بیداری ِ کابوس

 

میدونم خواب ِ بد چیه . میدونم کابوس چیه . میدونم خواب ِ خیلی بد ، میشه کابوس . اما حتی برای من که موقع یه چُرت ِ کوتاه هم خواب میبینم ؛ حتی برای من که خواب هام صدا دار بودن همیشه ، حتی طعم ِ چیزهایی که میخوردم تو خواب رو حس میکردم ، حتی برای من که خواب دیدن با جزئیات ِزیاد ،خواب ِ بد دیدن ، خواب ِ خیلی بد دیدن ،کابوس ِ خیلی بد دیدن اصلا چیز ِ عجیبی نیست ؛ حتی برای من چیزی که دیدم ، نه . . . بهتره بگم حسی که تو این خواب داشتم خارج از ظرفیتم بود . . .

خونه یکی از دوستام بودم . نمیدونم خونه ی کی . به نظرم میومد یه خونه ی کوچیکه . اما خیلی هم کوچیک نبود . آدم هایی که اونجا بودن خیلی زیاد بودن . همه ، همه ی دوستام جمع بودن . نه اینکه تو بیداری دوستای زیادی داشته باشم . ولی توی خواب ، هر کسی که میشناختم بودن . از مهد کودک تا همین امروز . تا همین چند دوست ِ ظاهرا صمیمی ِ واقعی ِ امروز . صرفا دوست ِ دوران کودکی یا نوجوونی یا دبیرستان و دانشگاه و سربازی نبودن . حتی استاد هایی که جدای از استادی با هم دوست هم هستیم بودن . و من زنده و واضح همه رو میشناختم . اونا منو بهتر میشناختن .

تو خواب دوست نداشتم اونجا باشم . اصلا با اونجا بودن راحت نبودم . میدونستم که دوست نداشتم اونجا باشم . ولی بودم .همه با هم حرف میزدن . همه با هم داشتن راجع به من حرف میزدن . به نظر همهمه بود حرف ها ، ولی من در لحظه ، در آن ، به شکل ِ تفکیک شده میفهمیدم که چی دارن میگن . با انرژی حرف میزدن . تلاش میکردن که حرف هاشون حس ِ دلسوزانه داشته باشه . اما توی خواب خوب میدونستم که اصلا هیچ اهمیتی ” در عمل ” براشون ندارم . میدونستم که صرفا حرف میزنن که حرف بزنن .

بهت زده بودم چون حس میکردم هر کدومشون جدا جدا خوب منو میشناسن . نمیفهمیدم که چه لزومی داره که تو جمع و با هم حرف بزنن . هر کسی انگار برای خودش داشت حرف میزد . انگار برای خودش با من داشت حرف میزد . ظاهرا جمع بود ، اما فقط من مخاطب بودم .

من هم همزمان داشتم با همه شون حرف میزدم . مثل ِ یکی که همزمان داره یا ۱۰۰ نفر شطرنج بازی میکنه . حرف ِ اول از کلمه ی اولی که میخواستم به نفر ِ اول بگم رو میگفتم و میرفتم سروقت ِ نفر ِ بعد و حرف ِ اول از کلمه ی اولی که میخواستم به اون بگم رو میگفتم و همینطور تا آخر و در کسری از ثانیه دوباره میرسیدم به نفر ِ اول و حرف ِ دوم از کلمه ی اول رو بهش میگفتم و این داستان تکرار میشد . اونقدر سریع ، که هیچ وقفه ای بین ِ صحبت ِ من با همه ی آدم ها ایجاد نمیشد . اما به شدت ازم انرژی میگرفت . حتی توی خواب ، خالی از انرژی بودم . حتی توی خواب حواسم بود که حرف ِ چندم از کلمه ی چندم ِ کدوم جمله رو دارم به کدوم آدم میگم . به کدوم یکی دارم خودمو ، خودمی که میدونستم میدونن رو توضیح میدم . انگار در یک آن داشتم صدها کلمه رو میگفتم .

بعد یکدفعه ساکت شدم . یکدفعه انرژیم تموم شد . اما اونها هنوز داشتن حرف میزدن . همه با هم . و من فهمیدم که اونها هیچ هدفی از حرف زدن ندارن . فقط میخوان حرف بزنن . فقط حرف بزنن . حتی فکرشون اونجا نبود وقتی حرف میزدن . و من ساکت شدم . خسته و نفس نفس زنان ، ساکت شدم و نشستم و گوش دادم . حرف زدنم بی فایده بود . بودن بی فایده بود .

بعد کم کم همه ی حرف ها ، یه حرف شد . یه جمله شد . یه درخواست شد . هیچ کدوم از آدم های اون جمع حرف ِ بقیه رو نمیشنید . فقط من بودم که همه ی حرف ها رو میشنیدم . و آهسته آهسته حرف ها یکی شد و تبدل شد به یه تقاضا . همه ازم میخواستن که یکی رو همونجا وسط ِ جمع ببوسم . همه منتظر ِ همین بودن . یکی که تو خواب هم نمیشناختمش . حتی نمیتونستم تشخیص بدم که دختره یا پسر . حتی ندیده بودمش تابحال . مصرانه و موزیانه همین یک حرف و درخواست تکرار میشد .  توی خواب ، فقط حرف و درخواست نبود . یه جور امر بود . یه جور شکنجه . باید ببوسیش . همینجا . همین الان . و من نمیخواستم .

یادم میاد گوشه ی خونه نشسته بودم . سمت ِ راستم هیچ کس نبود . فقط آدم ها رو نگاه میکردم . دست ِ چپم رو گذاشتم روی پُشتی ِمبل و مشغول ِ شنیدن شدم . بی صدا . بی حرکت . تو خواب هم دست ِ راستم پانسمان داشت . دستی که روی تکیه گاه ِ مبل بود کشیده شد . کشیده شد و از دیوار رد شد . از خونه زد بیرون . از شهر رفت بیرون . رفت تا شیراز . و من کشیده شدنش رو توی تک تک ِ تاندون های دستم حس میکردم . یه کشیدگی ِ وحشتناک رو تو عضلات ِ دست ِ چپم حس میکردم . نه فقط تو خواب . که حس میکردم جسمم هم این کشیدگی رو داره حس میکنه . کشیده شد تا شیراز . تا پادگان ِ مرکز ِ پیاده ی شیراز . رفت توی باغ ِ تخت . رفت توی اسلحه خونه ی گروهان ِ دوم . از زیر ِ در رد شد . رفت تو قسمت ِ اسلحه های کمری . یه چیزی رو تو دستم حس کردم . بعد دستم همه ی این راه رو برگشت . از زیر ِ در ِ اسلحه خونه ی گروهان ِ دوم ، تا میدون رژه ، تا بیرون ِ پادگان ، تا فلکه گاز و پارک ِ آزادی ، تا دروازه قرآن . تا کل ِ جاده ی شیراز اصفهان و اصفهان قم و قم تهران و تا بیرون خونه و داخل ِ دیوار و روی تکیه گاه ِ مبل . و من همه چیز رو جزء به جزء ، همون جوری که در واقع سالها قبل دیده بودم دوباره دیدم و حس کردم . حتی بوی ِ آسایشگاه ِ پادگان رو . حتی ترک ِ روی دیوار ها رو . حتی آسفالت ِ میدون رژه رو .

دستم برگشته بود روی مبل . دوست های سالهای دور و نزدیک هنوز داشتن همون یه جمله رو تکرار میکردن . همون یه حرف رو میزدن و من کُلت ِ m19 رو تو دست ِ چپم حی میکردم .برجستگی های دسته ش رو . وزنش رو . حتی بوی روغنی که کلت باهاش تمیز شده بود رو عین ِ بیداری حس میکردم .

حتی توی خواب قصد نداشتم به خودم آسیب بزنم .حتی توی خواب میدونستم که ارزشش رو نداره . فقط میخواستم توی خواب مغزم رو متوقف کنم . دیگه نشنوم . دیگه توضیح ندم خودم رو . هرچی که هستم رو . هرچی که گفتم رو . هرچی که گفته بودم و میدونستم رو . نمیخواستم تو جمع هیچی بگم . نمیخواستم تو اون جمع باشم . اما نمیشد .

حتی توی خواب قصد ِ آسیب زدن به خودم رو نداشتم . من میخواستم فقط مغزم رو متوقف کنم . حضور ِ اون آدم ها تو مغزم رو متوقف کنم . و خنده دار اینکه همون موقع داشتم حساب میکردم اگر یه گلوله تو مغزم خالی کنم ، باید حواسم باشه که ممکنه اون گلوله از سمت ِ دیگه ی سرم خارج بشه و به کسی آسیب بزنه . حتی همون موقع که داشتم به خاموش کردن ِ مغزم فکر میکردم ، باز هم مغزم داشت فکر میکرد . به اینکه مراقب باشه فرمانش به دست و ماشه ، باعث آسیب کسی نشه . حتی توی خواب هم خودم به خودم و این فکرم پوزخند زدم .

دست ِ راستم پانسمان داشت . تا زیر ِ آرنج . سمت ِ راستم رو نگاه کردم . کسی بود . حتی اگر گلوله خارج میشد ، به کسی آسیب نمیرسید . همچنان حرف میزدن . اونهایی که بیشتر میشناختن ، بیشتر زر میزدن . شماتت گونه تر . یه نفس عمیق کشدم . حتی الان ، الان ِ بیداری هم میتونم سردی ِ لوله ی کلت رو روی شقیقه م حس کنم . کلت رو با همون دست ِ چپ فشار دادم به شقیقه ی چپم . هنوز داشتن زر میزدن . بی تفاوت . هنوز میگفتن اونی که نمیشناسم رو باید ببوسم . و من نمیخواستم . و اونها میدونستن که نمیخوام . تمام ِ تمرکز و انرژیم صرف ِ این بود که چشمم رو باز نگه دارم . احمقانه س . . . اما با تمام ِ توان کلت رو محکم گرفته بودم که لگد ِ شلیک ، مچ ِ چپم رو آسیب نزنه . همین قدر احمقانه . و با چشم ِ باز ، ماشه رو کشیدم .

از نوک ِ گلوله داشتم همه چیز رو میدیدم . چرخیدن ِ گلوله رو دیدم . دیدم که پوست ِ سرم رو شکافت . دیدم که سمت ِ چپ ِ جمجمه م رو خورد کرد . و درد کشیدم . درد کشیدم . خواب بودم ، اما عین بیداری درد کشیدم . گلوله از استخون رد شد . وقتی به مغزم رسید ، صدای حرکتش فرق کرد . حتی سرعت ِ حرکتش . مثل ِ یه قاشق که تو یه ظرف ِ ژله فرو میره . و من میدیدم . و من نگران بودم . نگران ِ اینکه خون ، خونه ی اون دوست رو کثیف کنه . که مُبلش رو خراب کنم . و گلوله همچنان فروتر میرفت . به سمت ِ راست ِ جمجمه م  رسیده بود . استخون ِ طرف ِ دیگه رو هم خورد کرد و از سرم خارج شد و من افتادم .

تکون نمیخوردم . منقبض بودم . مثل ِ عضله ی پشت ِ پا که توی خواب میگیره و مثل ِ سنگ سفت میشه ، منقبض بودم . درد داشتم . حس میکردم توی خواب خیس ِ عرقم . همچنان حرف میزدن . هیچ خونی ازم بیرون نمی اومد .فقط چیزهای توی مغزم ، فکر های توی کله م ، فکر های خیلی خیلی خیلی شخصی ِ توی کله م پخش شده بود روی زمین . افتاده بودم روی زمین . سرم میسوخت . جمجمه م درد میکرد . دردی که تابحال حس نکرده بودم . و من با چشمای باز ، افتاده بودم کف ِ خونه و مثل ِ وقتهایی که صورتت رو میچسبونی به زمین ، از همون زاویه داشتم پا های دوستام رو نگاه میکردم و خودم توی سوراخی بودم که توی مغزم ایجاد شده بود .

هیچ چیز متوقف نشده بود . یکی یکی میومدن بالای سرم . زانو میزدن و با کنجکاوی توی سوراخ ِ مغزم رو نگاه میکردن . و من از توی اون سوراخ چشم هاشون رو میدیدم و از درد نفس نمیتونستم بکشم . اونها توی سوراخ ِ مغزم رو میدیدن ولی توی خواب میدونستم که دارن توی مغزم رو ، توی توی ِ فکرم رو میبینن . حس میکردم چیزهایی که نمیخواستم ببینن رو دارن میبینن . داشتن تفریح میکردن . داشتن قضاوت میکردن . و هیچ چیز هیچ اهمیتی براشون نداشت . هنوز حرف میزدن . با بی تفاوتی نگاه میکردن و هر کس یه کاری میکرد و میرفتن .

یکی از دوستای دوران ِ راهنمایی ( حتی الان اسمشم یادمه . یعنی تو خواب یادم اومد که چنین دوستی داشتم . الف . میم ) یه سیگارت روشن کرد و انداخت توی سوراخ ِ مغزم و با بی تفاوتی بلند شد و رفت و بعد از چند ثانیه اون ترقه توی جمجمه م ترکید . گوش هام سوت میکشید. یکی از دوستای دانشگاه که سالهاست ازش هیچ خبری ندارم ، بعد از اینکه خوب توی مغزم رو دید ، ماکتی که با سیم خاردار درست کرده بودم رو فرو کرد توی سوراخ ِ مغزم و با خونسردی رفت . و من نزدیک و دور شدن ِ پاها رو میدیدم . از روی پاها ، آدم هایی که میومدن و توی مغزم رو میدیدن و میرفتن رو میشناختم . و تموم نمیشد . و من درد میکشیدم . و تکون نمیتونستم بخورم . و حتی نمیتونستم دستم رو بذارم روی سوراخ ِ مغزم . بیشترین دردم از این بود که توی مغزم رو میبینن . همه با هم میبینن . و من نمیخواستم . میخواستم از خواب بیدار بشم و نمیتونستم . دیگه نمیتونستم اون درد رو تحمل کنم . نمیتونستم نگاه کردن به مغزم رو تحمل کنم . نمیتونستم شنیدن ِ حرف هایی که راجع به توی مغزم داشتن میزدن رو تحمل کنم . و همون موقع پشیمون شده بودم . هیچ چیز فرق نکرده بود . هیچ چیز متوقف نشده بود . و من آرزو میکردم که کاش اون گلوله رو توی قلبم شلیک کرده بودم . تو خواب فکر میکردم اگر به قلبم شلیک کرده بودم ، از سوراخ ِ اون آدم ها چیزی نمیدیدن که بخوان قضاوت کنن . فکر میکردم قفسه سینه م جای بیشتری داره برای فرو کردن چیزهایی که داشتن فرو میکردن . و کاش میتونستم زودتر از این کابوس بیدار بشم .

یکی از دوستام اومد بالای سرم . از روی کفشش شناختمش . چشمش رو چسبوند روی سوراخ ِ جمجمه م . هر چیزی که دلم نمیخواست ببینه رو دید . ابراز تاسف کرد برای چیزی که هستم . و با پوزخند خواست بلند بشه . برای بلند شدن ، از باتوم ِ کوهنوردی ش کمک گرفت . باتومش رو فرو کرد توی اون سوراخ . دردش خارج از تصور بود .اونقدر زیاد که توی خواب _ که در تمام ِ مدت چشمم باز بود _ باعث شد محکم ِ محکم چشمم رو ببندم . اونقدر محکم که حتی پلک هام درد گرفت . وزنش رو انداخت رو باتوم و تیزی ِ باتومش رو تو سرم حس کردم و بلند شد با پوزخند و رفت .

و من از خواب پریدم . اونقدر قلبم تند میزد که جرات نداشتم تکون بخورم . اونقدر سریع نفس میکشیدم که دیگه نفس نمیتونستم بکشم . سرم اونقدر درد میکرد که بالش رو نمیتونستم حس کنم. خیس ِ عرق بودم .تمام ِ تختم خیس شده بود از عرق . چسبیده بودم به ملحفه ها . سرم از درد ، نبض داشت . پلک هام درد میکرد اونقدر که چشمام رو محکم بسته بودم .

مدتها بود خواب به این ترسناکی ندیده بودم . سالها بود اینقدر واکنش ِ فیزیکی به یه خواب نشون نداده بودم . داشتم مثل ِ سگ میلرزیدم . سردم بود و نه میتونستم پتو رو بکشم رو خودم و نه توان ِ بستن ِ پنجره رو داشتم . سعس کردم تنفسم رو کنترل کنم . اونقدر قلبم تند میزد که هیچ وقت چنین سرعت تپشی رو به یاد نداشتم . نمیدونم چقدر طول کشید که نفس کشیدنم بهتر شد . هوا هنوز تاریک بود اما اولین پرنده شروع کرده بود به خوندن . صداش شقیقه هامو اذیت میکرد . سرم مال ِ خودم نبود . میگرن نبود . مغزم درد میکرد . فقط مغزم . اونقدر میلرزیدم که به سختی تونستم خودمو بلند کنم و بشینم . منقبض بودم و لرزیدن ، درد ِ انقباض رو بیشتر میکرد .

وقتی خیلی خیلی کوچیک بودم ( فکرکنم چهار سال اینطورا ) مامان گفته بود هر وقت خواب بد دیدم ، یا بیدار شدم و دیدم توی تختم بارون اومده ، برم بیدارش کنم یادمه تا قبل از مدرسه رفتن ، چند باری این کارو کردم . الان هم یعنی اون موقع هم دلم میخواست همین کارو کنم . دلم میخواست همون طور که توی تخت نشستم ، به یکی بگم چه بر من گذشته . اما به جاش به سختی ، کِشون کشون خودمو رسوندم به سشوار . پانسمانم کاملا خیس شده بود و عرق ، جای زخم ها رو میسوزوند به حدی که بخیه هامو حس میکردم . بعد همونجا کف ِ زمین دراز کشیدم . از همه ی آدم های توی خواب عصبانی بودم . احساس میکردم همه با هم بهم تجاوز کردن . نفس کشیدنم بهتر شده بود . اما حالا بجاش با هر دم و باز دم ، انگار مغزم پر و خالی میشد از هوا . مثل یه بادکنک . فشار می اورد به جمجمه م . تو بیداری هم فکر میکردم جمجمه م سوراخه و توی مغزم معلومه .

با هر بدبختی ای بود یه کیسه زباله کشیدم روی دستم و مثل ِ همیشه ی این چند ماه با چسب محکم بستمش . باید میرفتم زیر ِ دوش . بوی تعفن میدادم . بوی زهر . بوی زهر ِ کابوس . نشستم کف ِ حموم . خالی از انرژی بودم .حتی اینقدر که بخوام و بتونم وایسم . نمیدونم چقدر طول کشید اما بیرون که اومدم هوا تقریبا روشن شده بود . نصفه نیمه لباسم رو پوشیدم و دراز کشیدم کف ِ زمین . هنوز میلرزیدم و درد داشتم . کمی ” پگاه ” مشکاتیان رو گوش کردم . با صدای خیلی کم . 

خوابی که دیدم رو نمیتونستم از مغزم بیرون کنم . حسش رو . حس ِ افتضاحش رو نمیتونستم بیرون کنم از مغزم . دلم میخواست تا یه جای خیلی خیلی دور رانندگی کنم . هوس ِ بسطام داشتم . دلم میخواست بشینم تو ماشین و تا بسطام برونم . اما نمیشد . اما نمیشه .

مثل ِ همیشه ، فقط به نوشتن میشه پناهنده شد . باید مینوشتم وگرنه منفجر میشدم . با همه ی درد و لرزش ، با همه ی بیهودگی ، باید مینوشتم . و هیچ چیز احمقانه تر از تعریف ِ خوابها نیست . خوب و بدش هم خیلی فرق نداره . کابوس و رویا . هیچ وقت نمیشه تعریفش کرد . چون چیزهایی که تاثیرگذار هستن ، چیزهایی که تورو به کابوس یا رویا رسوندن ، چیزهایی که اون تصاویر ِ خیالی ِ توی خواب رو برات کابوس یا رویا کردن ، گفتنی نیستن . مثل ِ خیلی چیزهای بیداری . مثل ِ خیلی چیزهایی که تو رو تو کردن ، خوب یا بد ، و گفتنی نیستن . یا حتی اگر گفتنی بشن ، فهمیدنی نمیشن .

هنوز میلرزم . کمی کمتر . هنوز درد داره سرم . کمی بیشتر . هنوز دارم کابوس میبینم . کمی بیدار تر . . . 

شاید حالا بتونم یکم بخوابم . پناه بر نوشتن .

 

 

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *