معیار

دکتر : اینجا درد میکنه ؟
مرد : نه .
دکتر : اینجا ؟
مرد : نه .
دکتر : نفس ِ عمیق بکش . . . اینجا چی ؟
مرد : نه .
دکتر دستش رو حرکت میده : اینجا ؟
مرد چشم هاشو میبنده : آره !
دکتر : دستم رو که برمیدارم هم درد میکنه ؟
مرد : بله .
دکتر : میتونی بگی چقدر درد میکنه ؟ دردش چه جوریه ؟
مرد : چه جوری بگم چقدر درد میکنه ؟ خب درد میکنه دیگه .
دکتر : به نسبت ِ بیشترین دردی که تا حالا داشتی . . . به نسبت ِ اون چقدر درد میکنه ؟

مرد چشم هاشو به هم فشار میده . یه نفس ِ عمیق میکشه . دستش رو محکم تر به پیشونیش فشار میده اما باز هم خون از کف ِ دستش سُر میخوره روی ساعدش و از آرنجش چکه چکه روی زمین میریزه : پس خیلی درد نداره . اصلا درد نمیکنه . . .

 

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

هفته

با یادی از سرکار خانم ِ ” گلی ِ ترقی ” و کتاب ِ ” خاطره های پراکنده ” اش

شنبه کوفتگی ست . مثل احساس ِ سگ پیری که مش رمضون و سید حیدر انداخته باشندش داخل گونی و بیرون ده با چوب به قصد کُشت زده باشندش و بعد از قطع شدن زوزه ها ، برگشته باشند به قهوه خانه ی ده و سگ هنوز زنده باشد .
یکشنبه کُند است و کش دار. مثل گوش کردن به آهنگ های سالهای دور با واکمنی که باطری اش رو به اتمام است و صدای خواننده بم تر از آخرین کلید پیانو میشود و کُند و کشششش داااااااااار میخواند : ص ب ح ِ ی ک ش ن به ی من . . . جدول نیمه تمو. . . م . . .
دوشنبه آغاز عادت است !  شاید هم اصلا عادت، خود  ِ دوشنبه باشد.عادت به شلوغی صبح خیابان ها و چرت مسافر ها و شلوغی خیابان های عصر و مسافر های چروک . دوشنبه جایی میان صبح خیابان و خیابان ِ عصر، جایی بین چُرت و چروک ِ مسافر ها به پایان میرسد ، قبل از آنکه غروب از راه برسد حتی .
سه شنبه گِز گِز است. مثل وقت هایی که دست های یخ زده ی بعد از برف بازی را زیر آب داغ بگیری . بی حس . مور مور.
چهارشنبه سُرسُره است . چهار شنبه لحظه ی رسیدن به آخرین پله ، لحظه ی تماس  ِ نشیمنگاه با سردی سطح شیبدار، لحظه ی رها کردن دست و لغزیدن به پایین است .  
پنج شنبه هوس است ! هوس ِ گناه در بهشت. انگار میدانی که آزادی تا هرچه میخواهی انجام دهی،اما در بهشت از گناه خبری نیست . پنج شنبه سفر است . لذت شروع  ِ جاده . توهم دیدار . خیال  ِ رسیدن .
.
.
.
جمعه ، تمام کتاب های نوشته نشده است . بُراده ی خون ِ تمام درخت های قطع نشده ی هنوز کاغذ نشده . جمعه چکیده ی تمام داستان های عاشقانه ی هنوز نوشته نشده است . تمام مسافر های هرگز باز نگشته . جمعه ، خداوند است . جمعه دو بخش دارد : بخش نخست لذت خلق کردن است که تا ظهر دوام می آورد ، و بخش دوم ، پشیمانی از همان آفرینش است . غروب است . تردید تبعید و هبوط است و آغشته شدن دست خالق به خون مخلوق . جمعه ترس است . ترس بریدن دل خدا از حوا . غروبش تکرار بی پایان چهره ی کسی ست که هرگز نبوده . بودن کسی که هرگز نیست .
جمعه ، تمام کتابهای نوشته نشده است . تمام تقویم هایی که غروب هر روزش ، عصر جمعه است . تمام کتابهایی که پایان یکسانی دارند : لعنت ابدی بر پدر و مادر مسافری که جمعه عصر را برای رفتن انتخاب کرده است .
آمین .

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

عاشقانه های بی مخاطب


غروبی دلگیر

دلتنگی تو را بالا می آورد در چشمانم
و همه فکر میکنند
مد ِ دریا ها و اقیانوس ها
از اثرات ِ ماه است
گویی تو را نمیشناسند . . .

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

حَاسِبُوا أَنْفُسَكُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا *

همانا بدترین نوع ِ بدهکاری ، اینه که حساب کتاب کنی و ببینی به خود ِ خودت بدهکاری . . .
کاش میفهمیدیم صاف کردن ِ این بدهی ، با همه ی بدهی های دیگه فرق داره ؛ و اینکه گاهی این بدهی هیچ رقمه نه تسویه میشه و نه تصفیه .

  • از سخنان ِ تامل برانگیز ِ جناب ِ آقای ابوالقاسم محمّد بن عبدالله بن عبدالمطّلب بن هاشم
ارسال شده در کاش ها | پاسخ دهید:

هه !


دلش میخواست زودتر مو هامون سفید بشه . میگفت به من و تو موی جو گندمی بیشتر میاد . جذاب تر میشیم . . .

ده یازده سال گذشت . مو هامون شروع کرد به سفید شدن . ریش هامون هم . اما آشنای غریب به این فکر نکرده بود که ممکنه قبل از رسیدن به جذابیت ِ مو های جو گندمی ، دچار ِ اندوه ِ کچلی بشیم . . .

. . . نوشت  : این پست خیـــلــــی طولانی تر از این حرفا بود . گاهی میخوام تمرین کوتاهی کنم . کوتاهی به وسعت ِ همه ی معنا هاش .

پ ن : جهت آشنایی با آشنای غریب اینجا رو بخونید .

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

کتابی که خوانده ام : شب ِ پیشگویی

DSC_0924

معرفی کلی کتاب ِ ” شب ِ پیشگویی “
نویسنده : پل اُستر
مترجم : خجسته کیهان
ناشر : نشر ِ افق
تعداد صفحات : ۲۷۱
چاپ پنجم ، قیمت : ۱۲ هزار تومان
. . . 

میشه گفت که من رمان خون محسوب نمیشم . یعنی سعی میکنم که نباشم . کتاب هایی هم که تحت عنوان ِ رمان خوندم ، به نظرم بیشتر در قالب ِ رمان بودن و چندان رمان به معنای عامش نبودن .
” پل استر ” رو هم نمیشناختم . حتی اسمش رو هم نشنیده بودم و خب خبر هم نداشتم که این نویسنده و کارهاش چقدر پُر طرفدار هستن .
بخشی از سربازیم تو شیراز بود . دوران ِ افتضاحی بود . پادگان تو بهترین نقطه ی شهر بود ، تو بهترین فصل ِ شیراز . . . فروردین و اردیبهشت ؛ پادگان در واقع باغ ِ تخت ِ شیراز * بود با چند هکتار درخت ِ نارنج و یه قلعه ی قدیمی . اما دوران ِ افتضاحی بود . اما تو همون شرایط ِ گند ، بودن ِ چندتا آدم ِ فوق العاده ، باعث ِ تحملپذیر شدن ِ شرایط ِ گند میشد .
دو – سه نفر بودن که پایه ی بیرون رفتن های من بودن ؛ و دو نفر که همصحبت ِ عالی ِ زمان های اسارت ِ پشت ِ دیوار ها بودن . دو تا دوست ِ کرمانشاهی . وقتهایی که تو پادگان میموندیم ، با هم راه میرفتیم و حرف میزدیم . درباره ی همه چی . درباره ی معماری ، زندگی ، کوندرا ، دولت آبادی ، اگزوپری ، ارنست فیشر ، آلدوس هاکسلی ، جرج اورول ، ماتئی ویسنیک ، بیضایی . . . و من بیشتر ساکت میموندم تا اونها حرف بزنن . بیشتر به خاطر ِ اینکه لهجه شون رو واقعا دوست داشتم .
تنها باری که مرخصی اومدم ، با خودم نمایشنامه ی ” داستان ِ خرس های پاندا به روایت ِ یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد ” رو بردم . اون دونفر تو یک روز خوندنش و ما دو سه هفته درباره ش حرف زدیم . اونقدر حرف زدیم که ریشه های اون دوستی ، آبیاری شد .

یکی از اون دو نفر ، چند وقت قبل بهم تلفن کرد که اومده شهر ِ ما . منم با اشتیاق قرار گذاشتم که ببینمش . دلم میخواست دوباره حرف زدنش رو بشنوم . وقتی از پشت ِ تلفن با اون لهجه ی شیرین گفت : سه نقطه ی عزیزم ، خستگیم در رفت . 

تو اون دیدار ، من براش یه کتاب هدیه برده بودم . کاری که اون هم کرده بود . اون ، همین کتاب ِ ” شب ِ پیشگویی رو آورده بود . نویسنده ی مورد ِ علاقه ش بود . کلی درباره ش حرف زد . بعد کتاب رو بهم داد . دیدم اولش نوشته : ” در روزگار ِ ماشین های جاندار و آدم های ماشینی ، رفاقتت کیمیا ست ! ” و اینجوری من با پل استر آشنا شدم . . .

. . .

پل استر ( پل بنجامین استر ) ، رمان نویس ، فیلمنامه نویس ، شاعر و مترجم ِ آمریکایی ست . متولد ۱۹۴۷ . 
رمان ِ ” شب ِ پیشگویی ” در واقع فقط قالب ِ رمان داره . کتابی به شدت جذاب و گیرا با ترجمه ای روون و خوب . رمانی ” مُدرن ” یا شاید تا حدی پست مدرن که به تاثیر ِ گذشته ی آدم ها در زمان ِ حالشون میپردازه . به شکل ِ باور نکردنی ای ، این اعجوبه ( پل استر ) ذهن ِ داستان ساز داره . وقتی که کتاب رو میخونی ، در واقع چند تا داستان ِ موازی رو داری میخونی که هیچ کدومش هم با هیچ کدوم قاطی نمیشه . آدم هایی که دیر یا زود با گذشته شون مواجه میشن ؛ هر قدر هم که تلاش کرده باشن ازش دوری کنن . 

این کتاب همچنین نکات ِ آموزنده ای درباره ی روابط ِ آدم ها داره . بخصوص روابط ِ عاطفی و زناشویی . مثلا این قسمت : ( بخشی از صفحه ۲۹ )
. . . نیک میگوید دختری که سر ِ آن میز نشسته امروز صبح در دفتر کار ِ من بود، بعد درباره ی رزا و کتابی که مادربزرگش سیلویا مکسوِل نوشته بود توضیحاتی می دهد و میخواهد موضوع را عوض کند ، اما در این هنگام اوا سر چرخانده و به میز رزا در آن سوی سالن مینگرد . نیک میگوید او خیلی خوشگل است ، نه ؟ اوا می گوید بد نیست ، اما فرم ِ مو هایش عجیب است و خیلی بد لباس پوشیده . نیک میگوید مهم نیست . او سر زنده است ، بیش از هر کسی که در این ماه ها دیده ام . از آن نوع زن هایی است که میتواند مرد را زیر و رو کند .
گفتن ِ چنین چیزهایی به یک همسر ، آن هم همسری که احساس میکند شوهرش رفته رفته از او دور می شود ، فاجعه انگیز است . اوا با حالت ِ دفاعی می گوید بله ، خیلی بد شد که تو گیر ِمن افتادی . شاید دوست داری سر میزشان بروم و به اینجا دعوتش کنم . تا به حال ندیده ام مردی زیر و رو بشود ، شاید چیز تازه ای یاد بگیرم . . .

شاید ساده به نظر برسه . اما این دو پاراگراف ، یاد آوری ِ خیلی خیلی مهمیه . اینکه هرگز ، هرگز و تحت ِ هیچ شرایطی ، از هیچ خانمی ، جلوی خانمی که با او در ارتباط ِ عاطفی هستید تعریف نکنید . مهم نیست که اون تعریف چقدر بزرگ یا کوچیک باشه . حتی فرقی نمیکنه که اون خانم ، خواهر ِ خانمیه که شما باهاش در ارتباط هستید یا مادرش یا دوست ِ صمیمیش . در هر صورت نتیجه یکسانه . حتی اگر عکس العمل بیرونی نداشته باشه ! 

اگر شروع به خوندن ِ این کتاب کنید ، و اگر خیلی گرفتار باشید ، کمتر از ده روز به پایان ِ کتاب میرسید . توصیفات ِ مکانی ِ قوی و دقیق ، باعث میشه که تجسم بهتری از محیط ِ روایت ها داشته باشید .

نکته ی خیلی جالب تو این کتاب ، نوع و حجم ِ زیرنویس ها یا پا ورقی ها بود . بعضی از پاورقی ها ، چند صفحه ادامه پیدا میکنه . همون طور که گفتم ، ذهن ِ داستان پرداز و داستان های تو در توی این کتاب شما رو متعجب میکنه ، اما در عین ِ حال خیالتون راحت باشه که هیچ چیز با هم قاطی نمیشه !

مخصوصا اشاره ای به خط ِ داستانی نکردم چون دلم نمیخواست هیچ بخشیش لو بره . فقط در پایان بخش هایی از خط کشی هام تو این کتاب رو میارم .

امیدوارم این کتاب رو بخونید . حتی اگر رمان خون نیستید ، خوندن ِ این کتاب رو به شدت توصیه میکنم . در ارزشیابی ِ من ( که همون طور که در پُست ِ ابتدایی این دسته از نوشته ها گفتم این صرفا یک نظر ِ شخصی ست ) این کتاب در رده بندی ِ کتاب های ”خیلی خوب ” قرار میگیره . کتاب ِ ” اختراع ِ انزوا ” از همین نویسنده در لیست ِ انتظار ِ خوانش های بعدی من قرار داره !

بخشی از خط کشی های من :

از صفحه ۱۷ : “ آنچه بر جهان حکومت میکند ، پیشامد و احتمال است ، تصادف ِ محض ، و تصادف هر روز مثل ِ سایه ما را تعقیب میکند . هر آن ممکن است زندگی را از ما بگیرند ، بی هیچ علتی .


از صفحه ۱۰۶ : ” – چقدر در اردوگاه ماندی ؟
– دو ماه . من آشپز بودم و کارهای آشپزخانه را میکردم . کارم غذا دادن به بازماندگان بود . حتما در این باره که چه طور بعضی از آنها نمیتوانستند از خوردن دست بکشند ، چیزهایی خوانده ای . آنهایی که از گرسنگی در حال ِ مرگ بودند ، مدت های طولانی آنقدر در فکر ِ غذا خیال بافی کرده بودند که دست ِ خودشان نبود ؛ آنقدر خوردند که شکمشان ترکید و مردند . صدها نفرشان . روز ِ دوم زنی پیشم آمد که کودکی در بغل داشت . عقل ِ خودش را از دست داده بود ، من این را می دیدم ، با نگاهی به چشم هایش که انگار در حدقه می رقصیدند و مدام به اطراف نگاه میکردند و دور میزدند . آنقدر لاغر مردنی بود که نمیفهمیدم چطور توانسته خودش را سر پا نگه دارد . او غذا نمیخواست . فقط می گفت کمی شیر به بچه اش بدهید . گفتم با کمال ِ میل ، اما وقتی نوزاد را به دستم داد ، دیدم که مرده ، چند روز میشد که مرده بود . صورتش چروکیده و سیاه شده بود ، سیاه تر از صورت ِ من ؛ موجودی بسیار کوچک که تقریبا وزنی نداشت ، فقط پوست ِ چروکیده بود و استخوان های سبک . زن التماس می کرد و شیر میخواست ، بالاخره مقداری شیر به دهان نوزاد ریختم . نمیدانستم چه بکنم . شیر را به دهان نوزاد مرده ریختم و آن وقت زن بچه را پس گرفت . آنقدر خوشحال بود ، چنان شاد که شروع به زمزمه کرد ؛ گویی آهنگی را زیر لبی با حالتی خوش میخواند . گمان نمیکنم کسی را به اندازه ی آن زد در آن لحظه شاد دیده باشم . با نوزاد مرده ای که در بغل داشت راه می رفت و از اینکه سر انجام توانسته به او شیر بدهد آنقدر خوشحال بود که بی اختیار آواز می خواند . من ایستاده بودم و نگاهش میکردم . تقریبا چهار پنج متر را تلوتلو خوران رفت ، بعد زانو هایش تا شد و پیش از آنکه بتوانم به خودم بجنبم ، روی زمین ِ مرطوب افتاد و مرد . این واقعه بود که همه چیز را شروع کرد . وقتی شاهد ِ مرگ ِ آن زن بودم ، فهمیدم باید کاری بکنم . نمیتوانستم بعد از جنگ به سادگی به خانه بروم و همه چیز را فراموش کنم . باید آن اردوگاه را در ذهنم زنده نگه می داشتم و هر روز ِ زندگی ام به آن فکر میکردم  .


از صفحه ۱۵۱ : ” . . . آدم نمیتواند در رویای خودش بمیرد ، . . . خواب این طور است . تا وقتی به خواب دیدن ادامه می دهی ، همیشه راه ِ حلی وجود دارد .


از صفحه ی ۱۸۷ : ” . . . دولت ها همیشه به دشمن نیازمندند ، ولو اینکه در حال جنگ نباشند . اگر دشمن ِ واقعی نداشته باشی ، باید یکی بسازی و درباره اش شایعه بپراکنی . این مردم را میترساند ، و آدم ها وقتی بترسند ، از خط خارج نمی شوند .


از صفحه ی ۲۴۸ : “ اندیشه ها واقعیت دارند . واژه ها واقعی اند . هرچه انسانی باشد واقعی است و گاه ما پیش از وقوع ِ حادثه ای از آن باخبر می شویم ، ولو اینکه از پیش بینی ِ خود آگاه نباشیم . ما در زمان ِ حال به سر میبریم ، ولی آینده را هر لحظه در درون ِ خود داریم . شاید نوشتن به همین مربوط باشد ، سیدنی ؛ نه گزارش ِ رویداد های گذشته ، بلکه ایجاد ِ رویداد های آینده .

 

ارسال شده در کتابی که خوانده ام | پاسخ دهید:

اِهِم

چند وقتیه که دوباره دارم پشت ِ سر ِ هم کتاب میخونم . دلم میخواست بگم که : چند وقتیه که دوباره دارم کون به کون کتاب میخونم . اما فکر کردم خیلی مودبانه نیست . هرچند که بار ِ مفهومی ِ مد ِ نظر ِ من ، با عبارت ِ دوم بهتر منتقل میشه و اتفاقا هیچ حرف ِ بدی هم توش نیست و یه اصطلاحه و خب اصلا نشیمنگاه هم بخشی از بدنه و به نوبه ی خودش محترم . 

خلاصه اینکه این مدت خیلی نوشتم که همه ش نیمه کاره مونده و در قسمت ِ ثبت ِ موقت ، منتظر ِ حذف ِ قطعی هستن . چند وقت پیش یه قسمتی درست کرده بودم به اسم ِ کتابی که خوانده ام که میخواستم در مورد چیزایی که میخونم توش بنویسم ، اما دلم نیومد . به نظرم اومد خوندن مهمتر از چیزهاییه که میخوام بنویسم . 

الان دارم ” پیکاسو سخن میگوید ” رو میخونم . یعنی روانی شدم از بس که این کتاب خوبه . صبح قبل از اینکه بیدار بشم ، شروع میکنم به خوندنش . هی برمیگردم از عقبتر شروع به خوندن میکنم . هی حاشیه نویسی میکنم . هی میخونمش و هی لذت میبرم از اینکه یه کتاب چقدر میتونه فوق العاده باشه. به زودی در مورد ِ خوانده های این مدت خواهم نوشت .

اما دلیل ِ اصلی ِ نوشتن ِ این پست ، دعوت ِ شما به دیدن ِ دو عکس بود . این وبلاگ و این نگارنده ی ناشناسش ، شانس ِ داشتن ِ خوانندگانی رو داشته که بسیار بسیار عزیز هستن و زاویه دید ِ ویژه ای دارن . یکی از اونها که چند سالی هست که منو همراهی میکنه و حتی یک بار با هم صحبت هم کردیم ، امید و یا گاها امّــید ِ عزیزه . کسی که قرار بود با هم بریم به قبرستانی که میشناخت . قبرستانی با سنگ های خزه پوش . بریم اونجا و روی یکی از سنگ ها بخوابیم و آسمون رو تماشا کنیم . اما هنوز نشده .

امّــید تو قسمت ِ نظرات ِ نوشته ی قبل و نوشته ی ” فراموشی ” ، برای من دوتا عکس فرستاده . دوتا عکسی که هیچ توضیحی نیاز نداره . این پست رو فقط به این خاطر نوشتم که تشریف ببرید و اون دوتا عکس رو ببینید و در این خوشبختی ، با من شریک بشید . لطفا به آسمان ِ عکس های امید دقت کنید . انگار نقاشی شدن . هر بار که آسمون ِ پست ِ قبل رو میبینم ، نمیدونم چرا یاد ِ این بیت می افتم : رَه ِ آسمان درون است ، پر ِ عشق را بجنبان / / / پر ِ عشق چون قوی شد ، غم ِ نردبان نماند . . .

. . . نوشت : نوشتن ِ این پست یه دلیل ِ فرعی هم داشت . اینکه دلم میخواد بشینم با یکی حرف بزنم . اینکه بشینم ساعت ها جلوی یکی و باهام حرف بزنه . خیلی مهم نیست که چی بگه یا چی بگم . یکی که فقط با همدیگه حرف بزنیم . طولانی . راجع به همه چی . بدون ِ اینکه از حرف زدن یا شنیدن خسته بشه . این پست رو نوشتم ، چون دلم حرف زدن میخواست . پناه بر سکوت .

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده, کتابی که خوانده ام | پاسخ دهید:

پناهگاه

DSC_0784_20160116022317138


داشتن ِ مکان های بدون ِ خاطره ، دارایی ِ بی قیمتیه . اینکه جایی رو داشته باشی که ازش هیچ خاطره ای نداری . خوب یا بدش فرقی نمیکنه . گاهی هیچ فرقی بین ِ خاطره ی خوب و خاطره ی بد نیست . 

داشتن ِ مکان های بدون ِ خاطره ، خیلی حیاتیه . خیلی خیلی حیاتی . اینکه جایی باشه که تا شعاع ِ چند کیلومتریش هیچ خاطره ای نداشته باشی . از فُلان خیابون که فُلان موقع فُلان زنگ بهت زده شده ، از فلان مغازه ای که فلان موقع فلان اتفاق توش افتاده ، از فُلان کافه ای که فُلان موقع فُلان حرف توش شنیده یا گفته شده . . .
گاهی داشتن ِ مکان های بدون ِ خاطره ، خیلی خیلی سخت میشه . عین ِ راه رفتن روی برف و رسیدن به فُلان نقطه ، بدون ِ اینکه رد ِ پات جایی باقی بمونه .
اما هر کسی باید یه چنین جایی داشته باشه . یه خیابونی ، پارکی ، رستورانی ، کافه ای ، جایی . . . جایی بدون ِ خاطره که بتونه یه جمعه عصر ِ زمستونی ، بهش پناه ببره . داشتن ِ چنین جایی ، میشه یه پناهگاه . پناهگاهی که توش حتی به این چیزها هم فکر نکنه . 
این جای بدون ِ خاطره ی امشب ِ زمستونی هم دیگه پناهگاه نیست . و کم کم شهر بی پناهگاه میشه . و کم کم تمام ِ خیابون ها بی پناهگاه میشن . و کم کم تمام ِ جاده ها بی پناهگاه میشن . تمام ِ کوه ها و بیابون ها و شهر ها . و اون وقت آدم تو بی پناهی ِ هجوم ِ خاطراتش ، تو عصر ِ یه جمعه ی زمستونی  ِ نه چندان سرد ، یخ میزنه . . .

. . . نوشت : بدترین نوع ِ حافظه ، حافظه ی مکانیه . خیلی چیز ِ مزخرفیه . حتی زمانی که حافظه ت به اندازه حافظه یه باکتری ضعیف و از کار افتاده شده ، وقتی اونقدر مشنگ شدی که در طول ِ روز ، در حد ِ فاصل ِ گرفتن شماره تا رسوندن ِ گوشی به گوشت فراموش میکنی که اصلا به کی زنگ زدی ، این حافظه مکانی مثل ِ ساعت کار میکنه . مثل ِ ساعت تیک تیک تیک میکوبه تو سر ِ چیزهایی که باید فراموش بشن ولی با هر کوبیدن ، دوباره صدای ناله ی خنده شون در میاد .

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | یک پاسخ

کُرسی نوشت

صبح ساعت شش و نیم با بدبختی از خواب بیدار شدم . ساعت ۹ سوسنگرد جلسه داشتم و راننده هم قرار بود ساعت هشت بیاد دنبالم . صبحونه خوردم و یه کم کارهام رو مرتب کردم . ساعت ۱۲ دوباره برگشتم اهواز برای یه جلسه ی اعصاب خورد کن دیگه . آخر ِ جلسه دلم میخواست با دماغ بزنم تو کله ی رئیس . اما نتونستم . نمیشد . ولی آخرش این کارو میکنم . فقط بهش لبخند زدم . از اون لبخند هایی که اگه یه کم شعور داشت ، میفهمید که دارم بهش میگم : خیلی دیوث تشریف دارید جناب ِ رئیس !

ساعت چهار رسیدم هتل . ظرف ۱۰ دقیقه دوش گرفتم و وسایلم رو جمع کردم و پونزده دقیقه مونده به پرواز ، خودمو انداختم تو هواپیما و ساعت ِ نه ، اول ِ اتوبان ِ کرج بودیم و من پِک ِ سوم رو هم رفته بودم بالا .

از هفته قبل بهم گفته بودن که دوست دارن باهاشون برم شمال . خودمم دوست داشتم . میدونستم که برنامه هام خیلی فشرده س . اما دلم میخواست برم یه جایی که هیچی نباشه . بخصوص آنتن ِ تلفن . شاید اگه صاحب خونه نمیگفت که اونجا موبایل آنتن نمیده ، اینقدر برای اومدن مشتاق نمیشدم . یه زوج ِ جوون و یه برادر و خواهر و یکی از دوستای مشترکشون دعوتم کردن که باهاشون بیام . واقعا نمیدونم چی دیدن تو من .

میدونم که همه جای دنیا رانندگی در حالت ِ مستی ، خلاف ِ قانونه . اما من مست نبودم . اگرم بودم ، دلم میخواست بگم گور ِ بابای قانون . نه به این خاطر که اینکار ، کار ِ افتخار آمیزی باشه . اصلا ! این فقط کاریه که حتی آدم ِ به ظاهر آرومی مثل ِ من هم گاهی انجام میده . گور ِ بابای همه چی . دو تا ماشین بودیم و من و یه سیبیلو تر از خودم با ماشین ِ من میرفتیم و بقیه تو یه ماشین دیگه . حسن ِ همراهم بجز ساقی گری ، این بود که آهنگ هایی که گذاشته بودم رو دوست داشت . حتی بعضی هاشو میزد اول . این خیلی لذت بخشه که یکی آهنگی که تو دوست داری رو بزنه از اول تا دوباره گوش کنه ! 

جاده ی تقریبا بدون ِ ماشین ِ چالوس و بارون و صدای خواننده هایی که گوش چین شده بودن و خاطره ی خیس ِ عرق ِ کشمش ها در خون و تلخی ِ سیگار و شب . گاهی بهشت تو یه پاراگراف جا میشه .

حرف میزدیم ، با هم میخوندیم : عاقبت ظلم ِ تو رو ، یه روز تلافی میکنم . . . و میدونستم که سیبیلوی همراهم هم زخم داره . اصلا هر کسی زخم داره و من موندم که چرا اینقدر همه زخم خوردن . و بعد ساکت میشدیم تو صدای کمانچه ی کلهر و فکر میکردیم به خاطرات ِ پیچان ِ مغز . به اینکه چقدر هر دو دوست داشتیم الان ِ کس ِ دیگه ای کنارمون بود . بعد دوباره حرف میزدیم . 

کندوان آش رشته خوردیم و الان ساعت ِ چهار ِ صبح ، یه جا وسط ِ یه روستای خواب رفته ، زیر ِ کرسی نشستم و خوشحالم از اینکه هیچ سیگنالی پاش به اینجا نمیرسه . همه خوابیدن و من دارم با تمام ِ خستگی ، بعد از ۲۲ ساعت دوندگی ، از این لذت میبرم که در دسترس نیستم . دارم لذت میبرم که نصف ِ بدنم داغه و نصف ِ دیگه ش ، یخه یخ . 

و الان برای خودم فحش میذارم اگر این چیزهایی که نوشته م رو ، وقتی به تکنولوژی ِ لعنتی رسیدم ، اینجا منتشر نکنم . اصلا انگار باید حرف ِ مهمی زد . اصلا مگه من آدم ِ مهمی هستم که بخوام حرف ِ مهمی بزنم ؟ اصلا نگه تا حالا حرف ِ مهمی زدم ؟

دوباره فقط خواهم نوشت : بی منظور و بی هدف . هرچند که دچار ِ حس ِ نوشتن و ثبت ِ موقت کردن و انتقال به زباله دان شدم ؛ اما خواهم نوشت . حتی شده از چیزهای الکی . باید حرف زد ، و وقتی کسی برای شنیدن نیست ، باید نوشت . باید نوشت . باید بیشتر با خودت حرف بزنی . باید بیشتر بنویسی .

بامداد پنج شنبه ۱۷ دی ۹۴

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

عین ِ واقعیت !

ساعت ِ ۳:۴۷ بامداد

قار قار قار

کلاغی کابوس دیده است . . .

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید: