آن ِ رهایی از شر ِ خود !

DSC_0526 (2)

وقتهایی هم هست که دلت میخواد مغزت رو از کاسه ی سرت در بیاری ، بذاری روی تخته ی چوبی ِ برش روی کابینت ِ آشپزخونه ، قشنگ نگاهش کنی ، بعد تیرترین چاقو رو از توی کشو در بیاری و با دقت ، بٌرش های یک اندازه بزنی . ورقه ورقه . بعد شیشه ی محتوی ِ سنگ ِ نمک رو برداری و آسیاب کنی روی برش های خوش تراش و بعد با دقت به بلور ِ نمک ها نگاه کنی .

بعد کمی شراب ِ قرمز بریزی توی ماهیتابه ، کمی روغن زیتون ، کمی ادویه و تمام مغزت رو بریزی توی ماهیتابه ، روی شعله ی کم ، صبر کنی تا آروم تو آب ِ خودش و شراب تفت داده بشه . حتی میشه کمی پودر ِ سیر هم اضافه کرد . یا حتی میشه سیر ِ تازه رنده کرد . گور ِ بابای هومیوپاتی . . . دیگه مغزی برای میگرن نیست ! بعد در ِ ماهیتابه رو یه وری میشه گذاشت و شعله رو تا جای ممکن کم کرد تا همه چی جا بیفته .

حالا میشه رفت توی توالت . نشست بالاسر ِ کاسه . چشم ها رو بست . محکم . با انگشت ِ اشاره و وسط  ، زبون ِ کوچیک رو قلقک داد . قلقک داد . قلقک داد اونقدر که قلبت رو  بالا بیاری . بعد وقتی سرفه ها بند اومد بلند بشی ، و وایساده بشاشی به عضلانی ترین عضله ای که توی کاسه داره ورجه وورجه میکنه . بعد سیفون رو بکشی . صورتت رو بشوری ، مو های فرفری ت رو خیس کنی که بشه شونه شون کرد . از توالت بیای بیرون و از عطر ِ چیزی که روی گاز داره پخته میشه سرشار بشی . یه عود روشن کنی . بری لباس هاتو عوض کنی . جلوی آیینه به سختی گره مو ها و ریشت رو با برس باز کنی و منتظر ِ رسیدن ِ مهمون ها باشی .

 مهمون ها برسن . ” مزه ” باید شور و کمی چرب باشه . میزبان باید خوش رو باشه . نوشیدنی ـ هر چی که هست ـ باید حلال و صاف و بی مخموری باشه !
و صبح ، لاشه ت رو برداری ، ماشین رو روشن کنی ، بری تا خوزستان ، بعد از زیارت ِ ” دز ” ، بری سمت ِ شوش ، بعد جاده ی چغازنبیل رو بگیری و بری تا به اولین درخت ِ کٌنار برسی . بزنی کنار و خودت رو بندازی زیر ِ سایه ی اردیبهشت ِ خوزستان و منتظر ِ شب بشی تا سگ های ولگرد از راه برسن و مشغول ِ جویدن ِ استخون هات بشن و روحت بره بر فراز ِ جاده ی یاسوج ، یا سیمیرم _ شهرضا ، یا جاده اورامان هجیج یا هر جاده ی دیگه ای .

وقتهایی هست که فقط اینجوری همه میتونن از دستت یه نفس ِ راحت بکشن . همه ، بخصوص خودت !

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

علامت سوال

 ضمن ِ احترام ِ تمام  به تمام ِ پدران و مادرانی که پدر و مادر هستند . . .

با صدای بلند ببینید !

۱٫
چند روز ِ قبل بود . اوایل ِ عید . بهش پیام دادم : « دوست داری فردا بریم پارک راه بری یه کم ؟ »
بیشتر از یک ماه بود که خونه بود . سرش رو هم از خونه بیرون نکرده بود . بخاطر ِ بیماری ِ زمینه ای که داره ، من هم فقط گاهی تو راه پله و از راه دور دیده بودمش . در حد ِ دو سه دقیقه . حتی سال ِنو رو تو پله ها به هم تبریک گفتیم .

بعد از پیامم ، برای دقیقه های طولانی به ”  مامان ایز تایپینگ ” خیره شده بودم . با لبخند . داشتم موقع ِ تایپ کردن ِ پیام تجسمش میکردم .
بالاخره پیامش رسید : « دوست دارم ولی میترسم دردسر زیاد بشه ترجیح میدم تو حیاط راه برم . » آخرش هم یه شکلک ِ بوس فرستاده بود . من هم براش شکلک ِ یه گُل فرستادم .

۲٫

فرداش نزدیکای ظهر از خواب بیدار شدم . دیدم پیام داده : « سه نقطه ( اون اسمی که وقتایی که مهربون میشه باهام یا کارم داره و با اون صدام میزنه رو گفته بود ) جان . برات نهار گذاشتم پشت ِ در ِ خونه ت . » و دوباره شکلک ِ بوس .
در رو باز کردم دیدم یه سینی پشت ِ دره . یه کاسه فسنجون و پلو و یه ظرف سالاد . و کادو تولدم . اون روز تولدم بود .

زنگ زدم بابت ِ نهار تشکر کنم . با خوشحالی ِ خیلی زیادی تولدم رو تبریک گفت . هنوز ، بعد از همه ی این سالها ، همچنان تو این روز خوشحاله . روزی که من ازش متنفرم . روزی که ترجیح میدم گم و گور باشم . سالهاست دارم تلاش میکنم لااقل از روز قبل تا یکی دو روز بعدش نباشم ، و نمیشه .
بابت ِ نهار و مجسمه ی گوسفندی که کادوم بود تشکر کردم و قطع کردم .

۳٫

من مطمئن بودم که پارک رفتن ِ ما تو اون روز و اون ساعت ، هیچ خطری نداره . یه پارک ِ خلوت نزدیک خونه س . نه با کسی برخوردی داشتیم و نه به چیزی دست میزدیم و نه جایی میشستیم . مطمئن بودم لااقل از این شکل ِ بیرون رفتن ، خطری تهدیدش نمیکنه . هنوز هم مطمئن هستم .
اما وقتی خودش اونجوری پیام داد ، با خودم گفتم خب وقتی نمیخواد ، وقتی میگه میره تو حیاط راه میره و خیالش راحتتره ، بیخودی اصرار نکن . اومدیم و یک صدم درصد از شانس ِ بدت یه چیزی شد . اون وقت با خودت چطور میتونی کنار بیای ؟ و بیخیال شدم و هیچی نگفتم .

۴٫

از همون لحظه ای که سینی ِ نهار و کادو رو برداشتم ، یه علامت ِ سوال تو ذهنم چرخ میزنه ، خودش رو میکوبه به در و دیوار ِ جمجمه م و خط مینداره رو شیارهای مغزم .
من مطمئن بودم که پارک رفتن ِ ما هیچ خطری نداره و هیچ اتفاقی نمی افته جز اینکه بعد از بیش از یک ماه ، یه بادی به سر ِ مامان میخوره . هنوز هم مطمئنم . ولی با این حال همون یک صدم ِ درصد ریسک ، همون فکر ِ محال ، یه خط پیام ، باعث شد دیگه اصرار نکنم .
پس چطور ؟ یعنی اون مطمئن نبوده ؟ اصلا امکان نداره . بدیهیه . بدیهیه که مطمئن بوده زندگی چیز ِ دردناکی خواهد بود . لااقل اینکه همراه ِ درد خواهد بود اگر نگم خود ِ درد . یک صدم درصد هم تو این شکی نیست . هیچ کسی هیچ شکی نداره . مطمئنم اون هم مطمئن بوده .
مطمئنم میدونسته موجودی که داره به دنیا میاره ، درد خواهد کشید . مریض خواهد شد . ناکامی های زیادی رو تجربه خواهد کرد . وقت های زیادی دلش مچاله خواهد شد . خواهد گریست . دچار خواهد شد .اگر هیچ کس ندونه ، اون باید خوبه خوب میدونست . میدونست ! چون همون موقع که من به دنیا اومدم ،خودش هنوز با کابوس ها و سایه ی شوم ِ روی حیوانی ِ آدم ها و بی رحمی زندگی دست به یقه بوده . دیده بوده ، و بدتر از اون با گوشت و پوست و استخون و مغز ِ استخونش چشیده بوده که زندگی چقدر میتونه سیاه باشه . حتی اکر همه اینها رو تو اون مقطع فراموش کرده باشه ، اگر حجم ِ قطعیت ِ همه ی اینها اونقدر زیاد بوده که برای محافظت از مغزش ــ برای اینکه دچار ِ فروپاشی نشه ــ  همه رو از یاد برده باشه ، همون موقع مطمئن بوده که کسی که داره به دنیا میاره ، بی شک روزی میمیره . این که دیگه فراموش شدنی نیست !

همه اینها رو مطمئن هستم . مطمئن هستم که اون هم میدونسته ، با این حال ، من به دنیا اومدم . خنده دار اینکه برای من بین دو تا اسم شک داشتن . یکیش اسمی که الان روم گذاشتن ، و یکی دیگه ش « امید » !!!! خنده داره . واقعا خنده دار .

۵٫

احتمالش خیلی ضعیف بوده که به دنیا اومدنم ناخواسته بوده باشه . چون سه سال بعد هم دوباره این اتفاق تکرار شده .
یه بار ازش پرسیدم . نه خیلی سال ِ پیش . نه اون موقع که بچه ها میپرسن از کجا و چطور درست شدن . همین یکی دو سال ِ پیش بود . همه ی اینها و خیلی چیزهای دیگه رو بهش گفتم . و گفتم چرا ؟ چرا خودت با همه ی چیزهای تلخی که تو زندگیت تجربه کردی ، که حتی حرف زدن راجع بهش بعد از این همه سال اگر نه ناممکن ، دست کم سخت و طاقت فرساس ؛ چرا خواستی من به دنیا بیام ؟

سه تا جواب ِ کوتاه داد . اینکه : با همه ی اینها ، فکر میکرده که دنیا و زندگی ارزشش رو داره و اونقدری چیزهای خوب توش هست که دوست داشته باشه یکی دیگه هم تجربه ش کنه ( شگفت انگیز بود برام این جوابش . . . اون سالها … بعد از همه ی چیزهایی که از سر گذرونده بود و در حالی که هنوز شعله های جنگ افروخته بوده !!!! ) ؛ و اینکه فکر میکرده شاید من بتونم به اندازه خودم و توانم اینجا رو جای بهتری کنم ؛ و اینکه فکر نمیکرده اینقدر برام سخت باشه .
ازش پرسیدم :حالا چی ؟ حالا چی فکر میکنی ؟ گفت :هنوز خوشحالم . خیلی خوشحال ! گفتم چقدر با چیزی که فکر میکردی و انتظار داشتی فرق میکنم ؟ گفت که فکر ِ مشخص و انتظار ویژه ای نداشته . گفت فقط فکر نمیکرده اینقدر خوب باشم . گفت قرار هم نبوده که اینقدر « خر » از آب در بیام ! و خندید .

علیرغم همه اینها ، اون علامت ِ سوال همچنان تو سرم میجرخه و این هیچ ربطی به شرایط ِ این روزها نداره !
. . . نوشت ِ ۱ : در نهایت ، درصدی از خودخواهیه که هر آدمی رو پدر یا مادر میکنه . خواستن ِ تجربه ی حس ِ والدین بودن ، بقای نسل ، سهیم کردن یکی دیگه تو زندگی ــ با همه چیزای توش ــ ، ترس ِ تنهایی ، غریزه یا هر چیز دیگه . صدها چیز ِ دیگه . خودخواهی اما به نظرم علت ِ تامه س .

. . . نوشت ِ ۲ : به دنیا آوردن ِ بچه ، الزاما به معنی پدر و مادر شدن نیست . پدر و مادری مرحله ایه که آدم ها باید تلاش کنن بهش برسن و هیچ ربطی به تولید مثل نداره .

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

درس های کرونا : سیزده به در

 انفجار ِ بهار


فکر میکنم حداقل از زمانی که اسم ِ ” سیزده به در ” رو گذاشتن “روز طبیعت ” تا همین امروز ، این اولین باری بوده که طبیعت تو این روز از شر ِ آدمیزاد در امان بوده . اولین باری بوده که خودخواهی ِ متراکم شده ی این موجود دوپا ، کمتر شاخه شکسته ، کمتر درخت آتیش زده ، کمتر رد ِ عطر ِمتعفن ِ خودش رو با یادگار ِ کیسه و پلاستیک به جا گذاشته .

احترام ؟ نه ! انسان ِ قرن ِ ۲۱ برای هیچ چیز و هیچ کس احترام قائل نیست ، بخصوص برای طبیعت . اجبار ِ کرونا ، ترس از مُردن ، ترس ِ از کم کردن ِ شر ِ حضور ِ صرفا مصرف گراش ، باعث شده بمونه توی خونه . و طبیعت به همین یک روز هم قانعه . فعلا قانع ، تا به وقتش درست و حسابی خیلی چیزها رو باهامون صاف و صوف کنه . . .
. . . نوشت ِ ۱ : واقعا خنده داره . “چهارشنبه سوری ” میشه سه شنبه ی آخر ِ سال ، سیزده به در میشه روز ِ طبیعت . . .  واقعا با خودشون فکر میکنن مفاهیم ِ چند هزار ساله ای که از پس ِ تاریخ جون به در بردن ، با عوض کردن ِ اسم ، تغییر ِ ماهیت میدن ؟

. . . نوشت ِ ۲ : مشکل ِ زمین ، آدمیزاده . اگر جهان ِ بهتری میخوایم ، آدمو باید ازش حذف کرد .
 _ وا ! خب جهان ِ بدون ِ آدم که دیگه جهان نیست ؟!
این بهترین حالت ِ ممکنه !

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

In Treatment

MV5BMTcxODI3NDk0NV5BMl5BanBnXkFtZTcwNzQwNDc1MQ@@._V1_

 

عشق تنها چیزیه که یه شانس ِ دوباره در مقابل مرگ داره . بودنش باعث ِ کلی درد میشه ، ولی بدون ِ اون احساس ِ جدا شدن ، از هم گسیختگی و گم شدن میکنیم . . .
فصل دوم ، قسمت ۲۵

اهل ِ سریال دیدن نیستم . یعنی جنبه ش رو ندارم . از زندگی ساقط میشم . زخم ِ نشیمنگاه میگیرم . فکر میکنم تو زمانی که یه سریال به خودش اختصاص میده ،میشه کلی فیلم دید . لااقل وقت ِ فیلم دیدن و حتی کتاب خوندن رو از من میگیره . اما هر از چندی ناپرهیزی میکنم و به دلایلی گول میخورم و شروع به دیدن یه سریال میکنم .
این اجانب اونقدر خوب بلدن آدم رو بِکِشن دنبال خودشون که حتی یه سریال های کم محتوایی ( اگر نگم بی محتوا ) مثل فرار از زندان یا اسپارتاکوس رو هم با هیجان میشینی و تا آخر میبینی . مثل تخمه خوردن میمونه . یا نباید شروع کنی یا مجبوری تا آخر کاسه رو بخوری . این وسط استثناهایی هم بوده . سریال هایی که یه فصلش رو دیدم و دیگه حاضر نبودم اسمش رو هم به خاطر بسپارم .

البته از حق نباید گذشت که بعضی از سریال ها رو ” باید ” دید . سریالی مثل ِ فرندز ، سریال ِ همیشه س . خود ِ زندگیه . یا مثلا بازی ِ قوی ِ متئومک کانهی تو سریال ِ ترو دیتکتیو ، شاهکاریه که باید به تماشاش نشست . یا سوپرانوس . . . ریتم ِ کُند ِ دوست داشتنی ش که بعد از تموم شدنش ،دلت تنگ میشه براش . یا برکینگ بد . . . تحول ِ یه آدم و قابلیت ِ تغییر شگرف ِ آدمیزاد به واسطه ی شرایطش .

In Treatment هم سریالی بود که اول گول ِ کوتاهی هر قسمتش رو خوردم . هر قسمت کمتر از ۴۰ دقیقه بود . اما بعدش دیگه نتونستم نبینمش . بخش عمده ای از سریال تو یه اتاق میگذره . اتاق ِ یه روانشناس به نام پاول وستن ، و به واسطه ی این جلسات روانشناسی ، وارد دنیای آدم های سریال میشیم . به نسبت میشه گفت که شخصیت های زیادی توی سریال نیستن . هر فصل چند مراجعه کننده ( بیمار ) محدود داره که قسمت های عمده سریال پیرامون اونها میگذره .

به نظرم سریال تو فصل ِ سوم ( فصل آخر ) افت میکنه . نظر شخصی من اینه که بار ِ کل ِ فصل آخر رو “سونیل ” به دوش میکشه و جذاب ترین شخصیت این فصله .

در کل و با در نظر گرفتن افت فصل سه ، من به این سریال ۳٫۵ از پنج رو میدم و فکر میکنم برای کسایی که با حوصله هستن ، سریال جذاب و جدی ای باشه .

عکس از : IMDB

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

درس های کرونا : باور ِ ناباوری ِ تاریخ

پیش نوشت : این اصلا دست ِ خودم نیست . بدون هیچ اراده ای ، روند فکری و نگاهم درباره یه مسئله، می‌تونه به جاهای خیلی بی‌ربط کشیده بشه . البته تو مغز خودم اصلا بی ربط نیست . تو مغز ِ . . . گرفته ی من، همه چیز در عین تفکیک، به هم پیوسته س و این تقصیر من نیست…

 

در تاریخ ، در باب ِ بی کفایتی سلاطین می‌خوانیم : « …خبر آوردند خدمت ِ فلان سلطان که فُلان کَسَک به قصد پایتخت لشکر کشیده ؛ فُلان سلطان که در حال عیش بودند منجمان را فراخواندند و رمل و اسطرلاب انداختند و در کواکب دیدند که خبر کذب است . حتی وقتی فُلان کَسَک به پشت دروازه های فُلان شهر رسیده بود ، فُلان سلطان ِ هوسران ِ بی‌کفایت در کاخ خود بود که باز خبر آوردند که اگر قبله ی عالم سر ِ خود بیرون کنند ، گَرد ِ سُم ِ سپاهیان دشمن را ببینند ! قبله ی عالم رو به قبله کردند و کنیز ِ باکره ای خواستند و فُلان قدر نخود (!!!) و امر کردند بر آن کنیز که بر هر نخود تشهد بخواند و در آش اندازد و آش را به ارتشیان دهند تا ناپدید گردند و سپاه دشمن تار و مار سازند … و نقل است که چند روز بعد ، شاه سلطان حسین،خود تاج بر سر ِ محمود افغان نهاد و لابه ها کرد بی حاصل و… »

می‌خوانیم، و چون داستانی باورنکردنی پوز خندی میزنیم و در دل به شکل ِ کِش داری میگوییم : مگه میشه ! ( و « ه» ی شدن را بیشتر میکشیم ) و چند قرن ِ بعد ، همین بی‌کفایتی را با پوست و گوشت و استخوان زندگی میکنیم ؛ در ایران و امریکا و انگلیس و فرانسه و ایتالیا و…

نیاز به توضیح بیشتر و تعمیم دقیقتر نیست ، برای کسانی که می اندیشند…

… نوشت : حالا که اینها رو نوشتم دارم فکر میکنم درون ِ ما ، توی فکر ِ ما ، در قلمرو سرزمینی روابط شخصی ما ، چقدر شاه سلطان حسین هست و چقدر محمود افغان و چقدر ناباوری از اخطار ها . و چقدر ما خودمان با دست خودمان تاج بر سر ِِِِِِِِِِِِِِ بی‌کفایتی خودمان گذاشتیم.

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

بیداری ِ کابوس

 

میدونم خواب ِ بد چیه . میدونم کابوس چیه . میدونم خواب ِ خیلی بد ، میشه کابوس . اما حتی برای من که موقع یه چُرت ِ کوتاه هم خواب میبینم ؛ حتی برای من که خواب هام صدا دار بودن همیشه ، حتی طعم ِ چیزهایی که میخوردم تو خواب رو حس میکردم ، حتی برای من که خواب دیدن با جزئیات ِزیاد ،خواب ِ بد دیدن ، خواب ِ خیلی بد دیدن ،کابوس ِ خیلی بد دیدن اصلا چیز ِ عجیبی نیست ؛ حتی برای من چیزی که دیدم ، نه . . . بهتره بگم حسی که تو این خواب داشتم خارج از ظرفیتم بود . . .

خونه یکی از دوستام بودم . نمیدونم خونه ی کی . به نظرم میومد یه خونه ی کوچیکه . اما خیلی هم کوچیک نبود . آدم هایی که اونجا بودن خیلی زیاد بودن . همه ، همه ی دوستام جمع بودن . نه اینکه تو بیداری دوستای زیادی داشته باشم . ولی توی خواب ، هر کسی که میشناختم بودن . از مهد کودک تا همین امروز . تا همین چند دوست ِ ظاهرا صمیمی ِ واقعی ِ امروز . صرفا دوست ِ دوران کودکی یا نوجوونی یا دبیرستان و دانشگاه و سربازی نبودن . حتی استاد هایی که جدای از استادی با هم دوست هم هستیم بودن . و من زنده و واضح همه رو میشناختم . اونا منو بهتر میشناختن .

تو خواب دوست نداشتم اونجا باشم . اصلا با اونجا بودن راحت نبودم . میدونستم که دوست نداشتم اونجا باشم . ولی بودم .همه با هم حرف میزدن . همه با هم داشتن راجع به من حرف میزدن . به نظر همهمه بود حرف ها ، ولی من در لحظه ، در آن ، به شکل ِ تفکیک شده میفهمیدم که چی دارن میگن . با انرژی حرف میزدن . تلاش میکردن که حرف هاشون حس ِ دلسوزانه داشته باشه . اما توی خواب خوب میدونستم که اصلا هیچ اهمیتی ” در عمل ” براشون ندارم . میدونستم که صرفا حرف میزنن که حرف بزنن .

بهت زده بودم چون حس میکردم هر کدومشون جدا جدا خوب منو میشناسن . نمیفهمیدم که چه لزومی داره که تو جمع و با هم حرف بزنن . هر کسی انگار برای خودش داشت حرف میزد . انگار برای خودش با من داشت حرف میزد . ظاهرا جمع بود ، اما فقط من مخاطب بودم .

من هم همزمان داشتم با همه شون حرف میزدم . مثل ِ یکی که همزمان داره یا ۱۰۰ نفر شطرنج بازی میکنه . حرف ِ اول از کلمه ی اولی که میخواستم به نفر ِ اول بگم رو میگفتم و میرفتم سروقت ِ نفر ِ بعد و حرف ِ اول از کلمه ی اولی که میخواستم به اون بگم رو میگفتم و همینطور تا آخر و در کسری از ثانیه دوباره میرسیدم به نفر ِ اول و حرف ِ دوم از کلمه ی اول رو بهش میگفتم و این داستان تکرار میشد . اونقدر سریع ، که هیچ وقفه ای بین ِ صحبت ِ من با همه ی آدم ها ایجاد نمیشد . اما به شدت ازم انرژی میگرفت . حتی توی خواب ، خالی از انرژی بودم . حتی توی خواب حواسم بود که حرف ِ چندم از کلمه ی چندم ِ کدوم جمله رو دارم به کدوم آدم میگم . به کدوم یکی دارم خودمو ، خودمی که میدونستم میدونن رو توضیح میدم . انگار در یک آن داشتم صدها کلمه رو میگفتم .

بعد یکدفعه ساکت شدم . یکدفعه انرژیم تموم شد . اما اونها هنوز داشتن حرف میزدن . همه با هم . و من فهمیدم که اونها هیچ هدفی از حرف زدن ندارن . فقط میخوان حرف بزنن . فقط حرف بزنن . حتی فکرشون اونجا نبود وقتی حرف میزدن . و من ساکت شدم . خسته و نفس نفس زنان ، ساکت شدم و نشستم و گوش دادم . حرف زدنم بی فایده بود . بودن بی فایده بود .

بعد کم کم همه ی حرف ها ، یه حرف شد . یه جمله شد . یه درخواست شد . هیچ کدوم از آدم های اون جمع حرف ِ بقیه رو نمیشنید . فقط من بودم که همه ی حرف ها رو میشنیدم . و آهسته آهسته حرف ها یکی شد و تبدل شد به یه تقاضا . همه ازم میخواستن که یکی رو همونجا وسط ِ جمع ببوسم . همه منتظر ِ همین بودن . یکی که تو خواب هم نمیشناختمش . حتی نمیتونستم تشخیص بدم که دختره یا پسر . حتی ندیده بودمش تابحال . مصرانه و موزیانه همین یک حرف و درخواست تکرار میشد .  توی خواب ، فقط حرف و درخواست نبود . یه جور امر بود . یه جور شکنجه . باید ببوسیش . همینجا . همین الان . و من نمیخواستم .

یادم میاد گوشه ی خونه نشسته بودم . سمت ِ راستم هیچ کس نبود . فقط آدم ها رو نگاه میکردم . دست ِ چپم رو گذاشتم روی پُشتی ِمبل و مشغول ِ شنیدن شدم . بی صدا . بی حرکت . تو خواب هم دست ِ راستم پانسمان داشت . دستی که روی تکیه گاه ِ مبل بود کشیده شد . کشیده شد و از دیوار رد شد . از خونه زد بیرون . از شهر رفت بیرون . رفت تا شیراز . و من کشیده شدنش رو توی تک تک ِ تاندون های دستم حس میکردم . یه کشیدگی ِ وحشتناک رو تو عضلات ِ دست ِ چپم حس میکردم . نه فقط تو خواب . که حس میکردم جسمم هم این کشیدگی رو داره حس میکنه . کشیده شد تا شیراز . تا پادگان ِ مرکز ِ پیاده ی شیراز . رفت توی باغ ِ تخت . رفت توی اسلحه خونه ی گروهان ِ دوم . از زیر ِ در رد شد . رفت تو قسمت ِ اسلحه های کمری . یه چیزی رو تو دستم حس کردم . بعد دستم همه ی این راه رو برگشت . از زیر ِ در ِ اسلحه خونه ی گروهان ِ دوم ، تا میدون رژه ، تا بیرون ِ پادگان ، تا فلکه گاز و پارک ِ آزادی ، تا دروازه قرآن . تا کل ِ جاده ی شیراز اصفهان و اصفهان قم و قم تهران و تا بیرون خونه و داخل ِ دیوار و روی تکیه گاه ِ مبل . و من همه چیز رو جزء به جزء ، همون جوری که در واقع سالها قبل دیده بودم دوباره دیدم و حس کردم . حتی بوی ِ آسایشگاه ِ پادگان رو . حتی ترک ِ روی دیوار ها رو . حتی آسفالت ِ میدون رژه رو .

دستم برگشته بود روی مبل . دوست های سالهای دور و نزدیک هنوز داشتن همون یه جمله رو تکرار میکردن . همون یه حرف رو میزدن و من کُلت ِ m19 رو تو دست ِ چپم حی میکردم .برجستگی های دسته ش رو . وزنش رو . حتی بوی روغنی که کلت باهاش تمیز شده بود رو عین ِ بیداری حس میکردم .

حتی توی خواب قصد نداشتم به خودم آسیب بزنم .حتی توی خواب میدونستم که ارزشش رو نداره . فقط میخواستم توی خواب مغزم رو متوقف کنم . دیگه نشنوم . دیگه توضیح ندم خودم رو . هرچی که هستم رو . هرچی که گفتم رو . هرچی که گفته بودم و میدونستم رو . نمیخواستم تو جمع هیچی بگم . نمیخواستم تو اون جمع باشم . اما نمیشد .

حتی توی خواب قصد ِ آسیب زدن به خودم رو نداشتم . من میخواستم فقط مغزم رو متوقف کنم . حضور ِ اون آدم ها تو مغزم رو متوقف کنم . و خنده دار اینکه همون موقع داشتم حساب میکردم اگر یه گلوله تو مغزم خالی کنم ، باید حواسم باشه که ممکنه اون گلوله از سمت ِ دیگه ی سرم خارج بشه و به کسی آسیب بزنه . حتی همون موقع که داشتم به خاموش کردن ِ مغزم فکر میکردم ، باز هم مغزم داشت فکر میکرد . به اینکه مراقب باشه فرمانش به دست و ماشه ، باعث آسیب کسی نشه . حتی توی خواب هم خودم به خودم و این فکرم پوزخند زدم .

دست ِ راستم پانسمان داشت . تا زیر ِ آرنج . سمت ِ راستم رو نگاه کردم . کسی بود . حتی اگر گلوله خارج میشد ، به کسی آسیب نمیرسید . همچنان حرف میزدن . اونهایی که بیشتر میشناختن ، بیشتر زر میزدن . شماتت گونه تر . یه نفس عمیق کشدم . حتی الان ، الان ِ بیداری هم میتونم سردی ِ لوله ی کلت رو روی شقیقه م حس کنم . کلت رو با همون دست ِ چپ فشار دادم به شقیقه ی چپم . هنوز داشتن زر میزدن . بی تفاوت . هنوز میگفتن اونی که نمیشناسم رو باید ببوسم . و من نمیخواستم . و اونها میدونستن که نمیخوام . تمام ِ تمرکز و انرژیم صرف ِ این بود که چشمم رو باز نگه دارم . احمقانه س . . . اما با تمام ِ توان کلت رو محکم گرفته بودم که لگد ِ شلیک ، مچ ِ چپم رو آسیب نزنه . همین قدر احمقانه . و با چشم ِ باز ، ماشه رو کشیدم .

از نوک ِ گلوله داشتم همه چیز رو میدیدم . چرخیدن ِ گلوله رو دیدم . دیدم که پوست ِ سرم رو شکافت . دیدم که سمت ِ چپ ِ جمجمه م رو خورد کرد . و درد کشیدم . درد کشیدم . خواب بودم ، اما عین بیداری درد کشیدم . گلوله از استخون رد شد . وقتی به مغزم رسید ، صدای حرکتش فرق کرد . حتی سرعت ِ حرکتش . مثل ِ یه قاشق که تو یه ظرف ِ ژله فرو میره . و من میدیدم . و من نگران بودم . نگران ِ اینکه خون ، خونه ی اون دوست رو کثیف کنه . که مُبلش رو خراب کنم . و گلوله همچنان فروتر میرفت . به سمت ِ راست ِ جمجمه م  رسیده بود . استخون ِ طرف ِ دیگه رو هم خورد کرد و از سرم خارج شد و من افتادم .

تکون نمیخوردم . منقبض بودم . مثل ِ عضله ی پشت ِ پا که توی خواب میگیره و مثل ِ سنگ سفت میشه ، منقبض بودم . درد داشتم . حس میکردم توی خواب خیس ِ عرقم . همچنان حرف میزدن . هیچ خونی ازم بیرون نمی اومد .فقط چیزهای توی مغزم ، فکر های توی کله م ، فکر های خیلی خیلی خیلی شخصی ِ توی کله م پخش شده بود روی زمین . افتاده بودم روی زمین . سرم میسوخت . جمجمه م درد میکرد . دردی که تابحال حس نکرده بودم . و من با چشمای باز ، افتاده بودم کف ِ خونه و مثل ِ وقتهایی که صورتت رو میچسبونی به زمین ، از همون زاویه داشتم پا های دوستام رو نگاه میکردم و خودم توی سوراخی بودم که توی مغزم ایجاد شده بود .

هیچ چیز متوقف نشده بود . یکی یکی میومدن بالای سرم . زانو میزدن و با کنجکاوی توی سوراخ ِ مغزم رو نگاه میکردن . و من از توی اون سوراخ چشم هاشون رو میدیدم و از درد نفس نمیتونستم بکشم . اونها توی سوراخ ِ مغزم رو میدیدن ولی توی خواب میدونستم که دارن توی مغزم رو ، توی توی ِ فکرم رو میبینن . حس میکردم چیزهایی که نمیخواستم ببینن رو دارن میبینن . داشتن تفریح میکردن . داشتن قضاوت میکردن . و هیچ چیز هیچ اهمیتی براشون نداشت . هنوز حرف میزدن . با بی تفاوتی نگاه میکردن و هر کس یه کاری میکرد و میرفتن .

یکی از دوستای دوران ِ راهنمایی ( حتی الان اسمشم یادمه . یعنی تو خواب یادم اومد که چنین دوستی داشتم . الف . میم ) یه سیگارت روشن کرد و انداخت توی سوراخ ِ مغزم و با بی تفاوتی بلند شد و رفت و بعد از چند ثانیه اون ترقه توی جمجمه م ترکید . گوش هام سوت میکشید. یکی از دوستای دانشگاه که سالهاست ازش هیچ خبری ندارم ، بعد از اینکه خوب توی مغزم رو دید ، ماکتی که با سیم خاردار درست کرده بودم رو فرو کرد توی سوراخ ِ مغزم و با خونسردی رفت . و من نزدیک و دور شدن ِ پاها رو میدیدم . از روی پاها ، آدم هایی که میومدن و توی مغزم رو میدیدن و میرفتن رو میشناختم . و تموم نمیشد . و من درد میکشیدم . و تکون نمیتونستم بخورم . و حتی نمیتونستم دستم رو بذارم روی سوراخ ِ مغزم . بیشترین دردم از این بود که توی مغزم رو میبینن . همه با هم میبینن . و من نمیخواستم . میخواستم از خواب بیدار بشم و نمیتونستم . دیگه نمیتونستم اون درد رو تحمل کنم . نمیتونستم نگاه کردن به مغزم رو تحمل کنم . نمیتونستم شنیدن ِ حرف هایی که راجع به توی مغزم داشتن میزدن رو تحمل کنم . و همون موقع پشیمون شده بودم . هیچ چیز فرق نکرده بود . هیچ چیز متوقف نشده بود . و من آرزو میکردم که کاش اون گلوله رو توی قلبم شلیک کرده بودم . تو خواب فکر میکردم اگر به قلبم شلیک کرده بودم ، از سوراخ ِ اون آدم ها چیزی نمیدیدن که بخوان قضاوت کنن . فکر میکردم قفسه سینه م جای بیشتری داره برای فرو کردن چیزهایی که داشتن فرو میکردن . و کاش میتونستم زودتر از این کابوس بیدار بشم .

یکی از دوستام اومد بالای سرم . از روی کفشش شناختمش . چشمش رو چسبوند روی سوراخ ِ جمجمه م . هر چیزی که دلم نمیخواست ببینه رو دید . ابراز تاسف کرد برای چیزی که هستم . و با پوزخند خواست بلند بشه . برای بلند شدن ، از باتوم ِ کوهنوردی ش کمک گرفت . باتومش رو فرو کرد توی اون سوراخ . دردش خارج از تصور بود .اونقدر زیاد که توی خواب _ که در تمام ِ مدت چشمم باز بود _ باعث شد محکم ِ محکم چشمم رو ببندم . اونقدر محکم که حتی پلک هام درد گرفت . وزنش رو انداخت رو باتوم و تیزی ِ باتومش رو تو سرم حس کردم و بلند شد با پوزخند و رفت .

و من از خواب پریدم . اونقدر قلبم تند میزد که جرات نداشتم تکون بخورم . اونقدر سریع نفس میکشیدم که دیگه نفس نمیتونستم بکشم . سرم اونقدر درد میکرد که بالش رو نمیتونستم حس کنم. خیس ِ عرق بودم .تمام ِ تختم خیس شده بود از عرق . چسبیده بودم به ملحفه ها . سرم از درد ، نبض داشت . پلک هام درد میکرد اونقدر که چشمام رو محکم بسته بودم .

مدتها بود خواب به این ترسناکی ندیده بودم . سالها بود اینقدر واکنش ِ فیزیکی به یه خواب نشون نداده بودم . داشتم مثل ِ سگ میلرزیدم . سردم بود و نه میتونستم پتو رو بکشم رو خودم و نه توان ِ بستن ِ پنجره رو داشتم . سعس کردم تنفسم رو کنترل کنم . اونقدر قلبم تند میزد که هیچ وقت چنین سرعت تپشی رو به یاد نداشتم . نمیدونم چقدر طول کشید که نفس کشیدنم بهتر شد . هوا هنوز تاریک بود اما اولین پرنده شروع کرده بود به خوندن . صداش شقیقه هامو اذیت میکرد . سرم مال ِ خودم نبود . میگرن نبود . مغزم درد میکرد . فقط مغزم . اونقدر میلرزیدم که به سختی تونستم خودمو بلند کنم و بشینم . منقبض بودم و لرزیدن ، درد ِ انقباض رو بیشتر میکرد .

وقتی خیلی خیلی کوچیک بودم ( فکرکنم چهار سال اینطورا ) مامان گفته بود هر وقت خواب بد دیدم ، یا بیدار شدم و دیدم توی تختم بارون اومده ، برم بیدارش کنم یادمه تا قبل از مدرسه رفتن ، چند باری این کارو کردم . الان هم یعنی اون موقع هم دلم میخواست همین کارو کنم . دلم میخواست همون طور که توی تخت نشستم ، به یکی بگم چه بر من گذشته . اما به جاش به سختی ، کِشون کشون خودمو رسوندم به سشوار . پانسمانم کاملا خیس شده بود و عرق ، جای زخم ها رو میسوزوند به حدی که بخیه هامو حس میکردم . بعد همونجا کف ِ زمین دراز کشیدم . از همه ی آدم های توی خواب عصبانی بودم . احساس میکردم همه با هم بهم تجاوز کردن . نفس کشیدنم بهتر شده بود . اما حالا بجاش با هر دم و باز دم ، انگار مغزم پر و خالی میشد از هوا . مثل یه بادکنک . فشار می اورد به جمجمه م . تو بیداری هم فکر میکردم جمجمه م سوراخه و توی مغزم معلومه .

با هر بدبختی ای بود یه کیسه زباله کشیدم روی دستم و مثل ِ همیشه ی این چند ماه با چسب محکم بستمش . باید میرفتم زیر ِ دوش . بوی تعفن میدادم . بوی زهر . بوی زهر ِ کابوس . نشستم کف ِ حموم . خالی از انرژی بودم .حتی اینقدر که بخوام و بتونم وایسم . نمیدونم چقدر طول کشید اما بیرون که اومدم هوا تقریبا روشن شده بود . نصفه نیمه لباسم رو پوشیدم و دراز کشیدم کف ِ زمین . هنوز میلرزیدم و درد داشتم . کمی ” پگاه ” مشکاتیان رو گوش کردم . با صدای خیلی کم . 

خوابی که دیدم رو نمیتونستم از مغزم بیرون کنم . حسش رو . حس ِ افتضاحش رو نمیتونستم بیرون کنم از مغزم . دلم میخواست تا یه جای خیلی خیلی دور رانندگی کنم . هوس ِ بسطام داشتم . دلم میخواست بشینم تو ماشین و تا بسطام برونم . اما نمیشد . اما نمیشه .

مثل ِ همیشه ، فقط به نوشتن میشه پناهنده شد . باید مینوشتم وگرنه منفجر میشدم . با همه ی درد و لرزش ، با همه ی بیهودگی ، باید مینوشتم . و هیچ چیز احمقانه تر از تعریف ِ خوابها نیست . خوب و بدش هم خیلی فرق نداره . کابوس و رویا . هیچ وقت نمیشه تعریفش کرد . چون چیزهایی که تاثیرگذار هستن ، چیزهایی که تورو به کابوس یا رویا رسوندن ، چیزهایی که اون تصاویر ِ خیالی ِ توی خواب رو برات کابوس یا رویا کردن ، گفتنی نیستن . مثل ِ خیلی چیزهای بیداری . مثل ِ خیلی چیزهایی که تو رو تو کردن ، خوب یا بد ، و گفتنی نیستن . یا حتی اگر گفتنی بشن ، فهمیدنی نمیشن .

هنوز میلرزم . کمی کمتر . هنوز درد داره سرم . کمی بیشتر . هنوز دارم کابوس میبینم . کمی بیدار تر . . . 

شاید حالا بتونم یکم بخوابم . پناه بر نوشتن .

 

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

عنوانی ندارد !

۱٫

باید میفهمیدیم . همون موقع که بارون ، سیل شد ؛ همون موقع که ۲۴ فروردین ِ سال ِ قبل ، شکوفه ها رو درخت یخ زدن و برگ های تازه سبز شده زیر ِ بیست و چند سانت برف ، سیاه شدن ؛ همون موقع که پروانه ها بی صدا حمله کردن به شهر ِ نکبت زده . . . همون موقع باید فاجعه رو میفهمیدیم . همون موقع باید پیش درآمد ِ فاجعه رو میشنیدیم . افسوس که کَر ایم و افسوس که خوش باور . شُکر که ناشنوا ایم و شُکر که خوش باور . . .

۲٫

عادت ِ تمرین نشده ای داشتم که اسمش رو برای خودم گذاشته بودم ” هورمون ِ اسفند ” . البته گاهی از اواخر بهمن شروع میشد . یادم نمیاد از چند سال ِ قبل . اما حداقل از ده پونزده سال ِ قبل همیشه باهام بود . حالم دگرگون بود . مثل ِ یه شرکت که چند تا حسابدار اومدن توش برای حسابرسی . خوب نبودم . هورمون اسفند ، میپیچید توی مغزم . سال ام رو مرور میکردم . سَبُک سنگین میکردم که بفهمم چند چند بودم .

امسال اما اونقدر فاجعه بار و یک نفس همه چیز بد بود ، اونقدر همه چیز سنگین بود که هورمون ِ اسفند ترشح نشد . هیچ . چی رو میخواستم سبک سنگین کنم ؟ تلخی رو با تلخی بسنجم ؟ درد رو با درد ؟ 

نه . امسال همه ش اسفند بود ، بی مجال ِ مجادله با خویش . حتی اگر اتفاقاتی که امسال با خودش داشت ، به خودی ِ خود نقطه عطف زندگیم بوده باشن ، حتی اگر بعضی از ناممکن ترین تصمیمات و تغییرات محقق شده باشن ، باز هم امسال نیازی به هیچ حساب و کتابی نداشت . هیچ بود . هیچ بود و هیچ را با هیچ نمیتوان سنجید .

۳٫

با همه ی اینها ، هنوز بیدارم . پنج و بیست دقیقه ی صبحه . کمتر از دو ساعت دیگه سال تحویل میشه . خبری از هورمون ِ اسفند نیست ؛ اما بیدارم . با یک دست مینویسم . سخت . سخت مینویسم . مثل ِ همه ی این ماهها . و شاید سالها . 

نمیفهمم پیام هایی که میگیرم رو : امیدوارم سالی سرشار از فلان و بیسار و بهمان در انتظارت باشه . نه ! سال ِ بدتری انتظارمون رو میکشه . سالی نکبت بارتر . با هر میزان از امید و خوش بینی ، عین ِ حماقته اگر فکر کنیم سال ِ بهتری در پیشه . خیال ِ خامی ست . نه ! خیال ِ کالی ست ! نه به خاطر کرونا . نه به خاطر ِ قرنطینه . نه به خاطر ِ هفت سینی که نیست و حس ِ عیدی که نیست . حتی نه به خاطر ِ همه ی هست هایی که بودند و نیستند . همه کس هایی که بودند و نیستند . 

بی شک سال ِ بدتری انتظارمون رو میکشه چون ما هر سال در حال بدتر شدن و بدتر کردنیم . هر سال بی رحم تر . بی قلب تر . بی حرف تر . محو تر . و سال ِ بدی که از دقایقی دیگه شروع میشه ، تاوانیه که باید بدیم . تاوانیه که میدیم . خالص ! خلاص !

۴٫

با همه ی این نکبت های خارج از شماره ، هنوز فکر نمیکنم که در سیاه ترین دوران ِ تاریخ باشیم . فکر نمیکنم در دردناک ترین دوران ِ تاریخ باشیم . به کُلِ تاریخ کاری ندارم . حتی در سیاه ترین دوران ِ صدسال ِ اخیر هم نیستیم به گمانم . درد میکشیم ؟ بی شک ! اما درد نسبت ِ نزدیکی با نزدیکی دارد ! و تنها به این دلیل در کتاب میخوانیم فلان پادشاه ِ فلان سلسله از کله ی مردمان برج ساخت ؛ یا در فلان جنگ فلان میلیون نفر کشته شدند ، و قهوه مان را مینوشیم و از کنارش رد میشویم ؛ و هراسان آمار ِ امروز ِ درگذشتگان ِ کرونا را میخوانیم و درد میکشیم . درد ، نسبت ِ نزدیکی با نزدیکی دارد . ما در سیاه ترین دوران ِ تاریخ نیستیم ، اما با شتاب ، تونالیته ی خاکستری را به سوی سیاهی گام میزنیم .

ناامیدانه امیدوارم سال ِ بعد بدتر از امسال نباشه . لعنت به کلیشه !

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

زرد ، سرخ ، تنها

شعله


گاهی هم اینگونه 

زردی ِ من از تو
سُرخی ِ تو ، از من 

آمین !

 

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

دلداری

fall

آرام باش . می افتد آنچه که باید . آنجا که باید .
آرام باش . می افتی آنجا که باید . آن زمان که باید .
مگر همیشه ی زندگی ات چُنین نبوده ؟ چُنین نشده ؟ مگر از دل ِ گند ترین و گُه ترین ماجراهایی که از سر گذراندی ، خوش ترین اتفاقات زندگی ات رُخ نداده ؟ و مگر اصلا کار ِ جهان جز این ممکن است ؟
یقین ِ همیشه ات را تکرار کن . آنچه خود دیدی تا یقین گشت : همیشه بهترین اتفاق ِ ممکن می افتد . و آنچه می افتد ، آن زمان که می افتد ، بی شک بهترین اتفاق است حتی اگر مچاله شوی . حتی اگر هزار تکه ، پراکنده گردی . که اگر کار ِ جهان جز این بود ، از اساس نبودی و نبود .
پس آرام باش . بی تقلا . ذکر ِ ” آب کم جو، تشنگی آور به دست ” آغاز کن . هر ثانیه . هر نفس . هر تپش . بگو تا آرام بگیری . بگو تا ” بجوشد آب ات از بالا و پست ” .
پس بی اندیشه باش که هر اندیشه دام است . که زندگی کمند است . سختتر کشان ، تنگ تر آیدشان . پس رها باش که بهترین هایت ، روزنه ای برای آمدن داشته باشند . پس بی اگر و اما باش که بی اگر و اما بیایند . پس بی حساب باش ، که بی حساب بیایند . پس اینگونه باش بی انتظار ِ آمدن ، بی انتظار ِ هر ” شُدن ”  تا بی انتظار بیایند تا آنچه باید آن شود .
سه نقطه جانم . . . آرام ِ دلم . . . آرام باش و صبور . آرامتر و صبورتر . زندگی همین است . . .

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

اشتباه

parandeh

نه ! شما اشتباه نکردید . شما اشتباه « هستید » ! شما خطا نکردید . شما خطا « هستید » !

بیایید و بپذیرید که ناتوانید . ناتوان از هرچیز و در همه چیز . این عبارت نیاز به هیچ بسط و توضیحی ندارد . این عبارت تعریف ِ شماست . با تمام ِ مشخصات ِ یک تعریف : جامع و مانع . ناتوان بودنتان از هر چیز و در همه چیز مشخصه ی شماست . باید پذیرفت _ و دردناکانه میپذیرم _ که شما باهوش هستید . شما قدرتمند هستید سخت و نرم . شما با نفوذ هستید دور و نزدیک . حال شما هم بپذیرید که ناتوانید . ناتوان از هرچیز و در همه چیز . 
و این ناتوانی شما تا پایان ِ شما ، پایانی ندارد . همچون دروغگویی و وقاحتتان که این هم نه از توانمدی تان ، که از ناتوانی تان ریشه میگیرد ؛ که توان ِ صادق بودن ، گاه استخوان میساید .
ناتوان چون کودکی که تفنگ بادی در دست ، به چشمان ِ خواهر/برادرش شلیک میکند و خنده برای همیشه اشک میشود .

 بدیهی ست آنگاه که دو دیوانه ؛ که از قضا هر دو قدرتمند اند به جان ِ هم بیفتند ، فاجعه حتمی ست . گیرم جایی دورتر و زمانی دیرتر . گیرم حتی بی دود تر _ که فاجعه ای که در آسمان دیده میشود فاجعه است و فاجعه ای که به دید نمی آید ، فاجعه تر ! _ 

و فجیع ترینانند آنان که ” اخلاق ” را کُشتند و خود ، به مرگ ِ اخلاق زنده مُرده گان اند . . .

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید: