دریا درمانی

 

هر کسی یه وقتایی ، یه جاهایی به خاطر چیزهایی که میدونه یا نمیدونه قاطی میکنه . البته یه وقتایی قاطی کردن هم نیست ها . فقط اون جوری که معمولا هست ، نیست . این بخشیه که بین ِ همه ی ادم ها مشترکه . اما اون چیزی که متفاوته ، عکس العمل ادم ها ست تو این شرایط . خود ِ این عکس العمل ها هم به نظرم خیلی وقت ها به شرایط و بخصوص امکانات ِ محیطی بستگی داره .
مثلا فرض کن اگر ماشین داشته باشی ، ممکنه ساعت ۲ نصف شب پاشی بری جاده امام زاده داوود و یه جا پارک کنی و پیاده شی تا یخ بزنی و تند تند تخمه بخوری و خیلی حالیت نباشه صدای چی داره میاد و فقط بدونی که شجریان داره یه چیزایی میخونه .

خونه م جایی که درس میخوندم ، چند دقیقه بیشتر با دریا فاصله نداشت . نزدیکی ِ به دریا ، پتانسیلی بود که امکانات زیادی رو به ادم میداد . اما اون وسط یه کشف ِ بسیار بسیار متفاوت ، باعث شده بود بتونم در مواجهه با دوره های قاط زدگی ( گفتم خیلی وقت ها قاط ِ قاط هم نبود ها ! نمیتونم توضیح بدم چی بود و چی هست . ولی فکر میکنم چون همه مون تجربه ش کردیم ، بفهمید چی میگم . ) عکس العملی داشته باشم که جای دیگه نمیشد داشت .

شنا کردن برای منی که این کار رو به شدت دوست دارم ، چیز جدیدی نبود و دریا هم امکانی بود که میشد هر وقت هوس کردی بپری توش . اما هر قدر هم که خوب شنا کنی و هر قدر هم که بدونی چی به چیه ، دریا استخر نمیشه . این چیزی بود که میدونستم . با اینکه این رو میدونستم ، اما اون کشف از یک شبی شروع شد که نیمه قاطیده بودم و کنار ساحل راه میرفتم . یه جای خیلی خلوت . دریا خیلی اروم بود ولی مه ی که روش اومده بود و تاریکی ساحل ، خیلی وهم انگیزش کرده بود . شاید همین هم باعث شد که لباسم رو در بیارم و . . . و بعد شیرجه تو اب !

این قضیه هر دو سه ماه یک بار تکرار میشد . حتی وقتی که اوایل اذر هوا اونقدر سرد بود که دوست داشتی دستت رو تو جیبت کنی ، حتی وقتی دریا طوفانی بود . میرفتم همون جای خلوت . لباسم رو یه جایی میذاشتم که اگر برنگشتم ، لااقل فردا یکی بفهمه که یکی اینجا یه بلایی سرش اومده .

حس ِ متفاوت این کار رو فقط کسی میدونه که چنین کاری کرده باشه . یک ترس ِ وحشتناک عمیق . بخصوص وقتی دریا مواج بود . وقتی اونقدری میرفتم جلو که فقط روشنی چراغ های ساحل معلوم بود و موج ها اینور اونور میبردنم ، وقتی میرفتم زیر اب و سیاهی ِ مطلق رو میدیدم و مزه ی دریا که همچنان مثل صبح بود ، وقتی تو جای عمیق ، تلاش میکردم اونقدر برم پایین که دستم بخوره به شن های کف دریا و نمیدونستم اون زیر چیه و تصور میکردم که بخورم به یه تور ِ فراموش شده ماهیگیری و گیر بیفتم و با ارامش و یه لبخند ، اونقدر صبر کنم که هوا روشن بشه . . . و وقتایی که اصلا دستم به کف دریا نمیرسید و یا اونقدر میترسیدم که جرات پایین تر رفتن نداشتم و وایمیستادم که صدای حرکت شن ها و صدای قلبم رو بشنوم و میومدم بالا و با تمام ِ زورم اون هوایی که مونده بود رو فریاد میزدم تا وقتی به ” هوا ” رسیدم برام تازگی داشته باشه . . . حتی الان هم دارم بعد از چند سال مینویسم ، همون حس اومده سروقتم . . .

این ترس و این حس ، تمام ِ سلول ها رو به کار مینداخت ، ولی حالا وقت برگشتن بود . خسته ، باید برمیگشتی به ساحل . و فقط وقتی که کف ِ دریا رو زیر پام حس میکردم ، میفهمیدم که این بار هم به سلامت اومدم بیرون .

بعد همون جور دراز میکشیدم کنار لباس هام . یه شکلات ” هوبی ” از جیبم در میاوردم و بدون اینکه چیزی روم بندازم ، میذاشتم بادی که از اخر ابان به اول اذر میوزید ، منجمدم کنه . که دندون هام بهم بخوره و منم خیلی اروم خورده های فندق ِ شکلات رو زیر دندونم میاوردم .

حالا دیگه ریست شده بودم . باور کردنی نیست . صفر ِ مطلق میشدم . بدون هیچ حسی . هیچ خواهش و حسرت و نیازی . انگار اونجا مرکز دنیا شده بود . انگار که ندونی مردی یا زنده . انگار یه چیز ِ عظیم از روم رد شده بود و هر چیزی که بهم چسبیده بود رو کنده بود و برده بود و حال من ، با ” خودم ” بودم . ( میدونید چیه ؟ وقتی که ” تنها ” هستی ، خودت با خودت نیستی . یه چیزی باهات هست . همون تنهایی شاید باهات باشه . ولی این چیزی که میگم مرحله فراتر از تنهایی بود . اصلا گزنده نبود . )
اصولا وقتی با یه چیز ِ بزرگتر از چیزی که درگیرش هستی مواجه میشی ، اروم میگیری . مثل وقتی که از وضعیت ِ خودت راضی نیستی و یکی رو میبینی که اوضاعش از تو هم خراب تره و به ناچار خفه خون میگیری .
( . . . نوشت : شکرگزاری هم کاملا نسبیه . حواست باشه که حواسمون هست جناب ِ خدا )

حالا هم به شدت نیازمند چنین دریا رفتنی هستم . هر چند حالا مثل اون موقع ها نیستم که قلبم کمتر تیر بکشه ، که مطمئن نیستم اونقدر زور داشته باشم که بتونم تو طوفان ِ کف الود شب ، دوباره خودم رو بندازم رو شن های ساحل ؛ اما به شدت نیازمند ِ چنین دریا درمانیی هستم .

توهم سبز

 

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *