علامت سوال

 ضمن ِ احترام ِ تمام  به تمام ِ پدران و مادرانی که پدر و مادر هستند . . .

با صدای بلند ببینید !

۱٫
چند روز ِ قبل بود . اوایل ِ عید . بهش پیام دادم : « دوست داری فردا بریم پارک راه بری یه کم ؟ »
بیشتر از یک ماه بود که خونه بود . سرش رو هم از خونه بیرون نکرده بود . بخاطر ِ بیماری ِ زمینه ای که داره ، من هم فقط گاهی تو راه پله و از راه دور دیده بودمش . در حد ِ دو سه دقیقه . حتی سال ِنو رو تو پله ها به هم تبریک گفتیم .

بعد از پیامم ، برای دقیقه های طولانی به ”  مامان ایز تایپینگ ” خیره شده بودم . با لبخند . داشتم موقع ِ تایپ کردن ِ پیام تجسمش میکردم .
بالاخره پیامش رسید : « دوست دارم ولی میترسم دردسر زیاد بشه ترجیح میدم تو حیاط راه برم . » آخرش هم یه شکلک ِ بوس فرستاده بود . من هم براش شکلک ِ یه گُل فرستادم .

۲٫

فرداش نزدیکای ظهر از خواب بیدار شدم . دیدم پیام داده : « سه نقطه ( اون اسمی که وقتایی که مهربون میشه باهام یا کارم داره و با اون صدام میزنه رو گفته بود ) جان . برات نهار گذاشتم پشت ِ در ِ خونه ت . » و دوباره شکلک ِ بوس .
در رو باز کردم دیدم یه سینی پشت ِ دره . یه کاسه فسنجون و پلو و یه ظرف سالاد . و کادو تولدم . اون روز تولدم بود .

زنگ زدم بابت ِ نهار تشکر کنم . با خوشحالی ِ خیلی زیادی تولدم رو تبریک گفت . هنوز ، بعد از همه ی این سالها ، همچنان تو این روز خوشحاله . روزی که من ازش متنفرم . روزی که ترجیح میدم گم و گور باشم . سالهاست دارم تلاش میکنم لااقل از روز قبل تا یکی دو روز بعدش نباشم ، و نمیشه .
بابت ِ نهار و مجسمه ی گوسفندی که کادوم بود تشکر کردم و قطع کردم .

۳٫

من مطمئن بودم که پارک رفتن ِ ما تو اون روز و اون ساعت ، هیچ خطری نداره . یه پارک ِ خلوت نزدیک خونه س . نه با کسی برخوردی داشتیم و نه به چیزی دست میزدیم و نه جایی میشستیم . مطمئن بودم لااقل از این شکل ِ بیرون رفتن ، خطری تهدیدش نمیکنه . هنوز هم مطمئن هستم .
اما وقتی خودش اونجوری پیام داد ، با خودم گفتم خب وقتی نمیخواد ، وقتی میگه میره تو حیاط راه میره و خیالش راحتتره ، بیخودی اصرار نکن . اومدیم و یک صدم درصد از شانس ِ بدت یه چیزی شد . اون وقت با خودت چطور میتونی کنار بیای ؟ و بیخیال شدم و هیچی نگفتم .

۴٫

از همون لحظه ای که سینی ِ نهار و کادو رو برداشتم ، یه علامت ِ سوال تو ذهنم چرخ میزنه ، خودش رو میکوبه به در و دیوار ِ جمجمه م و خط مینداره رو شیارهای مغزم .
من مطمئن بودم که پارک رفتن ِ ما هیچ خطری نداره و هیچ اتفاقی نمی افته جز اینکه بعد از بیش از یک ماه ، یه بادی به سر ِ مامان میخوره . هنوز هم مطمئنم . ولی با این حال همون یک صدم ِ درصد ریسک ، همون فکر ِ محال ، یه خط پیام ، باعث شد دیگه اصرار نکنم .
پس چطور ؟ یعنی اون مطمئن نبوده ؟ اصلا امکان نداره . بدیهیه . بدیهیه که مطمئن بوده زندگی چیز ِ دردناکی خواهد بود . لااقل اینکه همراه ِ درد خواهد بود اگر نگم خود ِ درد . یک صدم درصد هم تو این شکی نیست . هیچ کسی هیچ شکی نداره . مطمئنم اون هم مطمئن بوده .
مطمئنم میدونسته موجودی که داره به دنیا میاره ، درد خواهد کشید . مریض خواهد شد . ناکامی های زیادی رو تجربه خواهد کرد . وقت های زیادی دلش مچاله خواهد شد . خواهد گریست . دچار خواهد شد .اگر هیچ کس ندونه ، اون باید خوبه خوب میدونست . میدونست ! چون همون موقع که من به دنیا اومدم ،خودش هنوز با کابوس ها و سایه ی شوم ِ روی حیوانی ِ آدم ها و بی رحمی زندگی دست به یقه بوده . دیده بوده ، و بدتر از اون با گوشت و پوست و استخون و مغز ِ استخونش چشیده بوده که زندگی چقدر میتونه سیاه باشه . حتی اکر همه اینها رو تو اون مقطع فراموش کرده باشه ، اگر حجم ِ قطعیت ِ همه ی اینها اونقدر زیاد بوده که برای محافظت از مغزش ــ برای اینکه دچار ِ فروپاشی نشه ــ  همه رو از یاد برده باشه ، همون موقع مطمئن بوده که کسی که داره به دنیا میاره ، بی شک روزی میمیره . این که دیگه فراموش شدنی نیست !

همه اینها رو مطمئن هستم . مطمئن هستم که اون هم میدونسته ، با این حال ، من به دنیا اومدم . خنده دار اینکه برای من بین دو تا اسم شک داشتن . یکیش اسمی که الان روم گذاشتن ، و یکی دیگه ش « امید » !!!! خنده داره . واقعا خنده دار .

۵٫

احتمالش خیلی ضعیف بوده که به دنیا اومدنم ناخواسته بوده باشه . چون سه سال بعد هم دوباره این اتفاق تکرار شده .
یه بار ازش پرسیدم . نه خیلی سال ِ پیش . نه اون موقع که بچه ها میپرسن از کجا و چطور درست شدن . همین یکی دو سال ِ پیش بود . همه ی اینها و خیلی چیزهای دیگه رو بهش گفتم . و گفتم چرا ؟ چرا خودت با همه ی چیزهای تلخی که تو زندگیت تجربه کردی ، که حتی حرف زدن راجع بهش بعد از این همه سال اگر نه ناممکن ، دست کم سخت و طاقت فرساس ؛ چرا خواستی من به دنیا بیام ؟

سه تا جواب ِ کوتاه داد . اینکه : با همه ی اینها ، فکر میکرده که دنیا و زندگی ارزشش رو داره و اونقدری چیزهای خوب توش هست که دوست داشته باشه یکی دیگه هم تجربه ش کنه ( شگفت انگیز بود برام این جوابش . . . اون سالها … بعد از همه ی چیزهایی که از سر گذرونده بود و در حالی که هنوز شعله های جنگ افروخته بوده !!!! ) ؛ و اینکه فکر میکرده شاید من بتونم به اندازه خودم و توانم اینجا رو جای بهتری کنم ؛ و اینکه فکر نمیکرده اینقدر برام سخت باشه .
ازش پرسیدم :حالا چی ؟ حالا چی فکر میکنی ؟ گفت :هنوز خوشحالم . خیلی خوشحال ! گفتم چقدر با چیزی که فکر میکردی و انتظار داشتی فرق میکنم ؟ گفت که فکر ِ مشخص و انتظار ویژه ای نداشته . گفت فقط فکر نمیکرده اینقدر خوب باشم . گفت قرار هم نبوده که اینقدر « خر » از آب در بیام ! و خندید .

علیرغم همه اینها ، اون علامت ِ سوال همچنان تو سرم میجرخه و این هیچ ربطی به شرایط ِ این روزها نداره !
. . . نوشت ِ ۱ : در نهایت ، درصدی از خودخواهیه که هر آدمی رو پدر یا مادر میکنه . خواستن ِ تجربه ی حس ِ والدین بودن ، بقای نسل ، سهیم کردن یکی دیگه تو زندگی ــ با همه چیزای توش ــ ، ترس ِ تنهایی ، غریزه یا هر چیز دیگه . صدها چیز ِ دیگه . خودخواهی اما به نظرم علت ِ تامه س .

. . . نوشت ِ ۲ : به دنیا آوردن ِ بچه ، الزاما به معنی پدر و مادر شدن نیست . پدر و مادری مرحله ایه که آدم ها باید تلاش کنن بهش برسن و هیچ ربطی به تولید مثل نداره .

 

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *