ندیدن : مرگ ِ نزدیک ، عشق ِ دور !

هیچ کجا به اندازه ی ” جاده ” فکر ِ منو باز نمیکنه . اصلا جاده ، معبد ِ فکر های منه . وقتی تو جاده هستم ، فکرم بهتر کار میکنه . مهم نیست اسم ِ جاده ش چی باشه یا کجا رو به کجا برسونه یا اینکه اصلا واقعا قصد داشته باشم به جایی برسم یا نه . گاهی فقط میزنم به جاده ، برای اینکه فکر کنم . یا حتی برای اینکه فکر نکنم .

اون روز اما ماجرا فرق داشت . مثل ِ این چند ماه ِ اخیر که به لطف ِ نوع ِ کار ، هفته ای چند هزار کیلومتر در حرکت هستم ، اون روز هم داشتم از یه جلسه ی کاری برمیگشتم به هتل . ساعت نزدیک ِ پنج بود که از خرمشهر راه افتادیم به سمت ِ اهواز . صبح رسیده بودم اهواز و یک راست از فرودگاه رفته بودم دنبال ِ کارها و بعد سر از خرمشهر در آورده بودم . در حد ِ فاصل ِ جلسه ی این شهر و اون شهر ، جاده نوردی بود و هوای خوب و فکر های انبوه . و حالا باز هم جاده بود و من ِ خسته بودم و همچنان فکر های انبوه .

مسیر خیلی خلوت بود . مثل ِ اکثر ِ وقت های این جاده . راننده میخواست از جاده ی قدیم ِ اهواز- خرمشهر بره و از یه جایی ، بندازه تو اتوبان ِ آبادان ــ اهواز . با اینکه مسیر خلوت و خوب بود ، اما حس کردم که راننده با جاده راحت نیست . ازش پرسیدم که میخواد من یه کم رانندگی کنم ، که قبول نکرد .

چهل پنجاه کیلومتر از خرمشهر خارج شده بودیم و حضرت ِ داریوش آهنگ ِ ” حادثه ” رو خونده بود ( همونی که میگه : گفتم تو چرا دور تر از خواب و سرابی . . . ) و من داشتم به شعر ِ فوق العاده ش فکر میکردم و اینکه داریوش تو کنسرتش این آهنگ رو خیلی بهتر از اجرا های دیگه ش خونده . داشتم فکر میکردم به دشت ِ پیرامون . به خستگی . به خوابیدن . به امسالی که گذشت . به منی که بود و نیست . به منی که میخواستم باشه . داشتم فکر میکردم به اینکه چطور این همه فکر در یک لحظه میتونه بیاد که رسیدیم به یه پیچ .

همه چیز سریع اتفاق افتاد . سر یه پیچ دیدم یه وانت داره از روبرو میاد . دیدم پشتش یه تریلی داره میاد . دیدم تریلی داره از وانت سبقت میگیره . دیدم قسمت ِ کِشنده ی تریلی ، رسید به وانت . دیدم که مسیر ِ روبروی ما بسته شده . دیدم که داریم شاخ به شاخ میریم تو تریلی و اون دیگه هیچ کاری نمیتونه بکنه . دیدم که راننده پاشو گذاشته رو ترمز و داره فرمون رو میچرخونه سمت ِ راست . دیدم که جاده شونه خاکی نداره . دیدم که جاده یکی دو متری بالا تر از دشت ِ کنار هست . و دیدم که همه ی اینها در لحظه ای اتفاق افتاد . کمتر از چند ثانیه .

صدای شکستن ِ شیشه ی سمت ِ خودم رو شنیدم . ما از جاده خارج شده بودیم . پرت شده بودیم پایین . عجیب بود که چپ نکردیم . اما از اثر ِ شدت ِ فرود اومدن ِ ماشین از بلندی ِ جاده ، سرم خورده بود به شیشه . شیشه شکسته بود . فقط احساس کردم که صورتم گرم شده . احساس کردم که دست ِ چپم درد میکنه . بعد برای چند لحظه ، هیچ حسی نداشتم . احساس کردم همه جا ساکت شده . احساس کردم که همه چیز ساکت شده تا بتونم فکر کنم . تا بتونم درست فکر کنم . 

همون لحظه که رسیدیم به اون پیچ ، همون لحظه که دیدم اون تریلی داره سبقت میگیره و تعجب کردم از اینکه چرا باید تو جاده به این خلوتی ، جاده ای که شاید هر ده بیست دقیقه یه ماشین ازش رد بشه کسی بخواد سبقت بگیره اون هم سر ِ پیچ ، همون لحظه ای که داشتم به این فکر میکردم که چطور ممکنه راننده ی تریلی ما رو ندیده باشه که داریم از روبرو میاییم ، همون لحظه ای که صدای ترمز ِ راننده م رو شنیدم ، مطمئن بودم که اتفاق ِ بدی می افته ؛ و مطمئن بودم که زنده میمونیم . مطمئن بودم که کشته نمیشم . لااقل نه اونجا . نه در اون تصادف .

احساسم درست بود . اون لحظه همه چیز ساکت شده بود به این خاطر که بهتر بتونم فکر کنم تا عکس العمل ِ درستی داشته باشم . چرخیدم سمت ِ راننده . دیدم با دو تا دستش فرمون رو محکم گرفته . انگار نفهمیده چی شده . کمربندم رو باز کردم . پیاده شدم . سرم پُر از شیشه خورده بود . میدونستم نباید دست بزنم . رفتم سمت ِ راننده . درش رو باز کردم . ازش پرسیدم سرش به جایی خورده یا نه . . . اینکه گردنش سالمه یا نه . . . کمک کردم پیاده بشه . راننده ی تریلی رفته بود . راننده ی اون وانت داشت میدویید سمت ِ ما . یه عرب با لباس ِ بلند ِ دودی . من فکر کردم شاید راننده ی تریلی اصلا ما رو ندیده . فکر کردم اونقدر ندیده ، که حتی نفهمیده چی شده . . . یعنی میشه ؟

فهمیدم سرم شکسته . فهمیدم راننده از خون میترسه . وقتی سر و صورتم رو دید ، بیشتر از اتفاقی که افتاده بود ترسید . هی سعی میکردم آرومش کنم . سعی میکردم که بهش توضیح بدم که اتفاقی نیفتاده . میگفتم که این فقط یه خراش ِ ساده س . اما اون میگفت که تو ضربه مغزی شدی . میگفت که میمیری . خندم گرفته بود . من داشتم به اون توضیح میدادم که بخدا نمیمیرم . بهش گفتم که مطمئن باش تقصیر تو نیست . مطمئن باش اگرم بمیرم تو مقصر نیستی . من جلوی همه ی اینهایی که اومدن اینجا میگم که من خودم مردم و تو تقصیری نداشتی . بهش گفتم که تو راننده ی فوق العاده ای هستی . . .

آروم شد . رفت سمت ِ ماشینش . دید به نسبت ِ اتفاقی که افتاده ، ماشینش چیزیش نشده . یکی از لاستیک هاش ترکیده و جلوبندیش شکسته و شیشه ی سمت ِ شاگرد هم شکسته . اون راننده ی وانت رفت آب آورد و شیشه ها رو از سر و صورتم پاک کرد . بعد صدای راننده رو میشنیدم که داشت به من میگفت که فدای سرم که شیشه شکسته . میگفت ناراحتش نباشم ! کلا صحنه ی دراماتیکی شده بود .

دست ِ چپم رو نمیتونستم حرکت بدم . از تو کوله م روسری ای رو که برای مواقع ِ میگرن همراه دارم در آوردم . دادم به راننده وانت که ببنده به سرم . خونریزی داشتم . گردنم هم درد میکرد . اما میدونستم که اتفاق ِ بدی نمی افته . نشستم یه گوشه . آسمون کم کم داشت نارنجی می شد . از اون غروب های جنوبی . همه چیز و همه کس اومد جلوی چشمم . همه ی آدم هایی که تو زندگیم بودن و از زندگیم عبور کرده بودن . همه . و من آروم بودم . خیلی آروم .

ما عملا تصادف نکرده بودیم . هیچ کس هم شماره ای از تریلی ندیده بود . پس زنگ زدن به پلیس بی فایده بود . منم فکر میکردم که اورژانس خیلی طول میکشه بخواد بیاد و از طرفی هم فکر کردم شکستگی ِ سرم واقعا یه خراشه . راننده گفت که پسر عمو هاش خرمشهر هستن . زنگ زد بهشون که بیان کمکش که ماشینش رو ببرن خرمشهر . اصرار کرد که منم باهاشون برم . اما من مطمئن تر بودم برگردم اهواز . با خودم فکر کردم که برگردم اهواز بهتره ، چون اگه به بیمارستان نیاز بشه ، اونجا دسترسی بهتری به بیمارستان دارم . از طرفی هم تقریبا نصف ِ راه رو اومده بودیم و فاصله تا اهواز و خرمشهر فرق ِ چندانی نداشت .

کوله پشتیم رو برداشتم . راننده وانت که مردانگی کرده بود و تا آخر وایساده بود ، یکی از ماشین های عبوری رو نگه داشت که منو ببره اهواز . وقتی رسیدیم ، دیدم هنوز خونریزی دارم . جلو یه آژانس سمت ِ سه راه خرمشهر پیاده شدم و ماشین گرفتم که برم بیمارستان . گفتن سرم باید بخیه بخوره . بخیه زدن . گفتن دستم مو برداشته . گچ گرفتن . گفتن گردنم آسیب ندیده . مغزم هم . میخواستن به همراهم بگن که شب اگر احساس خواب آلودگی یا حالت تهوع یا ضعف داشتم ،  بیارنم بیمارستان . اما من همراه نداشتم . 

ساعت نزدیک ۱ نصف شب بود که رسیدم هتل . به سختی لباس هامو در آوردم . دراز کشیدم روی تخت . کله م درد میکرد . خون و بتادین مو هامو چسبونده بود به هم . دستم میخارید . گرمای گچ اذیت میکرد . سعی کردم به هیچ کدومش فکر نکنم . همین جور آروم دراز کشیدم روی تخت . و بعد از مدتها ، بعد از سالها ، ترسیدم . خیلی هم ترسیدم . نمیدونم از چی . سکوت ِ اون ساعت . اتفاقی که افتاده بود . تقریبا مطمئن بودم که راننده تریلی ما رو ندیده . حتی بعدش هم نفهمیده که چی شده . و من به ندیدن ها فکر کردم . به چیزهایی که نمیبینیم . به نتیجه ی ندیدن ها . به ندیدن ِ آدم ها . ندیدن ِ مسیر ها . ندیدن ِ شانس هایی که سر راهمون قرار میگیره . حتی به ندیدن ِ اتفاقاتی که بعد از عبور ِ نابینای ما پشت ِ سرمون می افته . 

به ندیدن ها فکر کردم . ندیدن هایی که مرگ رو نزدیک میکنه . ندیدن هایی که عشق رو دور میکنه . . .

تا آخر ِ هفته موندم . برای هر روز جلسه داشتم . آخر ِ هفته که برگشتم خونه ، گفتم زمین خوردم . گفتم موقع بالا رفتن از پله های پل عابر پیاده خوردم زمین ، سرم خورده به نرده و دستم هم ضرب دیده . و هم خوشحال شدم و هم ناراحت . خوشحال از اینکه این حرف باعث میشد که هفته های بعد مامان اینا نگران نباشن ، و ناراحت از اینکه تونستم جوری دروغ بگم که حتی مامان باور کنه . ترسناکه . 

حالا چند هفته از اون ماجرا میگذره . گچ دستم رو باز کردم . بخیه ها رو کشیدم . چند بار دیگه تو این چند هفته از اون نقطه رد شدم . از اون اتفاق ، فقط رد ِ یه زخم و چند تا بخیه مونده روی پیشونیم . اما گاهی رد ِ ندیدن های ما ، تا ابد باقی میمونده . تا ابدیتی که ندیدن ، مرگ رو نزدیک و عشق رو دور میکنه . . . و من آرامم !

 

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.