تجسم ِ خاطره

دوم ِ راهنمایی بودم . کلاس ِ ۲/۳ . زنگ ِ دوم عربی داشتیم . برای اون روز ، باید تمام ِ تمرین های درس ِ قبل رو حل میکردیم . سه صفحه فعل هم بود که باید یه بلایی که الان یادم نیست چی بوده سرشون می آوردیم . من هیج کدوم رو انجام نداده بودم .

آقای ” س ” اومد سر کلاس . با اینکه کت شلوار می پوشید پشت ِ کفش هاش رو میخوابوند . بلافاصله شروع کرد به دیدن ِ کتاب ها و دفتر ها و کنترل مشق ها . به من که رسید ، گفتم انجام ندادم . گفت چرا ؟ گفتم چون یاد نگرفته بودم . واقعا هم یاد نگرفته بودم . خودم هم هرچی خونده بودم ، یاد نگرفته بودم . با مهربونی گفت : اشکال نداره . امروز یاد میگیری . دستش رو کشید پشت ِ سرم و گفت که برم پای تخته تا مشق ِ بقیه بچه ها رو ببینه و بعدش بهم یاد بده .

من اون روز تنها کسی بودم که مشق ِ عربی نداشت . همه بچه ها نوشته بودن . یا از روی گام به گام ، یا زنگ ِ تفریح ِ قبل ، رو پله های حیاط ، از رو کتاب ِ بچه های کلاس ِ ۲/۲ .

آقای ” س ” کارش که تموم شد ، اومد پای تخته جلوی من وایساد . پرسید : کجا رو یاد نگرفتی ؟ گفتم فلان جا و بهمان جا و بیسار جا رو . با مهربونی ِ بیشتر گفت : بیسار جا که مال ِ دو جلسه قبل بود . گفتم : آقا اجازه یاد نگرفتیم .

با مهربونی گفت : طوری نیست . یاد میگیری . و رفت سمت ِ میزش و از لای دفتر ِ بزرگ ِ حضور و غیاب که با کاغذ کادوی گُل گُلی ِ قرمز جلد شده بود ، خطکش چوبیش رو در آورد و برگشت سمت ِ من .

محکم گفت : دستت رو بیار جلو .
ــ آقا اجازه ؟ واسه چی ؟
میخوایم با هم درس جلسه قبل و دو جلسه قبل رو یاد بگیریم !
هنوز لحنش مهربون بود . دو تا دستم رو پشتم برده بودم و صاف وایساده بودم . دست ِ چپم رو بردم جلو . گفت که باید دست ِ راستم رو ببرم که وقتی میخوام تو خونه خودکار دستم بگیرم ، درس تو ذهنم مرور بشه .

دست ِ راستم رو بردم جلوش و کف ِ دستم رو باز کردم و خیره شدم تو چشماش . قبل از اینکه شروع کنه به زدن ، گفت که اگر دستم رو بکشم ، درس از اول شروع میشه . و من همونطور فقط نگاهش میکردم . بچه ها هم منو نگاه میکردن .

شروع کرد به زدن . همین طور که میزد ، درس هم میداد . بعد از سومین ضربه ، کف ِ دستم سوزن سوزن شد ، داغ شد ، و از ضربه ی چهارم به بعد ، درد ِ چندانی حس نمیکردم . فقط نگاهش میکردم و اون هم محکمتر میزد . من هم محکمتر توی ِ لبم رو گاز میگرفتم .

ده – دوازده تایی زده بود که پرسید یاد گرفتم یا نه . منم گفتم آقا اجازه ما اینجوری یاد نمیگیریم . دوباره مهربون شد . گفت : ناراحت نباش . یاد میگیری . اون یکی دست . . .

مزه ی خون ِ لبم رو تو دهنم حس میکردم . خیلی محکم میزد . دوباره خیره شدم به چشماش . دستمو تکون نمیدادم . همون طور صاف نگه داشته بودم و صدای سوت کشیدن ِ خط کش و صدای چسبیدنش به کف ِ دستم رو میشنیدم . و اون هنوز داشت فعل صرف میکرد و من هیچی نمیفهمیدم . عکس العملی هم نشون نمیدادم . فقط لبم رو از تو گاز میگرفتم که یه وقت گریه م در نیاد .

ده دوازده تا هم به دست ِ چپم زد و وقتی دید فقط نگاهش میکنم و حتی یکبار هم دستم رو نکشیدم ، گفت که دستام رو مُشت کنم . اینجوری دردش واقعا غیر قابل تحمل بود . وقتی اولین ضربه ش خورد روی مفصل ِ انگشتام ، ناخودآگاه چشمام رو بستم و سرم رو انداختم پایین و فقط از روی صدای خط کش میفهمیدم که از بالا داره میاد پایین . قشنگ یادمه که بعد از ۷ امین ضربه ، دستم رو کشیدم و بردم پُشتم و با اون یکی دستم که کفِش داغ ِ داغ شده بود ، دست ِ چپم رو مالیدم . کلاس هنوز نفس نمیکشید .

با عصبایت پرسید : یاد گرفتی ؟

همون طور که دستام رو محکم به هم فشار میدادم ، چشمامو باز کردم و هیچی نگفتم .

دوباره داد زد : یاد گرفتی ؟ حالا برو بتمرگ . اگه جلسه بعد هنوز یاد نگرفته بودی ، دوباره با هم تمرین میکنیم . و رفت سمت ِ میزش .

من هم رفتم سمت ِ نیمکتم . نشستم . از تو جامیزی کتاب های زنگ ِ قبل رو برداشتم گذاشتم تو کیفم . نیمکت من وسط ِ کلاس بود . اولین نفر از سه نفری که روی اون نیمکت ِ چوبی مینشست .

پُشت ِ آقای ” س ” به کلاس بود و داشت تو گچ دونی ِ پای تخته ، دنبال ِ گچ میگشت . رفتم سمت ِ در . دست ِ چپم واقعا درد میکرد . با دست ِ راست در ِ کلاسو باز کردم . از صدای باز شدن ِ در ، برگشت سمتم . قبل از اینکه چیزی بگه ، بیرون ِ کلاس بودم و با تمام ِ خشم و عصبانیت و زوری که داشتم ، در ِ کلاس رو محکم کوبیدم به هم . دوست داشتم بِدَوَم . اما در اونقدر محکم بسته شد و صداش تو راهروی بزرگ ِ مدرسه اونقدر پیچید که با خودم گفتم الان میاد تو راهرو تا دوباره بزنتم و اگه بدوم ، فکر میکنه ترسیدم . خیلی ترسیده بودم . برای همین همون طور راه رفتم . چند لحظه بعد ، در ِ کلاس باز شد و آقای ” س ” از کلاس اومد بیرون و داد زد : گوساله ، جلسه بعد اولیات نیومدن ، خودت هم نیا حیون ِ . . .

حتی برنگشتم نگاهش کنم . از پله ها اومدم پایین . بچه ها گفتن که بعدا رفته با ناظممون آقای ” گ . ج ” حرف زده و برگه ی دعوت اولیا نوشته . من اما رفته م تو حیاط . دلم میخواست گریه کنم . اما نکردم .

تو حیاط ِ خیلی بزرگ ِ مدرسه راه افتادم سمت ِ بوفه . اون روز مامان پول داده بود که از مدرسه ساندویچ بخرم . خیلی کم پیش می اومد که این کارو بکنه . میگفت ممکنه بچه های دیگه نتونن بخرن و اگه شما بخرین ، اونها هم دلشون میخواد . اما این اونها بودن که همیشه میخریدن . پولو نگه داشته بودم که بعد از زنگ عربی بخورم که بهم بچسبه . حالا یه جورایی بعد از زنگ ِ عربی بود . بوفه خلوت ِ خلوت بود . یه ساندویچ کالباس خریدم با یه نوشابه فانتا . رو پله ی آبخوری نشستم و خوردم . تموم که شد ، هنوز هم دلم میخواست گریه کنم . دستم واقعا درد میکرد . اما گریه نکردم . صبر کردم تا زنگ بخوره . زنگ ِ سوم تاریخ داشتیم . معلم های تاریخ و ادبیات ، خیلی خیلی منو دوست داشتن . وقتی زنگ ِ خونه رو زدن ، بچه ها که رفتن ، بهش گفتم که چی شده . آقای بهرامی بود فامیلیش . بهش گفتم که اگر به مامان بگم که اینجوری شده و آقای ” س ” منو زده ، میاد مدرسه و اول مدرسه رو آتیش میزنه و بعدشم اونقدر میره اداره آموزش پرورش که آقای ” س ” رو بردارن . مطمئن بودم که اینکارو میکنه . از این هم بیشتر از هر چیزی میترسیدم . تو عالم بچگی فکر میکردم از مدرسه اخراجم میکنن و دیگه هیچ مدرسه ای هم ثبت ِ نامم نمیکنه .

آقای بهرامی گفت که فعلا به خونه چیزی نگم . گفت که با آقای ” س ” صحبت میکنه . برگشتم خونه . دست ِ چپم استخون هاش درد میکرد . برادر محترم بعدازظهری بود . مامان داشت نهار ِ اون رو میداد که ببردش مدرسه . اون روز هم خودش کلاس نقاشی داشت . بابا هم که سر کار بود . وقتی منو دید ، پرسید چیزی شده ؟ خیلی جدی گفتم نه . فهمیده بود ولی که یه چیزی شده . مامان ها همیشه همه چیز رو میفهمن .

وقتی رفتن ، من هم رفتم تو موتورخونه . یکم گریه کردم . هنوزم نمیدونم چرا اینکارو کردم ، چون هیچکس تو خونه نبود . بعدش رفتم حموم و خوابیدم .

عصر که مامان برگشت ، بیدار شدم . از مدرسه پرسید . پرسید که مطمئنم که مشکلی پیش نیومده . من مطمئن بودم . پرسید که یادم هست که قرار گذاشتیم هر مشکلی که پیش اومد به مامان و بابا بگیم . من یادم بود . پرسید قانون ِ خونه رو یادمه که دروغ ممنوعه ؟ یادم بود . اما دروغ گفتم . چون خیلی درد داشت خط کش ِ آقای ” س ” .

آقای بهرامی ، با آقای ” س ” حرف زده بود . با آقای ” گ . ج ” هم حرف زده بود . جلسه ی بعد ، من همه ی مشق هام رو انجام داده بودم . از روی گام به گام . چند تا رو هم مخصوصا غلط نوشته بودم که شک نکنه .

خیلی سال از اون روز گذشته . اونقدر که نمیدونم آقای ” س ” و آقای ” گ . ج ” ی ناظم و آقای بهرامی ِ معلم ِ تاریخ هنوز زنده هستن یا نه . اما امشب همون درد رو دوباره حس کردم . همون درد ِ بعد از ضربه ی هفتم . بعضی وقتها ۲۰ ــ ۳۰ تا خطکش میخوری و همونطور خیره خیره به زننده نگاه میکنی . اما یکدفعه دستت رو میکشی . اینجا ، الزاما جایی نیست که درد ، پیروز شده باشه . دقیق نمیدونم . فقط میدونم که یه جاییه که دیگه جمع میکنی خودتو . هرچقدر هم که تنبل باشی و مشق هات رو ننوشته باشی ، دستت رو میکشی .

امشب ، همون درد ِ خطکش ِ آقای ” س ” رو حس کردم . اما آقای بهرامی ای نبود که براش تعریف کنم . . .

شنبه ، هفده خرداد ۹۳ ، ساعت ۵ و نیم صبح

. . .نوشت : جانکاه ترین درد ، اینه که باعث ِ درد ِ کسی/کسانی باشی که دوستشون داری . درد ِ جانکاهی در خودم حس میکنم .

 

 

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *