گِره

گره

دست

photo_2019-11-13_13-26-07 (2)ed۱ .

بعد از نزدیک به یک ماه ، یک ماه که هرروز کارم سر زدن به بیمارستان بود ، یه روز که منتظر بودم دکتر از آی سی یو بیاد بیرون و شرایطش رو جویا بشم ، دیدم در بار شد و خودشو آوردن بیرون . یک ماه ، شاید در حد ِ سی ثانیه دیده بودمش . خب تو آی سی یو بود و لزومی نمیدیدم برم تو . نباید میرفتم تو . حتی وقتی پرستارها اجازه میدادن .

چشماش نیمه باز بود و دو تا دستش بسته . هنوز تُپُل مُپل بود . بردیمش تو اتاقی که قرار بود بستری بشه . تو یه بیمارستان ِ دولتی ، که همین دو تا کلمه کافیه تا بتونید تصور کنید از چه جور جایی صحبت میکنم .

هنوز نیمه هوشیار بود . هنوز سنگین بود . هنوز زنده بود . هنوز حافظه ش کار میکرد . آخه داروهای آلزایمر با دارو های سکته مغزی ، خلاف ِ جهت ِ هم کار میکنن و نزدیک به سی روز مصرف نکردن ِ داروهایی که آلزایمرش رو کنترل کرده بود ، قرار بود باعث بشه که لااقل من رو نشناسه .

دستاش رو باز کردم که از روی تخت ِ آی سی یو بذاریمش رو تخت ِ بخش . آدما وقتی بیهوشن ، انگار به اندازه ی همه ی خستگی هاشون ، وزنشون بیشتر میشه . جابجاش کردیم . کشیدمش بالا . چشماشو باز کرد . اولین کاری که کرد ، دستش رو مُشت کرد دور ِ ریشم و کشید منو سمت ِ صورتش . میخواست بوسم کنه .

گفتم چطوری تُپُلی ؟ و شیکمش رو قلقلک دادم . خندید و چشماشو بست . دستاش رو بستم به تخت . نشستم پیشش تا فردا صبح .

چند روز بعد که هوشیاریش بیشتر شد ، مدام دو چیز میگفت : بیا فرار کنیم از اینجا ، و خواهشانه میخواست که دستاش رو باز کنم .

کم کم فکر ِ فرار کمرنگ شد ، اما خواهش ِ باز کردن ِ دست ها ، باقی بود . وقتایی که پیشش بودم ، دستاش رو باز میکردم و دستش رو می گرفتم تو دستم . طولانی . ساعت های طولانی . دست ِ چپش حسش قوی بود و محکم دستم رو فشار میداد . با نوک ِ انگشتاش ناز میکرد و منم پوست ِ خُشک ِ دستش رو مینواختم  ؛ وقتی از اتاق میخواستم برم بیرون ، دوباره دستاش رو میبستم .

کش مکش ِ ما ادامه داشت . سنگدل شده بودم و اعتنایی به درخواست ِ عمیق ِ التماس گونه ش نمیکردم . بخاطر ِ خودش . چون چند بار که شیفت ِ خاله ها بود دستش رو باز گذاشته بودن و لوله ی ان جی رو کشیده بود و خودش اذیت شده بود تا دوباره وصل کنن .

یکبار که دید من به خواهشش اهمیتی نمیدم و همون توضیح ِ همیشگی رو بهش میدم ، با خونسردی ِ عمیقی گفت : تو ببند ، من خیاطم ، بازش میکنم !
گره رو محکمتر زدم و از اتاق رفتم بیرون آب جوش بیارم . برگشتم دیدم گره ِ دست ِ چپش رو باز کرده . دستش رو گذاشته رو شیکمش و داره از پنجره درخت ها رو نگاه میکنه . بعد از اون کم کم شروع کرد به بازکردن ِ گره ها . حتی وقتی گره ِ کوهنوردی میزدم ، بازش میکرد . کار به جایی رسید که مجبور شدم یه باند ِ بلندتر بیارم و علاوه بر اینکه به تخت میبندم ، ادامه ش رو به دسته ی صندلی ای که کنار تختش بود و مثلا برای خوابیدن ِ همراه بود ببندم .

۲٫

خلاصه کنم که خلاصه ست . چند هفته بعد مرخص شد . و بودن ِ من همچنان ادامه داشت . باید از طریق ِ لوله ای که از راه بینی به معده رفته بود غذا میخورد . تو خونه هم باید یه دستگاه ِ کمک تنفسی استفاده میکرد به اسم ِ بای پَپ ، که ماسک ِ بسیار سفتی داره و کلا در حالت ِ هوشیاری ، دستگاه ِ سخت و اذیتیه .
بیشتر ِ مدت باید دستش بسته میبود به تخت . برای اینکه ناخودآگاه لوله ی ان جی و سوند و ماسکش رو نکنه . وقتی هوشیاری بیشتر بود مقاومتش بیشتر میشد . تنها کسی که دلش میومد به خواهشش گوش نکنه ، من بودم .

کم کم دیگه ماسک ِ بای پپ رو هم نمیتونست تحمل کنه . هر کاری میکردیم ، قبول نمیکرد . ماسک رو میذاشتم و اونقدر میشستم پیشش تا خوابش ببره . یه شب از زیر ِ ماسک ، صدای دادش رو شنیدم . رفتم بالاسرش . صدا درست بیرون نمی اومد . اشاره کرد که ماسک رو بردارم . کلک ِ جدیدی بود که یاد گرفته بود . گفتم آب میخوای ؟ گفت نه ماسکو بردار یه چیزی بگم . گفتم فقط سه دقیقه . گفت باشه .

ماسک رو برداشتم . یه نفس تازه کرد . گفت سه نقطه جان ؟ گفتم جان ِ سه نقطه ؟ گفت الان کجاییم ؟ گفتم خونه ی خودتون . گفت خب مگه اینجا خونه ی من نیست ؟ گفتم چرا ! گفت من تو خونه ی خودم ، نمیخوام اینجوری باشم . گفتم اگه این ماسکو نذارید ، باید دوباره برگردیم بیمارستان . گفت برگردیم ! با خونسردی گفتم باشه و مثلا اومدم این ور که تلفن بزنم آمبولانس بیاد . دستم رو گرفت . کشید سمت ِ خودش . گفت منو ببر بیمارستان ، اصلا ببر بنداز تو بیابون های بهشت زهرا . ولی اینو نذار . دستمم باز کن .

درسته که سنگدلم . اما یه ” آدم ” ِ سنگدلم . هنوز آدم بودم . گفتم باشه ماسک رو برمیدارم فقط . ماسک رو برداشتم . مثل ِ شبهای طولانی ِ بیمارستان ، تا صبح دستش رو گرفتم و به صدای نفسش ، به صدای تک تک ِ نفس هاش گوش دادم تا مطمئن بشم همچنان نفس میکشه .

۳ .

چند ماهی میشد که گوشیم شکسته بود و سیزده چهارده ساعت بیمارستان بودن و حاشیه های معمول ِ زندگی اجازه نمیداد درستش کنم یا عوضش کنم . اون روز رفته بودم گوشی بخرم و تازه رسیده بودم دفتر . اولین زنگی بود که به گوشی ِ جدیدم میزدن . هنوز شماره ها رو منتقل نکرده بودم . جواب دادم . کسی اون ور ” سلام سه نقطه ” رو گریه کرد . فهمیدم .

رسیدیم بالاسرش . پایین ِ همون مبلی که همیشه میشست روش ، دراز کشیده بود رو زمین .همونجایی که شبهایی که نمیخواست برگرده تو تختش ، التماس میکرد همونجا بخوابه . رو زمین . یه ملافه کشیده بودن روش . نشستم کنارش . شکمش رو قلقلک دادم . گفتم چطوری تُپُلی ؟ دیگه نمیخندید . چشماشو نمیدیدم . نمیخواستم چهره ش رو ببینم . نمیخواستم تجربه ای که در مورد ِ پدربزرگم داشتم رو باز تکرار کنم . نمیخواستم آخرین تصویر ِ یادگاریم ، یه چهره ی سفید باشه که به کبودی ِ مرگ میزنه .
از روی ملافه پیشونیش رو بوسیدم . هنوز گرم بود . روسریش هنوز دور ِ گردنش بود . بدون اینکه ملافه رو کنار بزنم ، برش داشتم و دستاش رو گذاشتم رو شیکمش و با روسری بستمش که نیوفته . پاشدم که از روی زمین بلندش کنیم که بذاریمش رو تخت . بعدش رفتم مامان رو آروم کنم . که بهش بگم راحت گریه کنه . همه گریه میکردن . من هیچ اشکی نداشتم .رفتم  تو ایون ، کاج های پنجاه و چند ساله رو نگاه کنم . 

۴ .

سنگین بود هنوز . اونقدر سنگین که مطمئن نبودم من و گورکن ، دوتایی بتونیم بگیریمش . من پایین توی قبر بودم . پاهاش رو گرفتم . کمک کرد خوابوندیمش . به پهلو دراز کشیده بود . درست مثل ِ وقتی که تو بیمارستان به پهلو نگهش میداشتم که پشتش هوا بخوره . شکمش رو قلقلک دادم . گفتم خوبی ؟ هیچی نگفت .

گره ِ آخرین بند ِ کفن رو باید باز میکردم . سفت بود و قبر کوچک . یاد ِ همه ی گره ها و بستن هایی افتادم که تو چند ماه ِ اخیر بسته بودم . و حالا داشتم آخرین گره رو باز میکردم . خیلی آروم گفتم : میبینی ؟ این گره باز کردنش کار ِ خودته ! آخه چطوری اون گره های بیمارستان رو باز میکردی ؟

بالاخره گره باز شد . همه ی گره ها براش باز شده بود .گره ِ خاطرات ِ تلخی که از کودکی ش داشت . گره ِ چیزهایی که هیچ وقت نتونسته بود باهاشون کنار بیاد . کفن رو زدم کنار . متعجب شدم . خیلی زیاد متعجب شدم . آروم بود و چهره ش ، فرم ِ یه لبخند ِ محو رو داشت . یه لبخند ِ واقعی ! یه لبخند ِ آروم . لبخند ِ واقعی ِ آروم ِ مرگ .

صورتش رو گذاشتم روی خاک . حتی تو اون وضعیت هم پوستش از من بهتر بود و مو های رنگ شده ی سفید _ حنایی ش میدرخشید .روضه خون شروع به خوندن ِ تلقین کرد . آروم شونه ش رو تکون میدادم و عرعر ِ صدای نکبت بارش رو نمیشنیدم . لبخند داشتم . یه لبخند ِ آروم . بوی بیمارستان از دماغم رفته بود . نجاست ِ بوی بیمارستان رو فقط خاک تطهیر میکنه . و مرور ِ خاطراتی که نرم و ولرم از ذهنم عبور میکرد ، لحظات ِ تلخ و مچاله کننده ی این چند ماه رو با خودش شست و فرصت کردم برای همه ی گره های این چند ماه ، ازش عذرخواهی کنم . با لبنخند ، کفنی که به نظرم مثل ِ ملافه بود کشیدم روش ؛ گفتم خوب و آروم بخوابی ، و اومدم بیرون و کسی نفهمید من اون تو به چیا فکر میکردم . هیچ وقت هیچ کس نمیتونه بفهمه اونایی که تو قبر هستن ، دارن به چی فکر میکنن . . .
. . . نوشت ِ ۱ : این چند ماه ، پر از زندگی بود . پر از تعفن ِ زندگی . پر از بی سر و تهی زندگی که فقط میشه مدام زیر لب بهش گفت : عجب !
. . . نوشت ِ ۲ : نزدیک به سه ماه بودن ِ هرروزه توی بیمارستان ، پر از تجربیات ِ عجیب بود . بعدتر شاید بنویسم ازش .
. . . نوشت ِ ۳ : دارم سعی میکنم کوتاهتر بنویسم . واقعا سخته برام .

 

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *