پاییز

 

بی رمقی خورشید پاییزی

غم غروب دیار غریب را نمی کاهد

و بیشه ای دل خسته تر از من

اندوهی مبهم را برای حلزون های نشسته بر نیزارش تکرار می کند .

من تنهایی ام را با لیوان چایی در دست مینوشم.

قند از شرم ناتوانی شیرین کامی اش اب میشود

و چشمانم نمناکی جنگل نیمه عریان را زیر سقف می اورد . . .  

پاییز . . .

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *