یا در مقابل ِ این حرفها ، میگن زیادی دارم بزرگش میکنم . اما واقعیت اینه که اون ترس ، که روز های بعد از اون روز ، جوری بودن که گاهی نزدیک های صبح ، با تپش ِ قلب از خواب میپرم ، مستاصل میشینم تو تاریکی _ روشنی ِ نزدیک ِ صبح و به تاریکی روشنایی های مبهم ِ زندگی ای که پشت ِ سر گذاشتم و احتمالا پیش رومه نگاه میکنم . 

هیچ چاره ای نیست . هیچ راهی برای فرار از زمان وجود نداره . ترس های مبهمش هم جزئی از ذاتشه . مثل خوشی های گاه و بیگاهش . و گاهی هیچ کاری نمیتونی بکنی جز طاقباز خوابیدن روی زندگی و آسمون رو نگاه کردن .
پنجم شهریور ِ ۹۵

پ ن : اون شب ، دلیل و فسلسفه ی غافلگیر کردن ِ تولد رو فهمیدم . اینکه آدم هایی که دوستت دارن و دوستشون داری ، شرایطی رو ایجاد کنن که حواست پرت بشه . که فکرت رو منحرف کنن . که کمتر بترسی .

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | 4 پاسخ

جاده نوردی ِ نطلبیده


یه آهنگ هایی هم هست که وقتی داری رانندگی میکنی و بی هوا پخش میشه ،مجبوری راهت رو دورتر کنی تا اون آهنگ تموم بشه بعد برسی جایی که میخوای ؛ تا اون آهنگ شهید نشه .

مهم نیست قبلش چقدر خسته بودی و دلت میخواسته زودتر برسی خونه و لَش کنی ، مهم نیست از نظر ملودی و ریتم و تنظیم فاخره یا نه ، مهم نیست خواننده ی تراز اولی داره یا نه . . . یه آهنگ هایی هست که بالاخره توش یه چیزی هست که اگر شب ، خسته و مرده نزدیک خونه باشی و شروع بشه ، ناچاری راهت رو دور کنی . دور . دور .
گاهی مجبور میشی اونقدر راهت رو دور کنی که یکدفعه ببینی از شهر خارج شدی ، ببینی و نبینی که تو یه جاده ی فرعی ِ کوهستانی ِ خارج شهری هستی ، بعد ببینی که از اون جاده ی فرعی ِ کوهستانی ِ خارج ِ شهر ِ بدون ِ عبور هم خارج شدی . ببینی و نبینی که زدی دنده کمک و داری از یه تپه میری بالا . میری بالا . بعد اون بالا ماشینو خاموش کنی و چراغ ها رو خاموش کنی و هیچ صدایی نیاد جز صدای نور ِ ماه و جیرجیرک ها و پارس ِ سگ ها . بعد اون آهنگ هنوز بخونه . با صدای بلند بخونه . و بری رو سقف ِ ماشین دراز بکشی و آسمون رو نگاه کنی .

بعد اجازه بدی همه چیز مثل ِ خُنکی ِ هوا از روت عبور کنه . . . ساکسیفون ِ وسط ِ آهنگ و ترس ِ ناکجای شبی که توش وایسادی . . . و شعر . شعرش . شعر ِ لعنتیش . 

بعد تو ذهنت بچرخی . یادت بیاد که یه زمانی ، تقریبا همه ی شعرهای شاملو رو حفظ بودی . بعد دوباره تو ذهنت بچرخی . بعد دوباره اجازه بدی شعر ِ آهنگ ازت عبور کنه . و بعد لبخند بزنی . لبخندی به یقین : این اگر نه عاشقانه ترین ، بی شک یکی از عاشقانه ترین شعرهاشه . یه شعر ِ عاشقانه ی مردونه ی بدون ِ چُس بازی . یه عاشقانه ی محکم ِ رها . 

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار .
ناز ِ انگشتای بارون ِ تو باغم میکنه
میون ِ جنگلا تاقم میکنه .

تو بزرگی مث ِ شب .
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مث ِ شب .

خود ِ مهتابی تو اصلا ، خود ِ مهتابی تو .
تازه ، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شب ِ تنها
باید
راه ِ دوری رو بره تا دم ِ دروازه ی روز
مث ِ شب گود و بزرگی
مث ِ شب .

تازه ، روزم که بیاد
تو تمیزی
مث ِ شبنم
مث ِ صبح .

تو مث ِ مخمل ِ ابری
مث ِ بوی علفی
مث ِ اون ململ ِ مه نازکی :
اون ململ ِ مه
که رو عطر ِ علفا ، مثل ِ بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون ِ موندن و رفتن
میون ِ مرگ و حیات .

مث ِ برفایی تو .
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث ِ اون قله ی مغرور و بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی . . .

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار ،
ناز ِ انگشتای بارون ِ تو باغم میکنه
میون ِ جنگلا تاقم میکنه .

و بعد بری تو بند بند ِ شعر . تو سلول ِ هر کلمه ی هر بند . اخه لعنتی جانم . . . به اندازه ی چند نخ سیگار باید رفته باشی تو نخ ِ مه ای که تو صبح ِ جنگل ، ساکن هست و نیست ، مُردد میون ِ موندن و رفتن ؛ به اندازه ی چند فصل برف و بهار ، باید رفته باشی تو صدای سکوت ِ آب شدن ِ برف ِ قله ها و عریونی ِ کوه ؛ به اندازه ی چند تا زندگی باید حل شده باشی تو ناز ِ انگشتای کسی که مثل ِ اون قله ی مغرور و بــلـــند به ابرای سیاهی و به بادای بدی میخنده . . . 

آره ! یه آهنگ هایی هم هست که وقتی بی هوا موقع رانندگی پخش میشه ،مجبوری راهت رو دورتر کنی تا اون آهنگ تموم نشه و بعد برسی جایی که نمیخواستی . برسی به عاشقانه های بی مخاطب . برسی به بالای یه تپه ی بی اسم ِ شب . برسی به فهم ِ درک ِ یه عاشقانه ی مصور ِ بی تصویر . مث ِ شب . مث ِ شبنم . مث ِ صبح . مث ِ مخمل ِ ابر . مث ِ بوی علف . مث ِ ململ ِ مه نازک . مث ِ برفا . مث ِ قله های مغرور ِ بلند . . .
 

مشخصات آهنگ :
آلبوم : فصل آشنایی ( گروه خوانندگان )
نام آهنگ : من و تو ، درخت و بارون
خواننده : خشایار اعتمادی
آهنگساز : شادمهر عقیلی
تنظیم : فواد حجازی
شاعر : احمد شاملو ( شعر : من و تو ، درخت و بارون ؛ از مجموعه آیدا در آینه )
سال انتشار : ۱۳۷۷
ناشر : انتشارات سروش

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | 2 پاسخ

شبح ِ فراموشی

ناخواسته و خواسته نبودم . داستانش احمقانه و مفصله و بیهوده س . اما فهمیدم وقتی میخوای باشی و نمیشه باشی ، خیلی سخت تر از وقتهاییه که میشه باشی و نیستی ! یه پُست باید بذارم درباره ی چرایی ِ نوشتن ِ کسایی که مینویسن . فکر میکنم کمبودناکی های مشترکی وجود داشته بین همه ی کسایی که مینویسن . بخصوص تو اون دوره و زمونه .

چاره ای جز نوشتن نیست . حتی اگر بی محتوا ترین نوشته ها باشه . پس مینویسیم . . .

پ ن : بعد از هفت – هشت سال نوشتن ، رمز ِ اینجا رو فراموش کرده بودم ! باور نکردنی بود ! حتی ایمیل های بازیابی ِ رمز رو هم میگفت نا معتبره .هیچ کاری نمیتونستم بکنم . هنوزم مطمئن نیستم که واقعا یادم رفته بود یا بلای دیگه ای سرش اومده بود . خیلی سخت و بد بود . از همه ی دوستانی که کمک کردن تا دوباره رمز رو پیدا کنم بینهایت ممنونم .

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | 2 پاسخ

ندیدن : مرگ ِ نزدیک ، عشق ِ دور !

هیچ کجا به اندازه ی ” جاده ” فکر ِ منو باز نمیکنه . اصلا جاده ، معبد ِ فکر های منه . وقتی تو جاده هستم ، فکرم بهتر کار میکنه . مهم نیست اسم ِ جاده ش چی باشه یا کجا رو به کجا برسونه یا اینکه اصلا واقعا قصد داشته باشم به جایی برسم یا نه . گاهی فقط میزنم به جاده ، برای اینکه فکر کنم . یا حتی برای اینکه فکر نکنم .

اون روز اما ماجرا فرق داشت . مثل ِ این چند ماه ِ اخیر که به لطف ِ نوع ِ کار ، هفته ای چند هزار کیلومتر در حرکت هستم ، اون روز هم داشتم از یه جلسه ی کاری برمیگشتم به هتل . ساعت نزدیک ِ پنج بود که از خرمشهر راه افتادیم به سمت ِ اهواز . صبح رسیده بودم اهواز و یک راست از فرودگاه رفته بودم دنبال ِ کارها و بعد سر از خرمشهر در آورده بودم . در حد ِ فاصل ِ جلسه ی این شهر و اون شهر ، جاده نوردی بود و هوای خوب و فکر های انبوه . و حالا باز هم جاده بود و من ِ خسته بودم و همچنان فکر های انبوه .

مسیر خیلی خلوت بود . مثل ِ اکثر ِ وقت های این جاده . راننده میخواست از جاده ی قدیم ِ اهواز- خرمشهر بره و از یه جایی ، بندازه تو اتوبان ِ آبادان ــ اهواز . با اینکه مسیر خلوت و خوب بود ، اما حس کردم که راننده با جاده راحت نیست . ازش پرسیدم که میخواد من یه کم رانندگی کنم ، که قبول نکرد .

چهل پنجاه کیلومتر از خرمشهر خارج شده بودیم و حضرت ِ داریوش آهنگ ِ ” حادثه ” رو خونده بود ( همونی که میگه : گفتم تو چرا دور تر از خواب و سرابی . . . ) و من داشتم به شعر ِ فوق العاده ش فکر میکردم و اینکه داریوش تو کنسرتش این آهنگ رو خیلی بهتر از اجرا های دیگه ش خونده . داشتم فکر میکردم به دشت ِ پیرامون . به خستگی . به خوابیدن . به امسالی که گذشت . به منی که بود و نیست . به منی که میخواستم باشه . داشتم فکر میکردم به اینکه چطور این همه فکر در یک لحظه میتونه بیاد که رسیدیم به یه پیچ .

همه چیز سریع اتفاق افتاد . سر یه پیچ دیدم یه وانت داره از روبرو میاد . دیدم پشتش یه تریلی داره میاد . دیدم تریلی داره از وانت سبقت میگیره . دیدم قسمت ِ کِشنده ی تریلی ، رسید به وانت . دیدم که مسیر ِ روبروی ما بسته شده . دیدم که داریم شاخ به شاخ میریم تو تریلی و اون دیگه هیچ کاری نمیتونه بکنه . دیدم که راننده پاشو گذاشته رو ترمز و داره فرمون رو میچرخونه سمت ِ راست . دیدم که جاده شونه خاکی نداره . دیدم که جاده یکی دو متری بالا تر از دشت ِ کنار هست . و دیدم که همه ی اینها در لحظه ای اتفاق افتاد . کمتر از چند ثانیه .

صدای شکستن ِ شیشه ی سمت ِ خودم رو شنیدم . ما از جاده خارج شده بودیم . پرت شده بودیم پایین . عجیب بود که چپ نکردیم . اما از اثر ِ شدت ِ فرود اومدن ِ ماشین از بلندی ِ جاده ، سرم خورده بود به شیشه . شیشه شکسته بود . فقط احساس کردم که صورتم گرم شده . احساس کردم که دست ِ چپم درد میکنه . بعد برای چند لحظه ، هیچ حسی نداشتم . احساس کردم همه جا ساکت شده . احساس کردم که همه چیز ساکت شده تا بتونم فکر کنم . تا بتونم درست فکر کنم . 

همون لحظه که رسیدیم به اون پیچ ، همون لحظه که دیدم اون تریلی داره سبقت میگیره و تعجب کردم از اینکه چرا باید تو جاده به این خلوتی ، جاده ای که شاید هر ده بیست دقیقه یه ماشین ازش رد بشه کسی بخواد سبقت بگیره اون هم سر ِ پیچ ، همون لحظه ای که داشتم به این فکر میکردم که چطور ممکنه راننده ی تریلی ما رو ندیده باشه که داریم از روبرو میاییم ، همون لحظه ای که صدای ترمز ِ راننده م رو شنیدم ، مطمئن بودم که اتفاق ِ بدی می افته ؛ و مطمئن بودم که زنده میمونیم . مطمئن بودم که کشته نمیشم . لااقل نه اونجا . نه در اون تصادف .

احساسم درست بود . اون لحظه همه چیز ساکت شده بود به این خاطر که بهتر بتونم فکر کنم تا عکس العمل ِ درستی داشته باشم . چرخیدم سمت ِ راننده . دیدم با دو تا دستش فرمون رو محکم گرفته . انگار نفهمیده چی شده . کمربندم رو باز کردم . پیاده شدم . سرم پُر از شیشه خورده بود . میدونستم نباید دست بزنم . رفتم سمت ِ راننده . درش رو باز کردم . ازش پرسیدم سرش به جایی خورده یا نه . . . اینکه گردنش سالمه یا نه . . . کمک کردم پیاده بشه . راننده ی تریلی رفته بود . راننده ی اون وانت داشت میدویید سمت ِ ما . یه عرب با لباس ِ بلند ِ دودی . من فکر کردم شاید راننده ی تریلی اصلا ما رو ندیده . فکر کردم اونقدر ندیده ، که حتی نفهمیده چی شده . . . یعنی میشه ؟

فهمیدم سرم شکسته . فهمیدم راننده از خون میترسه . وقتی سر و صورتم رو دید ، بیشتر از اتفاقی که افتاده بود ترسید . هی سعی میکردم آرومش کنم . سعی میکردم که بهش توضیح بدم که اتفاقی نیفتاده . میگفتم که این فقط یه خراش ِ ساده س . اما اون میگفت که تو ضربه مغزی شدی . میگفت که میمیری . خندم گرفته بود . من داشتم به اون توضیح میدادم که بخدا نمیمیرم . بهش گفتم که مطمئن باش تقصیر تو نیست . مطمئن باش اگرم بمیرم تو مقصر نیستی . من جلوی همه ی اینهایی که اومدن اینجا میگم که من خودم مردم و تو تقصیری نداشتی . بهش گفتم که تو راننده ی فوق العاده ای هستی . . .

آروم شد . رفت سمت ِ ماشینش . دید به نسبت ِ اتفاقی که افتاده ، ماشینش چیزیش نشده . یکی از لاستیک هاش ترکیده و جلوبندیش شکسته و شیشه ی سمت ِ شاگرد هم شکسته . اون راننده ی وانت رفت آب آورد و شیشه ها رو از سر و صورتم پاک کرد . بعد صدای راننده رو میشنیدم که داشت به من میگفت که فدای سرم که شیشه شکسته . میگفت ناراحتش نباشم ! کلا صحنه ی دراماتیکی شده بود .

دست ِ چپم رو نمیتونستم حرکت بدم . از تو کوله م روسری ای رو که برای مواقع ِ میگرن همراه دارم در آوردم . دادم به راننده وانت که ببنده به سرم . خونریزی داشتم . گردنم هم درد میکرد . اما میدونستم که اتفاق ِ بدی نمی افته . نشستم یه گوشه . آسمون کم کم داشت نارنجی می شد . از اون غروب های جنوبی . همه چیز و همه کس اومد جلوی چشمم . همه ی آدم هایی که تو زندگیم بودن و از زندگیم عبور کرده بودن . همه . و من آروم بودم . خیلی آروم .

ما عملا تصادف نکرده بودیم . هیچ کس هم شماره ای از تریلی ندیده بود . پس زنگ زدن به پلیس بی فایده بود . منم فکر میکردم که اورژانس خیلی طول میکشه بخواد بیاد و از طرفی هم فکر کردم شکستگی ِ سرم واقعا یه خراشه . راننده گفت که پسر عمو هاش خرمشهر هستن . زنگ زد بهشون که بیان کمکش که ماشینش رو ببرن خرمشهر . اصرار کرد که منم باهاشون برم . اما من مطمئن تر بودم برگردم اهواز . با خودم فکر کردم که برگردم اهواز بهتره ، چون اگه به بیمارستان نیاز بشه ، اونجا دسترسی بهتری به بیمارستان دارم . از طرفی هم تقریبا نصف ِ راه رو اومده بودیم و فاصله تا اهواز و خرمشهر فرق ِ چندانی نداشت .

کوله پشتیم رو برداشتم . راننده وانت که مردانگی کرده بود و تا آخر وایساده بود ، یکی از ماشین های عبوری رو نگه داشت که منو ببره اهواز . وقتی رسیدیم ، دیدم هنوز خونریزی دارم . جلو یه آژانس سمت ِ سه راه خرمشهر پیاده شدم و ماشین گرفتم که برم بیمارستان . گفتن سرم باید بخیه بخوره . بخیه زدن . گفتن دستم مو برداشته . گچ گرفتن . گفتن گردنم آسیب ندیده . مغزم هم . میخواستن به همراهم بگن که شب اگر احساس خواب آلودگی یا حالت تهوع یا ضعف داشتم ،  بیارنم بیمارستان . اما من همراه نداشتم . 

ساعت نزدیک ۱ نصف شب بود که رسیدم هتل . به سختی لباس هامو در آوردم . دراز کشیدم روی تخت . کله م درد میکرد . خون و بتادین مو هامو چسبونده بود به هم . دستم میخارید . گرمای گچ اذیت میکرد . سعی کردم به هیچ کدومش فکر نکنم . همین جور آروم دراز کشیدم روی تخت . و بعد از مدتها ، بعد از سالها ، ترسیدم . خیلی هم ترسیدم . نمیدونم از چی . سکوت ِ اون ساعت . اتفاقی که افتاده بود . تقریبا مطمئن بودم که راننده تریلی ما رو ندیده . حتی بعدش هم نفهمیده که چی شده . و من به ندیدن ها فکر کردم . به چیزهایی که نمیبینیم . به نتیجه ی ندیدن ها . به ندیدن ِ آدم ها . ندیدن ِ مسیر ها . ندیدن ِ شانس هایی که سر راهمون قرار میگیره . حتی به ندیدن ِ اتفاقاتی که بعد از عبور ِ نابینای ما پشت ِ سرمون می افته . 

به ندیدن ها فکر کردم . ندیدن هایی که مرگ رو نزدیک میکنه . ندیدن هایی که عشق رو دور میکنه . . .

تا آخر ِ هفته موندم . برای هر روز جلسه داشتم . آخر ِ هفته که برگشتم خونه ، گفتم زمین خوردم . گفتم موقع بالا رفتن از پله های پل عابر پیاده خوردم زمین ، سرم خورده به نرده و دستم هم ضرب دیده . و هم خوشحال شدم و هم ناراحت . خوشحال از اینکه این حرف باعث میشد که هفته های بعد مامان اینا نگران نباشن ، و ناراحت از اینکه تونستم جوری دروغ بگم که حتی مامان باور کنه . ترسناکه . 

حالا چند هفته از اون ماجرا میگذره . گچ دستم رو باز کردم . بخیه ها رو کشیدم . چند بار دیگه تو این چند هفته از اون نقطه رد شدم . از اون اتفاق ، فقط رد ِ یه زخم و چند تا بخیه مونده روی پیشونیم . اما گاهی رد ِ ندیدن های ما ، تا ابد باقی میمونده . تا ابدیتی که ندیدن ، مرگ رو نزدیک و عشق رو دور میکنه . . . و من آرامم !

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای ندیدن : مرگ ِ نزدیک ، عشق ِ دور ! بسته هستند

انتخاب


این دردناکه . خیلی دردناکه که هیچ وقت نتونستیم چیزی رو که واقعا دوست داشتیم ” انتخاب ” کنیم . حالا که فکر میکنم ، میبینم که این قضیه ، نه فقط در زندگی ِ جمعی ما ؛ که در زندگی های شخصی مون هم وجود داشته . به خاطر شرایط  ِ سیستم ِ آموزشی و هزار تا چیز ِ دیگه  نتونستیم رشته ای رو که واقعا دوست داشتیم انتخاب کنیم ، به خاطر ِ شرایط ِ کاری و هزار تا چیز ِ دیگه نتونستیم کاری رو که واقعا دوست داریم انتخاب کنیم ، به خاطر ِ شرایط ِ فرهنگی و هزار تا چیز ِ دیگه نتونستیم آدمی رو که واقعا دوست داریم انتخاب کنیم ، به خاطر ِ شرایط ِ خانوادگی و هزار تا چیز ِ دیگه ، نتونستیم سبک ِ زندگی ای که واقعا دوست داریم رو انتخاب کنیم ؛ و این لیست میتونه به اندازه ی تک تک ِ انتخاب هامون ادامه دار باشه .

و این دردناکه . این اسمش ” انتخاب ” نیست . هر چیزی هست ، بجز انتخاب . اینکه همیشه انتخاب ها ، نه فقط بین ِ بد و بدتر ، که گاهی انتخاب کردن برای انتخاب نشدن ِ چیز ِ دیگه باشه . در چنین شرایطی ، حداقل فایده ی سکوت ، ارج گذاشتن به شعور ، کرامت و شرافت ِ انسانی ِ انسانه . 

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | 2 پاسخ