چیزها

قدیم تر ها که تا نزدیک  ِ صبح ، یا خود  ِ صبح یا پس از صبح بیدار بودم و خوابم نمیبرد ، میدونستم که ذهنم درگیر ِ چیزیه . میدونستم که راهش اینه که بنویسمش . از تخت میومدم بیرون ، کامپیوتر  ِ زغالی* رو روشن میکردم و می‌نوشتم . تموم که میشد ، خواب شروع میشد . حتی اگر دیگه صبح شده بود و نمیشد که بخوابم .

حالا اما ، وقتهایی که تا نزدیک  ِ صبح ، یا خود ِ صبح یا پس از صبح بیدار میمونم و خوابم نمیبره ، میدونم ، میفهمم ،میبینم که « چیزها » ذهنم رو درگیر کرده . و شما نمی‌دونید چه فرق عمیقیه بین وقتی که « ذهن درگیر ِ چیزی » باشه ، با وقتی که « چیزها ذهن رو درگیر » کرده باشن. **

ذهنی که درگیر ِ چیزی میشه ، یعنی چُست و چابکه. یعنی سیاله. یعنی پرسشگره . یعنی روونه. ولی وقتی این « چیزها »س که ذهن رو درگیر میکنه ، یعنی کم کم خاک و خاکستر داره میشینه روش . یعنی دیگه کم کم جون  ِ فوت کردن و زدودن نداره . یعنی اونقدر « چیزها » زیاد هستن ، که زیاد شدن ، که بهت سوار میشن . انگار مگس هایی که سروقت تن زخمی یه قاطر میرن و تعدادشون اونقدر زیاد و زیادتر میشه که دیگه دُم تکون دادن ، اونا رو نمیتارونه*** .

خب وقتی اینجوریه، طبیعتاً نوشتن هم کاری از پیش نمیره . هیچی کاری از پیش نمیره . و اینجوری بیداری پیش میره تو یه چرخه ی باطل . که فردا صبح که شد خسته تر باشی . که « چیزها» بیشتر باشه . درست همون چرخه ی باطل که اون قاطر رو وادار میکنه دیگه دم تکون نده .

. . . نوشت : چرک ها رو باید خارج کرد . دارم سعی میکنم .

* : برام جالب بود . ظاهراً هم ذغال درسته و هم زغال !

** : به این قضیه آگاه هستم که ذهن چیز  ِ نابکار و بازیگوشیه. اگاهم که وضعیت ایده آل، اینه که ذهن فقط نظاره گر باشه . نظاره گر همه چیز . هرچیزی که عبور میکنه و عبور نمیکنه . آگاهم نسبت به ذهن کوچک و ذهن بزرگ . اما زندگی همیشه مدیتیشن نیست . گاهی واقعیت زندگی ، همه ی آگاهی های تورو به پوزخند میگیره…

*** : تار و مار نمیکند. نمیتاراند. اگر شما بخواهید اینو به زبون گفتار بنویسید ، چیز خنده داری میشه . چیزی مثل : نمیتارونه !

۵٫۱۵ بامداد 

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

بوناکی

مثل ِ جنازه ای که باد میکند و به سطح ِ آب می آید و شناور میشود و با هر موج و بادی به کنار و کناره ای می رود ، جنازه ی ” ذهن ” و ” فکر ” هم به سطح می آید . از عمق بالا می آید و به سطح تنزل میکند ! _ تضاد ِ عجیبی ست . بالا آمدنی که پایین رفتن است . _
جنازه ی باد کرده ی فکر ها ، حوصله ی پرداختن به آنچه درونش میگذرد را از دست میدهد . اصلا مگر درون ِ جنازه ی فکر ها چیزی جز تجزیه و اضمحلال میتواند بگذرد ؟ مگر میشود چیزی جز گندیدن ِ بافت ها و بافته های فکری رخ دهد ؟ 

نه . همه چیز همین گونه است . فرقی میان ِ جسد ِ جسم و جسد ِ فکر نیست . هر دو باد میکند . اگر در آب باشد ، باد میکند و به سطح می آید .  اگر در خاک باشد ، باد میکند و بعد میپوسد .

به همین خاطر، وقتی شروع به نوشتن ِ آنچه درگیرش هستی میکنی ، به سطح میرسی . به ابتذال ِ سطح ِ متزلزل تنزل می یابی . مینوسی و جمع نمیشود . به آخر نمیرسد . هی میگویی فردا می آیم و تمامش میکنم تا لااقل از ذهنم بیرونش انداخته باشم . فردا اما باز به جایی نمیروی . نوشته های نا تمام، نا تمام تر می شوند. سطحی و سطحی تر . و بعد ، بوی تعفن بین ِ تمام ِ صفحات میپیچد . بوی جنازه ی فکر . بوی جنازه ی فکر ها از کلمات بلند میشود. و بعد می آیی و مینویسی . مینویسی : زنده باد انزال ِ بیگاه ِ ابتذال !

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

درد ِ درخت

photo_2018-04-21_16-06-59
امروز برف اومد . امروز ِ ۲۴ فروردین ، تهران بارون بود و وقتی وارد ِ اتوبان ِ کرج شدیم ، احساس کردم که برف و بارون قاطیه با هم و وقتی به پل چالوس رسیدیم ، همه جا کامل سفید بود و هشتگرد ، بیست – سی سانت برف نشسته بود .

مثل ِ دوشنبه های دیگه ، با آشنای غریب راهی هشتگرد بودیم برای سرکشی به پروژه ، که این واقعیت ِ هراس انگیز رخ داد . واقعا ترسناک بود . حتی برای منی که عاشق ِ سرما هستم ، این حجم از برف ، اونم آخر ِ فروردین ، اونم آخر فروردینی که چند روزش اونقدر هوا گرم شد که بعضیا کولر هاشون رو آماده کردن ، خیلی خیلی وحشتناک بود . اونقدر وحشتناک که خیلی از درخت ها از هراسش شکسته بودن ؛ که همه ی گندم های تازه رُسته تن و نگاهشون منجمد شده بود ؛ که همه ی شکوفه ها ، با یه لبخند ِ اندوهگین ِ ابدی مُرده بودن .
ما همه چیز رو به گند کشیدیم . نظم ِ همه چیز رو بهم زدیم . تک تک ِ ما . نه فقط با تولید زباله و گرم کردن ِ زمین و مصرف ِ بیش از حد ِ منابع ِ آبی و معدنی و فسیلی و . . .بلکه به خیلی چیزهای دیگه که فکرشم نمیکنیم ، نظم ِ همه چیز رو بهم زدیم .
من فکر میکنم نظم ِ جهان ، نظم ِ طبیعت ، اونقدر حساسه که حتی خودخواهی های ما ، دروغ های ما ، کُشتار های ما و تمام ِ گه کاری هایی که میکنیم ، روی فرکانس ِ طبیعی ِ طبیعت اثر میذاره .
آره ! ما نظم ِ همه چیز رو بهم ریختیم . زمستون های گرم و بهار های سرد . چاه های خُشک و خشکی های باتلاق شده . تالاب های در حال ِ ترک خوردن و زمین های کشاورزی ای که زیر ِ آب میرن . شهر های آبادی که با بمب های چند تُنی ویران میشن . آدم هایی که ویران میشن . سرزمین ِ اعتمادی که هر روز به تجاوز ِ دروغ ها و تزویر ها ، کوچیک و کوچیکتر میشه . ما نظم ِ همه چیز رو بهم ریختیم . . .
من فکر نمیکنم که ما ، ما انسان ها ، یا اصلا نوع ِ بشر ، به هیچ ور ِ طبیعت باشیم . من فکر میکنم که ماها زیادی خودمون رو و همه چیز رو جدی گرفتیم . ما حتی اونقدری نیستیم که قادر باشیم عظمتی مثل ِ طبیعت رو به معنای واقعی ِ کلمه ” نابود ” ( نا +  بود ) کنیم . ما فقط میتونیم بهش گند بزنیم . در واقع میتونیم به خودمون گند بزنیم . اما چون طبیعت خیلی خیلی خیلی صبوره ، چون ما به هیچ کجاش نیستیم ، هیچ کاری نمیکنه ، هیچ کاری نمیکنه ، هیچ کاری نمیکنه . فقط وای از روزی که یه خمیازه ی کوچیک بکشه . وای از روزی که بخواد یه کش و قوس ِ کوچیک که نه ، حتی بخواد قلنج ِ انگشت ِ کوچیک ِ دستش رو بشکنه . بعدش دیگه بودی از ما نخواهد موند که ببینیم بعدش چی میشه .
ما زیادی خودمون رو جدی گرفتیم . فکر کردیم خبریه وقتی میتونیم از چند هزار کیلومتر اون ور تر ، مصالح ببریم تو دل ِ فلان کوه و فلان طبقه ساختمون ِ مقاوم در برابر ِ زلزله بسازیم . فکر کردیم خبریه وقتی میتونیم بریم تو بستر ِ رودخونه فلان هتل رو بسازیم که دیدش به فلان نقطه باشه . ما اونقدر احمق هستیم که فراموش میکنیم . ما لایه لایه های تپه های باستانی رو فراموش میکنیم . تمدن های عظیمی که یکباره نابود شدن و گویی اصلا وجود نداشتن رو فراموش میکنیم .
و اونقدر احمق هستیم که حتی وقتی آخر ِ حاملگی ِ چاقاله بادوم ، سی سانت برف میاد ، باز هم خودمون رو جم و جور نمیکنیم . حتی تو چنین شرایطی دست از خودخواهی مون بر نمیداریم . بازم حالیمون نمیشه که ما علیرغم ِ تمام ِ بزرگی مون ، هیچی نیستیم . هیچی نیستیم در مقابل ِ طبیعت . در مقابل ِ طبیعتی که همه چیز به ما میده . نه به اون خاطر که ما چیز ِ مهمی باشیم ، به خاطر ِ اینکه ذات ِ خودش اینجوریه !
اشکالی نداره . خیلی راحت این روند رو میشه ادامه داد . شاید بهتره بگم این روند رو دیگه نمیشه متوقف کرد . من امیدی به بهتر شدن ِ هیچ چیز ندارم . بخصوص به بهتر شدن ِ انسان . این روزها ، فکر میکنم انسان تبدیل شده به غده ی سرطانی ای که اونقدر باید بزرگ بشه ، بزرگ بشه ، بزرگ بشه که خودش خودشو نابود کنه . که خودش نابود بشه . که خودش نابود میشه ! و خب طبیعتا خودم رو هم اونقدر مهم نمیدونم که چندان ناراحت بشم . حس ِ مسافری رو دارم که تو یه هواپیمای بزرگ با چند صد مسافر نشسته و هواپیما داره سقوط میکنه و خیلی ها متوجه سقوطش هم نیستن . خب تو چنین شرایطی ، من ترجیح میدم آخرین آهنگی که دوست دارم رو با صدای بلند تر گوش کنم . . .

دوشنبه ، ۲۴ فروردین ۹۷

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | 2 پاسخ

تردید


DSC_0818smal

بعد از مرگ ؛ « تردید » قطعی ترین حقیقت ِ زندگیه . اونقدر قاطع ، که با اینکه مدتها درباره ش فکر کردم ، باز هم با تردید دارم اینو میگم .
مفاهیم ِ پایه ی زندگی چندان زیاد نیستن . لااقل برای من چندان زیاد نیستن ، اما وقتی بهشون عمیق میشم ، پس و پشت ِ هر کدومشون همواره یه چیز وجود داره : تردید !
مثلا عشق رو در نظر یگیریم . . . آیا بدون ِ تردید امکان پذیره ؟ اصلا انگار بخشی از اونه . انگار اصلا با همین تردید هاست که همه چیز لذتبخش میشه . برای من که اینجوریه .
حالا وقتی قدری با فاصله به زندگی نگاه میکنم ، میبینم باید بجای ” مسیر زندگی ” از کلمه ی دوراهی های زندگی استفاده کنیم . همیشه خودم رو در مقابل دوراهی ها دیدم . دوراهی هایی که هر کدوم از راه ها ، بی نهایت دوراهی ِ دیگه دارن .
ولی واقعیت اینه که این دواهی ، این تردید ، همونقدر که میتونه زندگی رو جذاب و لذتبخش کنه ، میتونه باعث فرسودگی هم بشه . اینکه گاهی نیاز داری یکی باشه که با قاطعیت ، تو رو از تردید ِ انتخاب ِ یکی از اون راه ها در بیاره . اینکه جنونت ، به حدی از انفجار برسه ، که تردید رو هم منهدم کنه و بگی : من میرم تو فلان راه . گور ِ بابای هرچی که هست و هرچی که نیست . گور ِ بابای هر چی که میخواد بشه و میخواد نشه . اصلا گور ِ خودم ! مگه من چی هستم که اینقدر مهم باشم ؟ بالاخره یه طوری میشه دیگه !
من همیشه نسبت به تردید آگاه بودم . نسبت به یقین های خودم هم آگاه بودم . نسبت به مردد شدن ِ یقین های خودم هم آگاه بودم . نسبت به تبدیل شدن ِ یقین کردن ِ تردید هام هم آگاه بودم . همیشه آگاه بودم به اینکه مرگ ، بی تردید ترین اتفاق ِ زندگیه . ولی الان ، سر یکی از همون دوراهی های همیشه هستم . الانی که همیشه هست بوده . و دقیقا به مرحله ای رسیدم که دیگه مهم نیست کدوم راه به کجا میره . الان فقط درگیر ِ یقین ِ رفتن هستم . راهش مهم نیست . . .

. . . نوشت : قبلا راحتتر چیزهایی که به در و دیوار مغزم میکوبید رو میتونستم بریزم بیرون . الان برام سخت شده . خیلی سخت . نمیدونم برای اینه که کمتر مینویسم ، یا بخاطر ِ تلنبار شدن ِ فکر های توی ذهنمه یا اینکه راه ِ خروج رسوب گرفته .

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

سالی که گذشت . . . سالی که میگذرد !

photo_2018-03-27_20-55-00

سال ِ ۹۶ تموم شد . خوشحالم از این بابت . قبل از اینکه سال ِ جدید برسه ، برای یکی از دوستام نوشتم : « خوشحالم که امسال داره تموم میشه ، هرچند که میدونم مناسبت های تقویم ، پیوستگی ِ زمان رو تغییر نمیده . . . »
بله . . . من اینو میدونم . حتی با اینکه هنوز درک ِ درستی از چیستی ِ ” زمان ” ندارم ، ولی به تجربه فهمیدم که مناسبت های تقویم ، یکپارچگی زمان رو دستخوش تغییر نمیکنه . 
اما بالاخره همون طور که وجود ِ شنبه برای انگیزه ی شروع حیاتیه _ حتی اگر چهل و چند هفته بیاد و بره و هیچ شروعی ، شروع نشه _ تموم شدن ِ سال و شروع ِ تقویمی ِ یه سال ِ جدید ، میتونه انگیزه ای باشه برای دوباره شروع کردن .
سالی که گذشت ، سال ِ بدون ِ طعمی بود . بدون ِ مزه . بدون ِ روح . نه ! تلخ نبود . گس هم نبود . مثل ِ جویدن ِ کاغذ کاهی بود . بدون مزه . فقط گذشت . شاید اگر کسی از بیرون سالی که بر من گذشت رو میدید ، فکر میکرد که سال ِ خوبی بوده ، ولی برای خودم اینجوری نبود . حس رضایت نداشتم . نه به خاطر ِ ایده آل گرایی و اینجور خزعبلات . نه . یک سال ِ دیگه هم سپری شد و خریت های خودم ، باعث شد برنامه های درونی ای که داشتم رو نتونم اجرایی کنم . آدم های باکتری ای که خودم اجازه رشد و نمو داده بودم بهشون ، همه چیز رو بهم زدن . نه . . . خودم همه چیز رو بهم زدم . مسئولیت ِ همه چیز ، در نهایت متوجه ِ خود ِ آدمه .
ولی اتفاقاتی که افتاد ، منو از مرز ِ لبریز شدن گذروند . به مرحله ی عینی ِ ” دیگه بسه ” رسوند . امسال دیگه اجازه نمیدم روند ِ این چند سال ِ گذشته تکرار بشه . به هیچ وجه اجازه نمیدم . و از اونجایی که این چند سال ِ اخیر ، برای من گذر ِ زمان ریتم ِ خارج ِ از حدتصوری به خودش گرفته ، برای اینکه دوباره ازش عقب نیوفتم ، برای اینکه دوباره چشم باز نکنم و ببینم که یک سال ِ دیگه هم مفت و بی طعم گذشت ، از همون هفته های پایانی ِ سال ِ قبل ، مقدمات ِ کارهایی که برنامه ش رو داشتم انجام بدم رو چیدم .
البته برنامه هایی که داشتم اینجوری نبود ، ولی اتفاقات ِ این چند سال ، منو به مرحله ای رسونده که واقعا بزنم به سیم ِ آخر . به زودی صدای ارتعاش ِ این سیم ِ آخر رو خواهید شنید ( که فکر میکنم صدای دلنشینی هم باشه ) ولی حتی همین ارتعاش ِ سیم ِ آخر هم ، چندان دلخواه نبود . لااقل نه به این زودی ها .

به هر حال سال ِ جدید شروع شده و هنوز هیچی نگذشته ، شش روزش گذشت .
امیدوارم برای همه سال ِ خوبی باشه . سالی که همه مون کمتر خودخواه باشیم . . .
اینجا هم به زودی تغییر خواهد کرد . تغییری که دلخواه تر است . از این بابت خوشحالم .
زودتر از آنچه فکرش را کنید ، خواهم نوشت . . .

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

رسوب ِ خشم

دلم میخواد یکبار ، با بلندترین صدایی که یه حنجره میتونه از خودش خارج کنه ، با حیوانی ترین صدایی که یه انسان میتونه تولید کنه ، رکیک ترین واژه هایی که ساخته شده ، مستهجن ترین کلماتی که گونه ی انسان در این چند هزار سالی که داره تکلم میکنه و بهش رسیده رو ، تف کنم تو صورت ِ تمام ِ آدم هایی که اذیتم کردن . تمام ِ آدم هایی که گه زدن به چیزی که بودم . تمام ِ آدم هایی که گه زدن به چیزی که میتونستم باشم . دلم میخواد یکبار ، همه ی اون آدم ها رو ردیف کنم کنار ِ هم ، و بعد تمام ِ اون حرف ها رو فرو کنم تو گوششون . تو گوش و مغز و صورت ِ آدم هایی که واقعا اذیتم کردن . یه اذیت ِ واقعی . نه اذیتی که آدم ها ، موقع ِ خود چُس کنی فکر میکنن مورد ِ آزارش واقع شدن . نه اذیتی که آدم هایی که معمولا به خودشون حق میدن یا میخوان برای خودشون دلسوزی کنن ، ازش حرف میزنن . نه ! اذیتی که حتی من ، منی که هیچ وقت هیچ حقی به خودم ندادم _ حتی وقتی که له و لورده شدم _ میتونم شهادت بدم به شرافت ِ ثانیه ها ، به شرافت ِ حقیقت ، که هیچ چیز جز اذیت و آزار نبوده ! 
اما بی فایده س . نه به این خاطر که امکان پذیر نیست . دقیقا به خاطر این که ” بی فایده س ” ، بی فایده س .

برای همین ، تنها کاری که میکنم ، تنها کاری که میتونم بکنم ، اینه که جلو آیینه ی توالت وایسم ، زل بزنم به صورتم . به چشم هام . خیره بشم و دقایق ِ طولانی هیچ صدایی ازم در نیاد ، و بعد ، و بعد توی مغزم به خودم بگم : ” هی مرد ! طوری نیست . تقصیر ِ خودت بوده . هرچی که بوده ، هر چی که هست ، فقط حاصل ِ تصمیمات ِ خودته . فقط و فقط خودت مسئولش هستی . مسئول ِ هر چیزی که قبلا اتفاق اقتاده . و مسئول ِ هر چیزی که میخوای فردا اتفاق بیفته ؛ فقط خودتی و اینی که الان روبروت ، زل زده بهت . هیچ کس ، هیچ کس دیگه ای نیست . ” و بعد چراغ رو خاموش کنم و از توالت بیام بیرون . میام بیرون و آروم میشینم اما هنوز عطش ِ اون صدای بلند ، تو سکوت ِ اتاق موج میزنه . . .

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

امید ِ قاطع

focuspointblog.com

وقتی بهار میشه ، وقتی درخت ها شکوفه میدن ، وقتی شاخه ها جوونه میزنه ، شما اونجور چیزها رو تعبیر به ” امید ” میکنید ؟ شما روییدن ِ درخت ها و اصطلاحا بیدار شدنشون از خواب ِ زمستونی رو نشونه ی رویش و امید و چیزهایی از این دست میدونید ؟ 
اگر واقعا اینجوریه ، با کمال ِ احترام باید بگم شما تا حالا فقط بیننده ی پاییز بودید ، پاییز رو فقط دیدید ؛ پاییز رو نگاه نکردید ! *
اگر به تماشای پاییز بنشینید ، اگر پاییز رو نگاه کنید _ نه فقط به ظواهر ِ بیرونی ِ سطحیش . نه فقط به برگ هایی که از شاخه جدا میشه و میریزه زیر ِ پا . نه فقط به بینهایت رنگ ِ دیوانه کننده ش _ متوجه میشید اون چیزی که تو بهار تعبیر به امید و شکفتن میشه ، چیزی نیست جز ” اطمینان ِ حضور ” . اطمینان ِ حضور ِ جوانه ای که ماه ها پیش از بهار ، حضور ِ قاطع ِ خودش رو نمایان کرده . عینی کرده . یه حضور ِ واقعی . یه حضور ِ واقعی ، اون هم در سرد ترین و سخت ترین روزها و طولانی ترین و پُر سوزترین شب ها . حضوری که میشه هم با چشم دید و هم با دست لمس کرد .نه فقط امید . نه فقط توهم . 
اصلا باید اینجوری بگم که درخت ها ، با لمس ِ حضور ِ جوانه هاس که جرئت ِ عریانی پیدا میکنن . برگ ها با لمس ِ جوونه های پاییزیه که راضی میشن از درخت جدا بشن . 
این یه حقیقت ِ محضه . این یه واقعیت ِ عینیه و بقیه ش ، فقط شاعرانگی بازی درآوردن های الکی . . .
طبیعت اینجوری کار میکنه . طبیعت اینجوری مصرانه به حیات خودش ادامه میده . اینجوری مطمئن . اینجوری امن . اینجوری واضح و عینی . چیکار داره به کار ِ ما آدم ها که نبودن ها رو هم با توهم ِ بودن به تردید میکشیم !؟

. . . نوشت : بعد از سالها ، دوباره عکس گرفتم . خوشحالم . اینجوری بهتر میشه نگاه کرد .

*فکر میکنم قبلا مفصل درباره ی تفاوت دیدن و نگاه کردن و تاثیر ِ این تفاوت نوشته م .

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

حقیقت ِ محض ِ تلخ


اگه کسی بتونه خودش رو به کاری که داره انجام میده متقاعد کنه ، هر کاری ، هر کاری ، هر کاری رو میتونه انجام بده . میتونه برای اون کاری که انجام میده هزاران دلیل بسازه . حتی اگر اون کار بر اساس تمام ِ اصول و فروع ِ  اخلاقی و انسانی و حتی جانوری غیر اخلاقی ترین ، مشمئز کننده ترین ، وحشتناک ترین ، خیانت آمیز ترین و تمام ِ ” ترین ” هایی که حیات بشر تابحال بهش رسیده باشه .

بدتر از همه اینها ، قربانی ِ این شرایط ، به طور ِ تام و تمام فدا میشه ، بدون اینکه خودش بفهمه . فدا میشه ، حتی زمانی که میفهمه .
ناهنجاری های اجتماعی رو ( در هر سطح و به هر شکل و با هر پس زمینه و شکل ِ نمودی ) به هیچ وجه نمیشه از بیرون قضاوت کرد . اصلا نمیشه قضاوتی کرد . چه از بیرون چه حتی از درون . فقط میشه باهاش مواجه شد و به این نکته پی برد که :
اگر کسی بتونه خودش رو به کاری که داره انجام میده متقاعد کنه ، هر کاری ، هر کاری ، هر کاری رو میتونه انجام بده !!!

. . . نوشت : کاش میتونستم به صورت ِ جزئی باز کنم چیزی رو که دارم سعی میکنم بگم . اما باز کردنش فرقی نداره . فقط این چیزیه که از نزدیک باهاش مواجه شدم و به شدت مبهوتم کرد . . . فقط باید مینوشتمش تا یادم بمونه !
و انسان ، به حد ِ اعلا اعجاب آور است . و انسان به حد ِ حضیض اعجاب آور است .

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | 4 پاسخ

جان کندنی از این دست . . .

 

جون میکَنم که بنویسم . نه اینکه چیزی برای نوشتن نباشه . نه اینکه ننویسم . اما نوشته ها وقتی تموم میشه که دیگه موضوعیتی نداره . اون هایی هم که هنوز موضوعیت داره ، انگیزه ای برای انتشار نداره .
قبلا اینجوری نبود . قبلا تا چیزی که تو مغزم بود رو نمینوشتم ، اون چیز تموم نمیشد . اما حالا همه چیز ، خط های عمیق میندازن و میرن .
باید راحتتر بنویسم . باید راحت بنویسم ، شاید  بتونم راحتتر بخوابم . . .

 

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

تنهایی ِ رنج

۱ .
سر ِ یه چهار راه ِ کوچیک وایسادم . چهار راه که نه . . . در واقع تقاطع ِ کوچه مون با خیابون ِ یه ذره ِ اصلی تر . دارم در ِ یه بطری ِ شیر کاکائو رو باز میکنم . دم دمای غروبه . عبور و مرور ِ خیابون مثل ِ همیشه س . مثل ِ همیشه ی یه خیابون ِ ۱۶ متری . یه ۲۰۶ نوک مدادی رد میشه . اون رد میشه و نگاه ِ من قفل میشه به جایی که اون رد شده . به قوسی که رد شدن ِ اون ماشین ایجاد کرده . قوسی بزرگ و دردناک . قوسی که از فشار دادن ِ سرش به آسفالت و بلند کردن ِ کمرش ایجاد شده . از جاش بلند میشه و بلافاصله میچرخه و به پهلو می افته . حالا صورتش سمت ِ منه . درست سمت ِ من . دهنش رو تا انتها باز کرده . اما هیچ صدایی ازش بیرون نمیاد . چشم هاش در گُشاده ترین حالت ِ ممکنه ، اما خالی از نگاه . برای یکی دو ثانیه چشم هام رو سفت ِ سفت میبندم . وقتی باز میکنم میبینم ماشین بعدی ترمز کرده ، راننده ش داره با تلفن حرف میزنه و بیخیال ، لابد منتظره که اون از وسط خیابون خودش رو بکشه کنار .
دهها فکر و امکان ِ مختلف به ذهنم میاد . اما همه چیز سریع و کُند رخ میده . بطری رو میذارم لب ِ جدول و میخوام برم سمتش . اما اون دوباره به کمرش قوس میده . تا من بخوام برسم بهش ، خودش رو مچاله و گلوله وار رسونده کنار ِ جدول ِ اون ور ِ خیابون . راننده رد میشه . از خیابون میگذرم . میرم بالا سرش . با حالت ِ اخم ، چشم هاش رو بسته . از دهنش خون اومده . تکون نمیخوره . نفس هم نمیکشه . چشم هام رو محکم میبندم .

۲ .
از اوایل ِ زمستون ِ چند سال ِ پیش بود که دیگه کم کم به سختی میتونستم راه برم . تقریبا تو هیچ حالتی نمیتونستم بدون ِ درد ، یا با درد ِ قابل ِ تحمل بخوابم . کلاج عوض کردن ، یه عذاب ِ باور نکردنی بود و بدتر از اون ، وقتی بود که به هر دلیل ، میخواستم سرفه کنم . از شدت ِ درد مچاله میشدم .
حجم ِ کار ، و حجم ِ پوست کلفتی باعث شده بود که نتونم خودم رو بندازم . هرچند که دیگه تقریبا افتاده بودم . تقریبا پیش ِ همه ی دکترهایی که اسم و رسمی داشتن رفته بودم . بعد از تموم شدن ِ کار ، سوار میشدم و کشون کشون خودم رو میرسوندم مطبشون . تقریبا ۴۰ جلسه فیزیوتراپی ِ دردناک . جایی که خیلی دورتر از خونه مون بود و منی که دیگه نمیتونستم رانندگی کنم ، هر بار مجبور بودم با آژانس برم و برگردم . اما همه ی این کارها بی فایده بود و درد ، مثل ِ نَفَس در هر حالت و وضعیتی با من بود . هفته آخر ِ اسفند بود که بالاخره تونستم از دکتری که کمر بابا رو عمل کرده بود وقت بگیرم . همه ی عکس ها و سی تی اسکن ها و ام آر آی هایی که انجام داده بودم رو با درد بردم پیشش . براش توضیح دادم که تو این مدت پیش کیا رفتم و چیکارها کردم . خیلی دقیق معاینه کرد و همه ی مدارک رو دید . بعد با خونسردی ِ کامل ، حرفی رو که سه تا دکتر قبلی هم گفته بودن گفت . گفت بعد از تعطیلات ِ عید باید عمل کنم و هیچ چاره ی دیگه ای هم ندارم . و شروع کرد به نوشتن ِ آزمایشات ِ لازم ِ پیش از عمل و معرفی نامه بیمارستان ؛ و ضمن ِ نوشتنش ، توضیح داد که بعد از عمل میتونم یه زندگی عادی داشته باشم و میتونم دوباره بدون ِ درد راه برم و اینکه خیلی عجیب نیست که کسی به سن ِ من ، بخواد چنین عمل سنگینی رو انجام بده .
از مطبش تا بلوار ِ کشاورز ، چهار پنج تا کوچه بیشتر راه نبود . اما نیم ساعت طول کشید تا شل شل زنان خودم رو برسونم به یکی از نیمکت های وسط ِ بلوار . نشستم کنار ِ شلوغی ِ پیش از عید ِ خیابون . ناراحتیم ، از دردم بیشتر بود . نگاه میکردم به آدم هایی که راحت دارن راه میرن و به خودم لعنت میفرستادم . نگاه میکردم به رفتگری که داشت پیاده روی وسط ِ بلوار رو جارو میکرد و حسرت میخوردم . نمیتونستم باور کنم که دیگه نمیتونم برم کوه . نمیتونستم باور کنم که باید ناقص بشم ، تا فقط بتونم دوباره صاف و بدون ِ درد ( احتمالا ) راه برم . و خودم رو لعنت میکردم . خودم و همه ی چیزهایی که باعث شده بود اونقدر غیر انسانی با خودم برخورد کنم که حالا نتیجه ش چنین چیزی شده بود . نشسته بودم روی اون نیمکت ، و فکر ِ اینکه چطوری باید خودم رو به خونه برسونم ، خارج از تصورم بود . . .

۳ .
چند هفته پیش بود . ساعت از دوازده شب گذشته بود که بالاخره رسیدم خونه . دیدم مامان خوابیده .  میخواستم ساعت ِ ۲ راه بیفتم به سمت ِ رستم رود . کنسرو ها رو گذاشتم بجوشه و خیلی سریع شروع کردم به جمع کردن ِ کوله پشتیم . وسایل رو میذاشتم توی کوله و لیستم رو تیک میزدم . یه برنامه ی کوهنوردی ِ بیراهه ی جنگلی چیده بودم برای خودم که قرار بود دو شب و سه روز طول بکشه . دو شب و سه روز قرار بود جایی از جنگل باشم که اصلا قرار نبود بدونم کجاست . فقط میدونستم قراره ِ کدوم قله رو برم .
وسایل رو جمع کردم ، رفتم یه دوش گرفتم . ۲۰ ساعتی بود که بیدار بودم و قرار بود ۵ ساعت رانندگی کنم و تازه بعدش هم بلافاصله کوهنوردی شروع میشد . یه لیوان ِ بزرگ نسکافه ی غلیظ درست کردم . رفتم پیش مامان . دیدم تو خودش مچاله شده . تعجب کردم . مامان ِ پوست کلفت ِ من ، یعنی اونقدر درد داشت که تا این حد مچاله بشه ؟ پرسیدم چی شده ؟ گفت هیچی . . . سرم درد میکنه خیلی . رفته بودن دکتر . دکتر گفته بود احتمال داره که در ادامه ی روند ِ بیماری ِ اصلیش ، میگرن هم به چیزهای دیگه اضافه شده باشه . در همین حد بهم گفت .
وقتی خودت سال های ساله که یه دردی رو داری ، یا شرایطی رو به همون شدت تجربه کردی ، وقتی کسی روبروت قرار میگیره که دچار ِ همون وضعیته ، خیلی نگران نمیشی . انگار برات پذیرفته س . صراحتش شاید آزار دهنده باشه ، اما برای منم همین حالت رو داشت . ناراحت بودم از اینکه اینقدر سرش درد میکرد . اما سردردی بود که خودم سالهای سال ، از وقتی خیلی کوچیک بودم داشتم . پیشونیش رو بوسیدم و بهش گفتم چه برنامه ای دارم ، خداحافظی کردم و رفتم . . .

. . .

به کرات درباره ی رنج ِ تنهایی نوشتن و گفتن . چه نوشته ها و گفته های قابل تامل ، چه چُس ناله های زرد ِ الکی . اما به نظر ِ من اونقدری که دچار ِ تنهایی ِ رنج هستیم ، از تنهایی رنج نمیبریم .
همین جا لازمه بگم که من تفاوت ِ بسیار عمیقی بین ِ ” تنهایی ” و ” انزوا ” قائل هستم . فکر میکنم در دنیای امروز ، با ساختاری که به واسطه تغییر ِ نوع ِ ارتباطات ایجاد شده ، آدم ها بیشتر در انزوا هستن تا در تنهایی . تنهایی بیشتر تبدیل به یه ” انتخاب ” شده تا یه وضعیت ِ ایجابی ؛ و بر همین اساس ، به نظرم تنهایی چندان هم رنج آور نیست .
اما ما چه تنها باشیم چه منزوی ، یا حتی اگر اصلا تنها نباشیم ، در مواجهه با ” رنج ” تنهاییم . فقط ِ ما هستیم و رنج .

اون روزی که وایساده بودم سر ِ اون چهار راهی که چهار راه هم نبود ، و اون ماشین رد شد و بدون ِ اینکه بخواد یا حتی متوجه بشه ، از روی اون گربه رد شد ، اون موقع که اون گربه سرش رو با تمام ِ توان فشار داد به زمین و قوس ِ درد از کمرش گذشت ، اون موقع که صورتش سمت ِ من قرار گرفت ، اون موقع که درد ، دهانش رو بی صدا تا آخرین حد ِ ممکن باز کرد و درد بی نگاه از درشت ترین وضعیت ِ چشمانش گذشت ، حتی اون موقع که من از شدت ِ درد ِ اون گربه برای یکی دو ثانیه چشم هام رو اونقدر محکم بستم که پلک هام درد گرفت ، حتی اون موقع ، اون گربه در رنج ِ خودش تنها بود . و در رنج ِ تنهای خودش امتداد پیدا کرد . حتی اگر امتدادش به کوتاهی ِ امتداد ِ خونی بود که از دهنش روی آسفالت ریخته بود و در شیب خیابون نشت کرده بود .

اون شب ِ اسفندی ای که از مطب ِ دکتر با یه بغل پرونده اومدم بیرون و درد داشت به جای پاهای من راه میرفت ، اون موقع که تنها آرزوم این بود که دوباره بتونم صاف راه برم ، بدون درد بخوابم ، اون موقع که بغض ِ بیراهه های نرفته توی گلوم گیر کرده بود ، اون موقع که حتی فکر کردن به اینکه چطور باید خودم رو برسونم خونه ، رنج ِ میخچه و پا بود ، اون موقع ، دقیقا همون موقع من و رنج ، تو یه شهر ِ ۱۴-۱۵ میلیونی تنهای تنها بودیم .

اون صبح ِ زودی که رسیدم روستای شیرکوه و کوله پشتی رو برداشتم و از ده زدم بیرون و شروع کردم به گم کردن ِ خودم توی جنگل ، درست همون موقعی که به اندازه ی همه ی برگهای ریخته شده ی همه ی سالهای گذشته فکرم مشغول ِ مامان بود ، اون با رنج ِ خودش تنها بود . با دردی که فقط نه تو سرش ، که بعدا فهمیدم توی قلبش بوده و اشتباه نکرده بودم که یه سردرد ، هرچقدر هم زیاد ، نمیتونه اون موجود ِ ظریف ِ قوی و  پر تحمل رو مچاله کنه مگر اینکه به قلبش تیر زده باشه ، حتی تو همون وضعیت که بابا خونه بوده و حداکثر چند متر باهاش فاصله داشته ، اون تو رنج ِ خودش ، با رنج ِ خودش تنها بوده . . .

چه یه گربه ی ناشناس ، چه خود ِ خودت ، چه عزیز ترین کسانت ، وقتی که رنج میکشن ، وقتی از چیزی رنج میبرن ، در رنج ِ خودشون تنها هستن . حتی اگر تو تا روزها نتونی تصویر ِ اون قوس ِ دردناک و دهان ِ خون آلود رو از ذهنت بیرون کنی ، حتی اگر مهربان ترین قلب ها در درد کشیدن های خودت کنارت باشن ، حتی اگر سلول سلول ِ بدنت نگران و مچاله ی درد کشیدن های عزیزانت باشه ، باز هم همه ی اینها فقط یه حضور ِ بیرونیه ، و تنهایی ِ رنج ، قدرتمند تر از همه ی اینها ست . چیزهایی که در خالص ترین و با کیفیت ترین شکلش ، فقط یه همدردی میتونه باشه .
و این واقعیت ، نه خوبه نه بد . فقط چیزیه که هست . هیچ کاریش هم نمیشه کرد . مثل ِ خیلی چیزهای دیگه ی زندگی . مثل ِ خیلی چیزهای دیگه ای که زندگی رو اینجوری کرده . مثل ِ همه ی چیزهایی که از زندگی ، چیزی تا این حد شگفت انگیز ساخته . . . فقط همین ! 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده, دلـــ درد ـــهای پریودیک | پاسخ دهید: