۹۳ – ۹۴

 

توجه : این یک چرت نوشت جهت یادآوری ِ شخصی است !

اسفندماه که میشه ، دیگه عملا انگار سال تمومه . اما تا بعد از ۱۳ فروردین ، سال ِ جدید راس راسی شروع نمیشه . همونقدر که تو اسفند ماه بخصوص دو هفته ی آخرش ذهنم درگیر ِ مرور و خلاصه سازی ِ اتفاقات ِ سال ِ قبل میشه ، تو تعطیلات ِ عید هم مشغول طرح ریزی سال ِ جدید میشم .

سال ِ ۹۳ سال ِ خوبی بود . نه اینکه خودش واقعا خوب بوده باشه . اتفاقا کاملا برعکس . سال ِ پُر تنشی بود که تیرگی ِ خاکستریش بیشتر از سفیدی هاش بود . اما در مجموع ، با تمام ِ اتفاقات ِ انرژی بر و فرساینده ای که داشت ، باید بگم سال ِ خوب و حتی خیلی خوبی بود .

بهترین چیزش ، این بود که یک سال ِ دیگه حضور و نعمت ِ مامان و بابا و البته برادر ِ محترم رو در کنار ِ خودم حس کردم . من قدر ِ این نعمت ها رو میدونم چون چیز ِ کمی نیستن !

همچنین دوستان ِ نازنینی که امکان ِ دیدار و بودن ِ باهاشون رو داشتم . هر چند کوتاه . اما خاطره ساز . دوستانی که دوستی شون همچنان جاریه . حتی اگر تعدادشون از انگشتان ِ یک دست هم بیشتر نباشه .

اتفاق ِ خوب ِ بعدی ، این بود که در ادامه ی این چند سال سگ دو زدن و خرعرق ریختن ، بالاخره تونستم تو یکی از پروژه هایی که مسئولیتش با من بود ، یه واحد ِ اداری بخرم . این علاوه بر اون که یک اتفاق ِ شیرین ِ لذتبخش بود ، یه احساس ِ امنیت و حس ِ پُشتوانه ی خوب برای برنامه ها و اهدافم محسوب میشد . شاید محل ِ این ساختمون جای ایده آل ِ شهر نباشه ، اما همین که خودم تونستم مستقل و از راه ِ سالم چنین چیزی رو بخرم ، حس ِ خیلی خوب و خوش آیندیه .

سال ِ ۹۳ ، به اندازه ای که می شد کتاب خوندم . افسوس ِ این رو نمیخورم که میشد کار ِ بیشتری بکنم و نکردم . و از اونجایی که کتاب خوندن برای من بیشتر از اونکه پاسخ ِ به سوالات ِ ذهنیم باشه ، ایجاد کننده ی سوالات ِ جدیده ، حس ِ همچنان زنده بودن و دچار ِ عادی شدگی نشدن رو برام به ارمغان داشته .

یک چیز ِ خوب ِ دیگه ی سال ِ قبل ، قضیه ی زبان بود . شاید برای خیلی ها ساده و خنده دار باشه ، اما برای منی که تا قبل از پایان ِ دانشگاه ، هیچ وقت کلاس ِ زبان نرفته بودم و بعدش هم به خاطر ِ مشکلات ِ سربازی نشده بود که دُرست روش وقت بذارم ، انرژی گذاشتن روی این مقوله و تلاش برای ” کاربردی ” کردنش ، لذت ِ خیلی خوبی بود . الان از اینکه تو یه گفتگوی معمولی ، تک و توک کلماتی هست که معنیش رو نمیدونم ، یا از اینکه وقتی یه کتاب یا مقاله ی انگلیسی میخونم ، بخش ِ عمده ایش رو بدون ِ مراجعه به دیکشنری متوجه میشم ، خیلی خیلی خوشحالم . احساس میکنم گستره ی وسیع تری پیش ِ رومه .

سال ِ ۹۳ همچنین سال ِ تجربه ی یه سفر ِ فوق العاده بود ! سفری که مطمئن بودم لیاقتش رو دارم . سفری که همه چیزش رو خودم فراهم کرده بودم . سفری که وقتی توش بودم ، به نظرم تنها چیز ِ بدش این بود که تنهام . اما الان که فکر میکنم ، میبینم که همین تنها بودن تو اون سفر ، باعث ِ خاص و ویژه تر شدنش بوده . حتی این که روز ِ دوم ِ سفر به حد ِ مرگ مریض شده بودم و باز هم خودم مجبور بودم از خودم مراقبت کنم هم باعث نشد که اجازه بدم بهم خوش نگذره . . . ولی عجب تب ِ وحشتناک و حال ِ خرابی داشتم خداییش . . .

سال ِ قبل هم تا حدی که از دستم بر می اومد و در توانم بود به آدم های دیگه کمک کردم . دلم نمیخواد درباره ش حرف بزنم . نه به این خاطر که بخوام چُس بازی در بیارم و نقش ِ آدم های فروتن رو بازی کنم . فقط به این خاطر که این جور کارها ، در واقع پُر کردن ِ خلاء های روانی ـ عاطفی ِ خودمه و در واقع من باید از اون آدم ها ممنون باشم که سعادت ِ بودن در کنارشون رو به من دادن .

سال ِ قبل اما ، تلخی های زیادی هم داشت . تلخی هایی تلخ تر از قهوه ی تُرک ِ دوبل . 

یکیش رفتن ِ پدربزرگم بود . اتفاق ِ بدی که همواره با یه لبخند ِ آرام به یادم میاد .

سال ِ گذشته ، سال ِ پایین آوردن ِ برگه های قُمار ِ من بود . یکسری از اتفاقات ِ زندگی ، قابل ِ تقسیم بندی به ” بُرد ” و ” باخت ” نیستن . خیلی وقت ها مسائلی هست که توش کسی نه پیروز میشه و نه شکست میخوره . حتی موفقیت و عدم ِ موفقیت هم در موردش صدق نمیکنه . شاید بشه اینطوری تعبیر کرد که یه چیزهایی میشه ، یه چیزهایی هم نمیشه . 

در مورد ِ این ماجرای مشخص ، سعی کردم برای خودم هم داستان سُرایی نکنم که به خاطر ِ فُلان شرایط نشد و اگر اینجوری نبود اونجوری میشد و اگر اونجوری بود اینجوری نمیشد . خیلی ساده پذیرفتم که نشد . فقط سعی کردم ازش درس بگیرم . و یه درس ِ سفت و سخت هم گرفتم . همین . لبخند .

یه چیزهایی ، جمع میشه و بالاخره دیر یا زود یه جایی به یه شکلی خودش رو نشون میده . تو این سه ـ چهار سال ِ گذشته ، من به خودم و بخصوص به جسمم خیلی جفا کردم . بیش از حد ِ انسانی و حیوانی و ماشینی ازش کار کشیدم و بدتر از اون ، هیچ رسیدگی ای هم بهش نکردم . و به همین خاطر ، آخر ِ سال ِ قبل ، بالاخره زِپِرت ِ ما در رفت و عملا زمینگیر شدم ! این تاوان ِ بی توجهی ِ خودم به خودمه . رفتاری که در برنامه های سال ِ جدید ، مفصل در موردش فکر کردم . فقط امیدوارم خوب بشم و واقعا کارم به جراحی و اینا نکشه . . . این هم یکی دیگه از درس های عملی ِ سال ِ قبل بود .

سال ِ قبل ، هرچی که بود ، گذشت و تجربیاتش موند برای عبرت گرفتن و خاطرات ِ خوبش موند برای لبخند زدن .

اما الان سه نقطه ی عزیز در آستانه ی یک سال ِ جدید و سرنوشت ساز ایستاده . گیرم یه کم کج و کوله س و احتمالا به صورت ِ موقت شَل میزنه . اما یک سال رو پیش ِ روی خودش میبینه پُر از دلهره و اشتیاق . بیم و امّـیـد . سه نقطه ای که میخواد زمینه ی تجربیات ِ جدید رو برای خودش محیا کنه .

اسم ِ امسال رو گذاشتم سال ِ پایان ِ فراخی ! اگر کسایی که منو میشناسن و زندگی روزانه ی من رو میدونن این حرف رو میخوندن ، با خودشون میگفن کدوم فراخی ؟ اما مسئله اینجاست که تصمیم گرفتم امسال با انرژی ِ کمتر ، راندمان ِ بیشتری داشته باشم و یکسری کارهایی که مزمن شدن رو یکسره کنم . امسال کلا سال ِ خیلی سرنوشت سازیه برای خودم .

برای نیمه ی اول ِ سال ِ ۹۴ ، برنامه ریزی ِ دقیقی طراحی کردم . این شش ماه رو به سه تا ۲ ماه تقسیم کردم که یکسری برنامه ها رو توش به نتیجه برسونم . دونستنش کمکی به کسی نمیکنه . خودم هم برنامه ریزی هام رو تو دفترم نوشتم و نیازی نیست اینجا بازگو کنم . اما دلم میخواد هدف گذاری های اصلی ِ امسالم رو بنویسم که آخر ِ سال بتونم بسنجم چقدرش محقق شده و هم اینکه تلنگری مُدام باشه برای خودم .

تصمیم دارم که امسال جسمی و روحی بیشتر مراقب ِ خودم باشم . سعی میکنم که اجازه ندم کسی اذیتم کنه یا روانم رو به بازی بگیره . از جسمم هم بیش از حد کار نمیکشم . تصمیم دارم تحت ِ هر شرایطی ، این دو روز در هفته استخری که یک ماهه دارم میرم رو ادامه بدم . البته به طرز ِ اشکباری غصه میخورم که مجبورم مثل ِ پیر ِ مرد ها دستم رو بزنم به کمرم و فقط راه برم . اما قرار نیست اینجوری باقی بمونه .

تصمیم ِ بعدی اینه که از هر کاری که انجام میدم لذت ببرم . بهتره بگم تصمیم دارم فقط کارهایی رو انجام بدم که از انجام دادنش لذت میبرم . و مهمتر از اون ، از انجام ندادن ِ کارهایی که انجام نمیدم هم لذت ببرم ! این آخریه خیلی مهمه !

نکته ی بعد اینه که امسال به شدت نیازمند ِ این هستم که به خودم انگیزه بدم و خودم رو تشویق کنم . به شدت لازمه که آرزو هام رو فراموش نکنم . دیگه فرصتی برای محقق کردنشون باقی نمونده . باید به صورت ِ اجرایی واردش بشم .

هدف ِ بعدی که شاید خنده دار باشه ، اینه که تلاش کنم اگر تا سه ماهه ی سوم ِ امسال ایران بودم ، تا آخر ِ سال یه خونه ی کوچیک بخرم . شاید علاوه بر خنده دار بودن ، به نظر بیاد که این در تضاد ِ با تصمیم ِ خود مراقبتیم باشه ، اما با توجه به کارهایی که امسال پیش ِ رومه ، شاید بتونم بهش برسم .البته این هدف بستگی به خیلی شرایط داره ، شاید کمرم که خوب بشه کلا بزنم زیر ِ همه چیز و کوله پشتیم رو بردارم و زودتر از اون چیزی که خودم فکر میکنم ، بزنم برم یه جای دور ، اما به عنوان ِ یه موتور ِ انگیزشی ، هدف ِ خوبیه .

کلا همه ی برنامه ریزی ها ، تابعی از شرایطی هستن که خیلی هاش پیش بینی نشده س و در کنترل ِ ما هم نیست . هرچند که تا حدی شرایط ِ پیش بینی نشده رو هم میشه مدیریت کرد ، اما همه ی ایده ها ، قبل از اجرایی شدن ، فقط یک ایده هستن . 

جدای از همه ی این حرف ها ، سلامتی مهمترین چیزیه که هر کسی داره . سلامتی هم از نظر ِ جسمی و هم از نظر ِ روحی . امیدوارم سال ِ جدید که از نظر ِ من تازه از امروز شروع شده ، برای همه ی مردم سال ِ خوبی باشه . سالی که مردم ِ همه جا قدری راحتتر زندگی کنن و کمتر بکُشن و ویران کنن و بیشتر دوست داشته باشن و دوست داشته بشن . بخصوص برای مردم ِ سرزمینم سال ِ خوبی رو آرزو میکنم . مردم ِ سرزمینی که ساده تر از اون چیزی که بشه فکرش رو کرد شاد میشن ؛ با یه منقل جوجه کباب و آش رشته ی سیزده بدر . . . با خبر ِ مبهم ِ یک توافق ِ مبهم . . . با گل زدن ِ تیم ِ فوتبالشون . . . این مردم ، سزاوار ِ شادی های ژرف تر و ماندگار تر و اصیل تری هستن . . .

لذت ِ لحظات از آن ِ همه . . .

 

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *